#ایست_قلبی
#قسمت20
در اتاق را باز کرد؛ مریم روی صندلی نشسته بود و سرش را
روی میز گذاشته بود.
پویا: مریم خوابی؟
مریم سرش را بلند کرد. چشمانش قرمز بود. پویا نگاهی به
او انداخت و فهمید حال خوبی ندارد.
پویا: خوب نیستی؟
مریم: نه.
پویا: چرا عزیزم؟ چیزی شده؟
مریم: می ترسم پویا!
پویا: از چی؟
مریم بی مقدمه گفت:
مریم: تو اصلا منو دوست نداری! این چندمین باره بهم میگی
عزیزم؟! دوستت دارم گفتنت هم از
اول نبوده و هنوزم نیست. چند روزه منو ندیدی، اصلا دلت تنگ شده؟ من کجای زندگیتم؟
پویا: مریم جان ما بهم محرم نیستیم؛ آخه تو چه انتظاری
داری؟ تو که همیشه خودت می گفتی تا
محرم نشدیم...
مریم: من اشتباه کردم، منظورم اوایل بود؛ نه حالا که هفت
ماه شده. یه چیزی این وسط هست که
نمیذاره تو به من پایبند بشی.
اشک هایش صورتش را پر کرد.
پویا به میزتکیه داده بود و نگاهش می کرد. برای اولین بار
از خودش متنفر شده بود. چرا نمی
توانست تصمیم درست بگیرد؟!
مریم از روی صندلی بلند شد، رو به روی پویا ایستاد ودر
چشمانش زل زد؛ باز هم به پویا
نزدیک شد، پویا متعجب از رفتار مریم کمی خودش را عقب کشید؛ ولی باز هم مریم نزدیکش
شد.
پویا نفس عمیقی کشید و گفت:
پویا: اینجا محل کاره عزیزم، رعایت کن.
مریم محل نداد.
پویا: به خدا تو دیوونه شدی.
مریم: من دوست دارم پویا، نمی تونم ازت بگذرم!
کسی به در اتاق زد و دسته در اتاق پایین رفت و دوباره به
بالا برگشت.
پویا چشمانش را بست.
پویا: تو رو خدا برو کنار در رو باز کنم، آبروم رفت.
مریم: به جهنم، اگه من زنتم هیچ آبرویی ازت نمیره.کسی به
در زد: پویا نیستی! پس علی گفت تو اتاقتی! چرا در قفله؟صدای آرام بود که از پشت در اتاق می آمد و تپش قلب
پویا را بالا برد.
پویا دست هایش را روی شانه مریم گذاشت.
پویا: مریم جان الان اینجا وقتش نیست. بذار باهم حرف می
زنیم.
مریم دست پویا را محکم کنار زد و گفت:
مریم: نمی خوام حرف بزنیم، نمی خوام... می خواستم ببینم
تو این هفت ماه حسی بهم پیدا کردی
یا نه؛ اما حسی نداری پویا، نداری. ولی این رو بدون نمی
ذارم، نمی ذارم مال کسی دیگه ای
بشی؛ حتی اگه به ضرر من باشه.
پویا: مریم چرا اینجوری می کنی؟ تو چت شده؟! می فهی
خودت داری چی میگی؟
🍁 ادامه دارد....
░⃟⃟🌸@benamepedar_madar
#قسمت20
در اتاق را باز کرد؛ مریم روی صندلی نشسته بود و سرش را
روی میز گذاشته بود.
پویا: مریم خوابی؟
مریم سرش را بلند کرد. چشمانش قرمز بود. پویا نگاهی به
او انداخت و فهمید حال خوبی ندارد.
پویا: خوب نیستی؟
مریم: نه.
پویا: چرا عزیزم؟ چیزی شده؟
مریم: می ترسم پویا!
پویا: از چی؟
مریم بی مقدمه گفت:
مریم: تو اصلا منو دوست نداری! این چندمین باره بهم میگی
عزیزم؟! دوستت دارم گفتنت هم از
اول نبوده و هنوزم نیست. چند روزه منو ندیدی، اصلا دلت تنگ شده؟ من کجای زندگیتم؟
پویا: مریم جان ما بهم محرم نیستیم؛ آخه تو چه انتظاری
داری؟ تو که همیشه خودت می گفتی تا
محرم نشدیم...
مریم: من اشتباه کردم، منظورم اوایل بود؛ نه حالا که هفت
ماه شده. یه چیزی این وسط هست که
نمیذاره تو به من پایبند بشی.
اشک هایش صورتش را پر کرد.
پویا به میزتکیه داده بود و نگاهش می کرد. برای اولین بار
از خودش متنفر شده بود. چرا نمی
توانست تصمیم درست بگیرد؟!
مریم از روی صندلی بلند شد، رو به روی پویا ایستاد ودر
چشمانش زل زد؛ باز هم به پویا
نزدیک شد، پویا متعجب از رفتار مریم کمی خودش را عقب کشید؛ ولی باز هم مریم نزدیکش
شد.
پویا نفس عمیقی کشید و گفت:
پویا: اینجا محل کاره عزیزم، رعایت کن.
مریم محل نداد.
پویا: به خدا تو دیوونه شدی.
مریم: من دوست دارم پویا، نمی تونم ازت بگذرم!
کسی به در اتاق زد و دسته در اتاق پایین رفت و دوباره به
بالا برگشت.
پویا چشمانش را بست.
پویا: تو رو خدا برو کنار در رو باز کنم، آبروم رفت.
مریم: به جهنم، اگه من زنتم هیچ آبرویی ازت نمیره.کسی به
در زد: پویا نیستی! پس علی گفت تو اتاقتی! چرا در قفله؟صدای آرام بود که از پشت در اتاق می آمد و تپش قلب
پویا را بالا برد.
پویا دست هایش را روی شانه مریم گذاشت.
پویا: مریم جان الان اینجا وقتش نیست. بذار باهم حرف می
زنیم.
مریم دست پویا را محکم کنار زد و گفت:
مریم: نمی خوام حرف بزنیم، نمی خوام... می خواستم ببینم
تو این هفت ماه حسی بهم پیدا کردی
یا نه؛ اما حسی نداری پویا، نداری. ولی این رو بدون نمی
ذارم، نمی ذارم مال کسی دیگه ای
بشی؛ حتی اگه به ضرر من باشه.
پویا: مریم چرا اینجوری می کنی؟ تو چت شده؟! می فهی
خودت داری چی میگی؟
🍁 ادامه دارد....
░⃟⃟🌸@benamepedar_madar