Forward from: Saeed Sharifi
ما وقتی در گذشته سیر میکنیم طبیعتاً مدام به یاد میآوریم و مدام لحظات را تفسیر میکنیم و بیشتر از اینکه دیالوگ کنیم به مونولوگ پناه میبریم. الان دارم در مورد بند ۲ (چند راوی بودن رمان) حرف میزنم. چهار راوی زنده، سیاوش و سهراب و سحر و صحرا، با اینکه در زمان حال هستند سبک و سیاق تفکرشان گذشتهای است. یعنی هر لحظه را تفسیر میکنند چونوچرا میکنند و در ذهن خود با طرف مقابلشان حرف میزنند اما جالب است که آن بیرون، خارج ذهنشان، گفتوگوی خاصی با سه طرف دیگر ندارند. گفتوگوها با خست تمام نوشته شده و شکل گرفته. وقی شخصیتها نتوانند با هم گفتوگو کنند و بار گذشته و اتفاقات گذشته بر دوششان سنگینی میکند، خشم یا رنجش یا ناراحتی درونشان اینقدر شدت گرفته که نیازی به صحبت نمیبینند و فقط چون ناظری کمکنش و چون ناظری خنثا اتفاقات را میبینند و تفسر میکنند و البته بسیار زیاد هم سؤال میکنند. کاش ابوالفتحی برای نشان دادن ذهنیات این چهار نفر ترفندهای متفاوتی به کار میبرد. ترفند و راهحلی که ابوالفتحی برای نشان دادن این سیاق زیست ذهنی این چهار نفر نشان داده، به هم شباهت بسیار دارند و این در رمانی که خصلتش مداقه و تفکر و چونوچراگری است باعث ایستایی بیشتر میشود. خوانندهای چون من از این سیاق چونوچراگری و مکث بر لحظات و هی پرسیدن و هی گریز زدن به گذشته بسیار لذت میبرد اما خب خوانندههایی هم هستند که سلیقهی خواندنشان اینطور نیست و احتمالاً نخواهند یا نتوانند یا دلیلی نبینند که رمان را به پایان ببرند. شروع رمان هم همین است. خوانندهای که این سیاق نوشتاری را دوست ندارد یا نپسندد یا بههردلیلی طور دیگری را دوست داشته باشد، طبیعتاً دیرتر با رمان آشنا میشود. حالا از میان این خوانندهها عدهای دیرتر با رمان آشنا میشوند و جلو میروند و عدهای هم اصلاً. شروع رمان در همان فصل سیاوش، در چند صفحهی کوتاه نمایی کلی از رمان به ما میدهد. کازابلانکا، گاوصندوق، سهراب، درگیری سهراب و مسئلهی شاهنامه، میرزا و... و همینها در فصلهای بعدی روشنتر و واضحتر میشوند. میشود به این هم فکر کرد که شاید میشد شروعش را فریبندهتر کرد یا اغواگرانهتر رمان شروع میشود. این هم البته بحثی است.
برگردیم به سهراب. سهراب اینجا انگار استعارهای از سه نفر دیگر میشود چون در کلهی او میرزاسعید (گذشته) زندگی میکند و گذشته است که حال را مینویسد و گذشته است که حال را خلق میکند و حالا گذشته از معبر سهراب (انگار به نمایندگی از سه نفر دیگر) حال را خلق میکند و نوشته را به سرانجام میرساند. خب این ما را یاد خیلی چیزها میاندازد. در کلهی ماها نویسندهها شاعران، تاریخ، گذشته، تمدن گذشته و انبوه چیزهای دیگر وجود دارد و البته کنار این انبوه چیزها، احتمالات رخنداده و راههای نرفته و سمتهای تاریک دیدهنشده هم وجود دارد و شاید شاید این باعث شده که ما مدام داریم درجا میزنیم. ما هی قصد میکنیم بپریم و این سنگینی گذشته نمیگذارد. ماجرای ۲۸ مرداد یکطورهایی به همین قضیهی خوستن و قصد کردن برای پریدن و جلو رفتن و نتوانستن و درجا زدن اشاره دارد. تاریخ ما ایستاست و ما چطور میتوانیم رها شویم؟
احد ابوالفتحی ماجرای سنگینی و سبکی را طور دیگری هم برای ما واضح کرده و به آن اشارههای بیشتری داشته. میخواهم در مورد بند ۳ (رمدیوسخوشگله) حرف بزنم. گذشتهی سنگین آدم را سنگین میکند. در رمان بارها و بارها به سنگینی و سبک کردن اشاره میشود. مهسا رمدیوسخوشگله است کسی که اینقدر سبک است که میتواند پرواز کند برود. مهسا از سهراب میخواهد خودش را سبک کند. سهراب نمیتواند. سیاوش به عکاسی علاقه دارد به فیلم. (این اشارات مکرر به فیلم در رمان اشاره به ناکجاهایی دارد که ما برای فرار از وضعیت فعلی به آن پناه میبریم. هر کدام از ما دوست داریم سینما رؤیای خود را بسازیم.) شاید اینها (عکاسی و فیلم) باعث میشود که سبک شود و بپرد و برود. هر راوی در این رمان گمگشته یا رفتهای دارد یا درواقع رمدیوسی دارد که از برش رفته. اما این سنگینی و سبکی به وجه زبان فارسی هم اشاره دارد و البته به سنگینی گذشته در تقابل با حال. بهنظرم ابوالفتحی قصد دارد یک چیزی به ما بگوید. با این زبان و تاریخی که ما داریم اگر گذشته را نکشیم شاید هرگز از این وضعیت رها نشویم. در این رمان عدهای نمایندهی سبکها هستند و عدهای نمایندهی سنگینها. و واضح هم است که کدام، کدامسمت را نمایندگی میکنند.
برگردیم به سهراب. سهراب اینجا انگار استعارهای از سه نفر دیگر میشود چون در کلهی او میرزاسعید (گذشته) زندگی میکند و گذشته است که حال را مینویسد و گذشته است که حال را خلق میکند و حالا گذشته از معبر سهراب (انگار به نمایندگی از سه نفر دیگر) حال را خلق میکند و نوشته را به سرانجام میرساند. خب این ما را یاد خیلی چیزها میاندازد. در کلهی ماها نویسندهها شاعران، تاریخ، گذشته، تمدن گذشته و انبوه چیزهای دیگر وجود دارد و البته کنار این انبوه چیزها، احتمالات رخنداده و راههای نرفته و سمتهای تاریک دیدهنشده هم وجود دارد و شاید شاید این باعث شده که ما مدام داریم درجا میزنیم. ما هی قصد میکنیم بپریم و این سنگینی گذشته نمیگذارد. ماجرای ۲۸ مرداد یکطورهایی به همین قضیهی خوستن و قصد کردن برای پریدن و جلو رفتن و نتوانستن و درجا زدن اشاره دارد. تاریخ ما ایستاست و ما چطور میتوانیم رها شویم؟
احد ابوالفتحی ماجرای سنگینی و سبکی را طور دیگری هم برای ما واضح کرده و به آن اشارههای بیشتری داشته. میخواهم در مورد بند ۳ (رمدیوسخوشگله) حرف بزنم. گذشتهی سنگین آدم را سنگین میکند. در رمان بارها و بارها به سنگینی و سبک کردن اشاره میشود. مهسا رمدیوسخوشگله است کسی که اینقدر سبک است که میتواند پرواز کند برود. مهسا از سهراب میخواهد خودش را سبک کند. سهراب نمیتواند. سیاوش به عکاسی علاقه دارد به فیلم. (این اشارات مکرر به فیلم در رمان اشاره به ناکجاهایی دارد که ما برای فرار از وضعیت فعلی به آن پناه میبریم. هر کدام از ما دوست داریم سینما رؤیای خود را بسازیم.) شاید اینها (عکاسی و فیلم) باعث میشود که سبک شود و بپرد و برود. هر راوی در این رمان گمگشته یا رفتهای دارد یا درواقع رمدیوسی دارد که از برش رفته. اما این سنگینی و سبکی به وجه زبان فارسی هم اشاره دارد و البته به سنگینی گذشته در تقابل با حال. بهنظرم ابوالفتحی قصد دارد یک چیزی به ما بگوید. با این زبان و تاریخی که ما داریم اگر گذشته را نکشیم شاید هرگز از این وضعیت رها نشویم. در این رمان عدهای نمایندهی سبکها هستند و عدهای نمایندهی سنگینها. و واضح هم است که کدام، کدامسمت را نمایندگی میکنند.