#ایست_قلبی
#قسمت19
رویش پلیس راهنمایی و رانندگی
ایستاده بود. به صفحه گوشی نگاه کرد اسم آرام روی
صفحه افتاده بود. اما نتوانست جواب دهد.
زنگ موبایلش قطع شد؛ به خودش سپرد که بعدا حتما با
آرام تماس بگیرد.وقتی وارد شرکت شد، خواست به اتاقش
برود که علی به سمتش رفت و دستش را کشید. پویا با
تعجب نگاهش کرد و گفت:
پویا: چته؟ چرا اینجوری می کنی؟
علی برایش چشم و ابرو آمد که هیچ چیزی نگوید.وقتی به
اتاق علی رسیدند، در اتاق را بست و
گفت: علی: تو اتاقت خانمت نشسته.
پویا: جدی؟! خب حالا چرا اینجوری می کنی؟
علی: انگار اعصاب نداشت! گفتم با احتیاط بری تو اتاقت یه موقع چیزی تو سرت نزنه.
پویا بلند خندید.
پویا: مرض مرتیکه! کی می شه یکی بزنه تو سر تو بلکه آدم
بشی؟!
علی: اونم به وقتش آقا پویا، این دفعه من چیزی نگفتم به
خدا.
پویا: اگه این تنوع طلبیت رو کم کنی،وقتشم میرسه. خدا
کنه!
علی: مگه من دیوونه ام؟ الان راحتم به خدا! هی یکی بخواد
بهت گیربده؛ اعصابش رو ندارم.
حالا چیزی که نشده؟
پویا: ببینم تا کی این حرف هارو می زنی! والا چیزی که
نشده؛ ولی برم ببینم دوباره چه غلطی
کردم علی با صدای بلند خندید.
علی: ای بدبخت!
پویا: عوضی! بدبخت خودتی.
به سمت اتاقش می رفت که علی دوباره گفت:
علی: پویا؟
پویا: مرض! بذار برم دیگه.
علی: مامانم داره یه حرفایی می زنه، می خوام باهات
مشورت کنم.
پویا: چه حرفایی؟
علی: ازدواج!
پویا: خب؟
علی: درباره کسی که واسم در نظر گرفته باهات حرف
دارم پویا: چرا با من؟
علی: حالا برو. یه شب باهم میریم بیرون اگه وقت داشتی؟
پویا: باشه، به کارت برس منم الان میام. آقای میرزایی زنگ
نزد؟
علی: زنگ زد؛ خیلی هم شاکی بود؛ منم بهش گفتم دو و
سه روز دیگه نقشه رو تحویلش میدیم
همراه با جناب مهندس پویا سعادت.
پویا: ای تو روحت که از من مایه میذاری!
علی: تو کار بلد تری! به خدا دایی خوب مهندسی بار
آورده. بلاخره زیردستش بودی دیگه!پویا: خوب بسه بابا؛
خر شدم.
علی: ِا؟ پس دیگه لازم نیست بیشتراز این چرب زبونی کنم،
خداروشکر.
پویا سری به معنی متاسفم برایش تکان داد و رفت.
🍁 ادامه دارد....
░⃟⃟🌸@benamepedar_madar
#قسمت19
رویش پلیس راهنمایی و رانندگی
ایستاده بود. به صفحه گوشی نگاه کرد اسم آرام روی
صفحه افتاده بود. اما نتوانست جواب دهد.
زنگ موبایلش قطع شد؛ به خودش سپرد که بعدا حتما با
آرام تماس بگیرد.وقتی وارد شرکت شد، خواست به اتاقش
برود که علی به سمتش رفت و دستش را کشید. پویا با
تعجب نگاهش کرد و گفت:
پویا: چته؟ چرا اینجوری می کنی؟
علی برایش چشم و ابرو آمد که هیچ چیزی نگوید.وقتی به
اتاق علی رسیدند، در اتاق را بست و
گفت: علی: تو اتاقت خانمت نشسته.
پویا: جدی؟! خب حالا چرا اینجوری می کنی؟
علی: انگار اعصاب نداشت! گفتم با احتیاط بری تو اتاقت یه موقع چیزی تو سرت نزنه.
پویا بلند خندید.
پویا: مرض مرتیکه! کی می شه یکی بزنه تو سر تو بلکه آدم
بشی؟!
علی: اونم به وقتش آقا پویا، این دفعه من چیزی نگفتم به
خدا.
پویا: اگه این تنوع طلبیت رو کم کنی،وقتشم میرسه. خدا
کنه!
علی: مگه من دیوونه ام؟ الان راحتم به خدا! هی یکی بخواد
بهت گیربده؛ اعصابش رو ندارم.
حالا چیزی که نشده؟
پویا: ببینم تا کی این حرف هارو می زنی! والا چیزی که
نشده؛ ولی برم ببینم دوباره چه غلطی
کردم علی با صدای بلند خندید.
علی: ای بدبخت!
پویا: عوضی! بدبخت خودتی.
به سمت اتاقش می رفت که علی دوباره گفت:
علی: پویا؟
پویا: مرض! بذار برم دیگه.
علی: مامانم داره یه حرفایی می زنه، می خوام باهات
مشورت کنم.
پویا: چه حرفایی؟
علی: ازدواج!
پویا: خب؟
علی: درباره کسی که واسم در نظر گرفته باهات حرف
دارم پویا: چرا با من؟
علی: حالا برو. یه شب باهم میریم بیرون اگه وقت داشتی؟
پویا: باشه، به کارت برس منم الان میام. آقای میرزایی زنگ
نزد؟
علی: زنگ زد؛ خیلی هم شاکی بود؛ منم بهش گفتم دو و
سه روز دیگه نقشه رو تحویلش میدیم
همراه با جناب مهندس پویا سعادت.
پویا: ای تو روحت که از من مایه میذاری!
علی: تو کار بلد تری! به خدا دایی خوب مهندسی بار
آورده. بلاخره زیردستش بودی دیگه!پویا: خوب بسه بابا؛
خر شدم.
علی: ِا؟ پس دیگه لازم نیست بیشتراز این چرب زبونی کنم،
خداروشکر.
پویا سری به معنی متاسفم برایش تکان داد و رفت.
🍁 ادامه دارد....
░⃟⃟🌸@benamepedar_madar