گاهی در زندگی، آنچه از دست میرود قابل جبران نیست.. مانند زهری که به جانمان ریخته میشود و هنوز نمیدانم که شیرینی کدام اتفاق، قرار است آن را محو کند.
به "آن رفتگان بیبازگشت" میاندیشم.. آنها که امید بودهاند، امید داشتهاند، اما مرگ برای بردنِ تمام داشتههایشان آمده بود. به کسانی که به سوگ نشستهاند فکر میکنم و از خود میپرسم : آیا هرگز فراموش خواهیم کرد که چه بر ما گذشته است؟
زخمهایی که پیدرپی بر پیکرمان مینشینند در حالی که از درد زخمِ پیشین به خود میپیچیم، مرا به این فکر وا میدارد که خدا، خیلی وقت است که از اینجا رفتهست. مگر نگفته بود که "مرا بخوانید تا شما را فرابخوانم."؟! آیا فریادهایمان به اندازه کافی رسا نبوده، یا سرنوشت ما شنیده نشدن فریادهایمان است؟
به این فکر میکنم که همهچیز تمام میشود و دوباره صدایی در سرم میپیچد : اما به چه قیمتی؟ و من هنوز نمیدانم. باید در انتظار تمام شدن باشیم، درحالی که خیلی وقت است تمام شدهایم.
بله، ما تمام میشویم و آنچه از ما باقی میماند ارواحِ زنگار گرفته در غم، چشمبهراهِ نورِ امید است. نوشتن از امید دشوار است وقتی تا چشم کار میکند تاریکیست و تاریکی.
اما همه ما در انتظاریم.. در انتظار روشنایی.
_به امید پایان تاریکیها_
به "آن رفتگان بیبازگشت" میاندیشم.. آنها که امید بودهاند، امید داشتهاند، اما مرگ برای بردنِ تمام داشتههایشان آمده بود. به کسانی که به سوگ نشستهاند فکر میکنم و از خود میپرسم : آیا هرگز فراموش خواهیم کرد که چه بر ما گذشته است؟
زخمهایی که پیدرپی بر پیکرمان مینشینند در حالی که از درد زخمِ پیشین به خود میپیچیم، مرا به این فکر وا میدارد که خدا، خیلی وقت است که از اینجا رفتهست. مگر نگفته بود که "مرا بخوانید تا شما را فرابخوانم."؟! آیا فریادهایمان به اندازه کافی رسا نبوده، یا سرنوشت ما شنیده نشدن فریادهایمان است؟
به این فکر میکنم که همهچیز تمام میشود و دوباره صدایی در سرم میپیچد : اما به چه قیمتی؟ و من هنوز نمیدانم. باید در انتظار تمام شدن باشیم، درحالی که خیلی وقت است تمام شدهایم.
بله، ما تمام میشویم و آنچه از ما باقی میماند ارواحِ زنگار گرفته در غم، چشمبهراهِ نورِ امید است. نوشتن از امید دشوار است وقتی تا چشم کار میکند تاریکیست و تاریکی.
اما همه ما در انتظاریم.. در انتظار روشنایی.
_به امید پایان تاریکیها_