#پارتصدوهجدهم
#رمان_درتمنای_تو
پرستار پارسیا اومد و ماهم ب سمت دادگاه راه افتادیم
خیلی استرس داشتم چون رای ک امروز میدادم قطعی بودو قابل تغییر نبود
خودمو واسه هر جوابی آماده کرده بودم
سپنتا رف داخل و من و بابا و آقای معتمد پشت سرش نشستیم
کنارم بابای اترینا با کلی وکیل و اینا
بعدم در باز شد و آرشاویر با دستای دستبند زده اومد
پشت سرشم چنتا خانوم اترینا رو اورده بودن
اینجا مجبور بود حجاب بزارع بازم موهاشو انداخته بود بیرون
دادگاه شروع شد
اونا حرف میزدن اینور سپنتا بلند میشد جواب میداد بعضی چیزا رو هم آرشاویر
یکی از کارکنان بانکم بود
بعدم باز نوبت آترینا ک یجوری حرف میزد انگار ارث باباشو خوردی
در تمام این مدت نگاهم روی آرشاویر بود
ممکن بود نبینمش تا چندین سال
شایدم برای یبار خدا بامن بود و دوباره بر میگشت پیشمون
چنتا مدرک بود ک سپنتا بلند شد و داد ب قاضی و یکمم باهاش حرف زد ک بالاخره زمان اعلام رای شد
بدنم سر شده بود و صدای بهم خوردن پاهم سکوت و میشکس
اترینا با ی لبخند خیلی زشت بم نگا میکرد
اصلا اثری از استرس روی صورتش نبود
انگار خبر داشت قاضی میخاد چی بگه
: در خصوص اتهام آقای آرشاویر معتمد
فرزند ....
.
.
فاقد محکومیت کیفری
دائر بر : خیانت در امانت عدم پرداخت قسط بانک (... ) و فرار ب خارج از کشور
و با توجه به انطباق موضوع با ماده ی ... و قانون ...
حکم صادر و اعلام میگردد
قلبم نمیزد
چشام قفل روی دهن قاضی بود و از همه ی حرفاش فعلا بازداشت رو شنیدم
سپنتا هم هیچ حرفی نمیزد : چرا هیچی نمییگیی هاا؟
_دخترم اروم باش
_چی چیو اروم بازداشت گف نشنیدین شما؟
_خانم دادگاه رسمیه نظم رو بهم نزنین مجبور ب اخراجتون از جلسع میشم
دوباره نشستم سر جام ک حکم اترینا رو گفتن و برای اون فعلا آزاد
_چرا ناحقی میکنیننن؟ ها؟؟ این ک همه ی این کارا دست اون بوده رو ازاد میکنین و همسر من ک فقد ب اجبار این امضا زده رو بازداشت؟ چ وعض حکم کردنه؟ همون فرانسه میبودند حداقل این ناحقی ها انجام نمیشد
عصبی شده بودم و هر لحظه ممکن بود اشکم در بیاد
دوتا از اون پلیسای زن و فرستاد و من و ب زور بردن بیرون
#رمان_درتمنای_تو
پرستار پارسیا اومد و ماهم ب سمت دادگاه راه افتادیم
خیلی استرس داشتم چون رای ک امروز میدادم قطعی بودو قابل تغییر نبود
خودمو واسه هر جوابی آماده کرده بودم
سپنتا رف داخل و من و بابا و آقای معتمد پشت سرش نشستیم
کنارم بابای اترینا با کلی وکیل و اینا
بعدم در باز شد و آرشاویر با دستای دستبند زده اومد
پشت سرشم چنتا خانوم اترینا رو اورده بودن
اینجا مجبور بود حجاب بزارع بازم موهاشو انداخته بود بیرون
دادگاه شروع شد
اونا حرف میزدن اینور سپنتا بلند میشد جواب میداد بعضی چیزا رو هم آرشاویر
یکی از کارکنان بانکم بود
بعدم باز نوبت آترینا ک یجوری حرف میزد انگار ارث باباشو خوردی
در تمام این مدت نگاهم روی آرشاویر بود
ممکن بود نبینمش تا چندین سال
شایدم برای یبار خدا بامن بود و دوباره بر میگشت پیشمون
چنتا مدرک بود ک سپنتا بلند شد و داد ب قاضی و یکمم باهاش حرف زد ک بالاخره زمان اعلام رای شد
بدنم سر شده بود و صدای بهم خوردن پاهم سکوت و میشکس
اترینا با ی لبخند خیلی زشت بم نگا میکرد
اصلا اثری از استرس روی صورتش نبود
انگار خبر داشت قاضی میخاد چی بگه
: در خصوص اتهام آقای آرشاویر معتمد
فرزند ....
.
.
فاقد محکومیت کیفری
دائر بر : خیانت در امانت عدم پرداخت قسط بانک (... ) و فرار ب خارج از کشور
و با توجه به انطباق موضوع با ماده ی ... و قانون ...
حکم صادر و اعلام میگردد
قلبم نمیزد
چشام قفل روی دهن قاضی بود و از همه ی حرفاش فعلا بازداشت رو شنیدم
سپنتا هم هیچ حرفی نمیزد : چرا هیچی نمییگیی هاا؟
_دخترم اروم باش
_چی چیو اروم بازداشت گف نشنیدین شما؟
_خانم دادگاه رسمیه نظم رو بهم نزنین مجبور ب اخراجتون از جلسع میشم
دوباره نشستم سر جام ک حکم اترینا رو گفتن و برای اون فعلا آزاد
_چرا ناحقی میکنیننن؟ ها؟؟ این ک همه ی این کارا دست اون بوده رو ازاد میکنین و همسر من ک فقد ب اجبار این امضا زده رو بازداشت؟ چ وعض حکم کردنه؟ همون فرانسه میبودند حداقل این ناحقی ها انجام نمیشد
عصبی شده بودم و هر لحظه ممکن بود اشکم در بیاد
دوتا از اون پلیسای زن و فرستاد و من و ب زور بردن بیرون