رمان بی ال


Channel's geo and language: not specified, not specified
Category: not specified


به کانال رمان بی ال خوش آمدین امیدوارم از رمان ااخوشتون بیاد واگه مشکلی داشتین برای خواندن رمان حتما توی گروه نظر بدین 🌈💍

Related channels

Channel's geo and language
not specified, not specified
Category
not specified
Statistics
Posts filter


#غروب_ساحل
#part_3
شب هنگام، موضوع به خانه ی سینا رفتن را مطرح کردم.
_سینا کیه؟ امروز آشنا شدین؟
_آره آره، به نظر پسر خوب و درس‌خونی بود.
پدرم و مادرم هر دو چشم به من دوختند و سپس به یکدیگر، انگار در حال تلگراف از طریق چشمانشان بودند.
_خب باشه اما ما هم باید با خانواده‌اش در ارتباط باشیم.
نمیدانم این عادت خوب بود یا نه اما خانواده ام، همیشه قبل از اینکه با کسی دوستی را شروع کنم، آنها دوستی را با خانواده‌ی او شروع کرده بودند.
_مشکلی نیست.
پس از چندین تماس بالاخره شورای امنیت خانه و خانواده! تصمیم بر این گرفت که دوستی ما شروع شود. تا به حال شاید دو سه نفر توانسته بودند از این مرحله عبور کنند اما نسبت به این بار، حس خوبی داشتم.
***
حوالی ساعت ۴ عصر بود. با اسنپ به خانه ی سینا رفتم. برخلاف تصورم، خانه‌ی آنها آنقدر بزرگ بود که در تصورم نمی‌گنجید. همراه با پیاده شدن من از ماشین، همچون تیری که تفنگ آزاد شده باشد، جلویم سبز شد.
_سلام سلام! خیلی خوش اومدی!
_سلام، ممنونم.
همانطور که بزرگی خانه ی آنها در تصورم نمی‌گنجید، این رفتارش را نیز پیش‌بینی نمیکردم.
_واقعیت اینکه تا حالا کسی رو به خونه مون دعوت نکردم و همینطور تا حالا دوست و رفیقی نداشتم.
علت این توضیح را نمیدانستم، شاید از قیافه ی حیران من لازم دانست تا این توضیح را بیان کند‌.
_پس فکر کنم تو این مورد هم اشتراک داریم چون من هم دوست و رفیق زیادی نداشتم.
لبخند ریزی زد و من را به سمت خانه راهنمایی کرد. ناخودآگاه توجه ام به ماشین مدل بالای پارک شده جلوی خانه خورد.
_اوه شرمنده، این ماشین خواهرمه. همیشه میزاره دم در و من مجبورم ببرمش توی پارکینگ!
لبخندی آمیخته با تعجب زدم.
_مگه رانندگی بلدی؟
با تعجب نگاهم کرد.
_مگه تو بلد نیستی؟
_راستش نه...
لبخندی آمیخته به افتخار زد و گفت نگرانش نباش، خودم بهت یاد میدم.


توهم مثل من همیشه دنبال چنلیـ کریستالیـ زیباییـ هستی؟ 🎀
منتظر چی بودیـ؟🎀
برات پیدا کردم خیلی سریعــ٭
🎀🎀🎀
یادت نره جوین شی کمیابهـ🎀
چـنـلـ اینطوریـ هستـ کهـ پر از عکسـ با وایبـ کیوتهـ🎀💞

کمیابه گمش کنی به ضرر خودته
سریع جوین شو اگر عاشق صورتی و عکس کیوتی
کلی سرگرمی و چالش هم میزارع


بهترین شانستهـ🎀
دنیای صورتی: https://t.me/yuyuce


#غروب_ساحل
#part_2
پسرک عجیبی بود. تا به حال ندیده بودم از چشمان کسی شوق و اشتیاق ببارد ولی این پسرک از ذره ذره حرف ها و توضیحاتش شور و نشاط می‌بارید. تکه کاغذی روی میزم گذاشت.
_شماره‌ات‌ رو اینجا بنویس، ممکنه دیگه مدرسه نیام!
حرف هایش را کمی مزه مزه کردم و با مکث کوتاهی پرسیدم:
_آها کلاس خصوصی برداشتی؟
_آره، مگه بین این احمقا که به جای درس حواسشون تو دختراست، میشه درسی یاد گرفت؟
درباره دبیر و هزینه ها و کلاس ها سوالاتی پرسیدم. بین تمام حرف هایش، جمله‌‌ی "حواسشون تو دختراست" در سرم پخش و بازپخش میشد.
***
وقتی به خانه رسیدم، همانطور که انتظار داشتم، خالی بود. من بودم و من! غذا را روی گاز گذاشتم تا گرم شود، در همین حین پیامکش به دستم رسید."سلام، سلام. سینا هستم."
ناخودآگاه لبخندی زدم و سرگرم ناهار شدم. صدای نوتیف دستانم را به سمت گوشی دواند. "یه ایده دارم پسر! بیا با هم کلاس ها رو ببینیم."
به نظرم ایده‌‌ی خوبی بود، ولی مشورت با خانواده قدم اول بود و برای این کار باید تا هنگام شب، صبر میکردم.


یه موضوعی که انگار سوتفاهم شده رو خدمت‌تون عرض کنم که من دختر نیستم💀


#غروب_ساحل
#part_1
باد خنکی صورتم را نوازش میکرد. حال و هوای تازه ای را حس میکردم. رنگ زرد براق اسمش، چشمم را به سمت خود میکشید. چشمانم را به مسیر برگرداندم و در آنجا قدم گذاشتم. چند و چندین رفاقت از دور و نزدیک دیده می‌شد. چشمانم به دنبال آشنایی می‌دویدند اما کسی را پیدا نکردند. و در نهایت به ادامه مسیر ادامه دادم و پله پله بالا رفتم. کلاس را پیدا کردم و کیفم را روی صندلی ردیف دوم گذاشتم. از آنجایی که با کسی آشنایی نداشتم، تصمیم گرفتم تا سرم را توی لاک خودم نگه دارم. دستی را روی شانه‌ام حس کردم.
_پس تازه‌واردی که میگن تویی، بهت نمیخوره انقد خوب باشی که قبولت کرده باشن.
سرم را بالا گرفتم، چشمان سبزش توجه‌ام را جلب کرد. بعد از کمی مکث کردن گفتم
_توی درس سوالی داری؟
انگار که انتظار حرفم را نمیکشید، کتاب توی دستش را بالا آورد و روی میز صندلی‌ام گذاشت.
_حل کن!
مداد را از دست راستش گرفتم و شروع به حل سوال کردم.
_فقط همین بود؟
با تعجب به من نگاه می‌کرد.
_تو...تو هم توی تابستون، داشتی دوازدهم رو میخوندی؟
_چیه؟ فکر کردی فقط خودتی که به درس اهمیت میدی؟
بدون اینکه جوابم را بدهد، سریع جای خودش را عوض کرد‌ و کنار من نشست.
_تو این خراب شده، کمتر کسی درس حالیشه، همه یا با پول ننه باباشون اومدن یا با پارتی مارتی، تو اولین کسی هست که میبینم مثل خودم، با تلاش اومده!
هاج و واج بهش نگاه کردم در همان موقع، صدای زنگ توی گوشم پیچید. دستم رو گرفت و به دنبال خودش کشید.
_بیا بیا، من راه رو بهت نشون میدم.


درود به همگی🙋🏻‍♂️
ریچارد(اینجوری بشناسیدم) هستم و ۱۹ سالمه و دیگه نمیدونم چی باید بگم😭😂 اگه سوالی داشتین، بپرسین جواب میدم🤝🏻
قراره رمان غروب ساحل رو بنویسم✍️🏻


دهن بازکردم تا چیزی بگم که باک هیون چندقدم نزدیک میزشد وباصدای گرفته ایی گفت:هانته بیا بریم اینجا جای تونیست.
هانته سرش رابالااورد نمیدونم داشت به چی فکرمیکرد امانگاهش بیشتر شبیه زخم بود تا یک نگاه لبخند کم رنگی زد واروم چیزی به جیهو گفت که باعث شد جیهو دستشو ازدور گردن هانته ازادکنه.
هانته باقدم های لرزان سمت هیونگش رفت دیدن این وضعیت داشت قلبم را سوراخ میکرد هانته خجالت زده بدون گفتن چیزی با هیونگش اتاق راترک کردن.

حس کرد سنگینی ایی ازروی دوشم برداشته شد برگشتم ومقابل جیهو دوباره روی صندلی نشستم چشمانم قفل چشمانش کردم هایون هم کنارم نشست مدیر گلویش راصاف کردوباجمله ایی سکوت را شکست:خب مااینجاییم تامشکل بین جناب کیم وجناب پارک را حل وفصل کنیم.
پدرم بعداینکه حرفهای جیهورا تأیید کرده بودم به طرز عجیبی ساکت شده بود خودش اینجا بود اما انگارروحش جای دیگری بود.
جیهو روی صندلی بیشتر لم داد پوزخندی روی لب هایش نشست ازگوشه ی چشم نیم نگاه کثیفی به هایون انداخت وخونسرد لب زد:خب پارک تسونگ بهت دوتا راه میدم چون بهم شلیک کردی یا همینجا ازم عذرخواهی میکنی یااینکه واقعا درخواست یک دادگاه سیاسی میدم تاموضوع را حل کنن.
ازیک حرومزاده میشه همین حرفو انتظارداشت تاجلوتر میگفت هانته رو بهشبدم قبوله الان میگه عذرخواهی کنم؟

هایون دست به سینه با حالت خصمانه حلوترازمن لب ترکرد:دادگاه سیاسی؟ اوه چراکه نه قرار نیست برادرم ازت عذرخواهی کنه پس درخواست یک دادگاه بی طرف سیاسی بده.
پدرم غرید:هایون چی میگی؟
جیهو باشوک سرجایش کمی جابه جاشد ازاین حرف هایون مطمئن شدم که امده تاازم دفاع کنه پس ساکت شدم وجلسه را بهش سپردم.

هایون باهمون لحن باعتمادبنفس ادامه داد:و... ازاونجایی که همسرمن یعنی جو سوکیون قاضی اصلی دردادگاه های سیاسی است خیلی خوب میدونم برای این دادگاه تمامی وسایل وفیلمهای اتاق های شخصی جفتتون ضبط میشن وحتی ممکنه به جز قضیه ی شلیک کردن برادرم بهت خیلی از قضیه واتغاقاتی که توی اتاقت افتاده هم کاملا جلوی همه روشن بشن... خب تصمیم باخودته جناب کیم.

هایون داشت باکلمات جیهورا تحدید میکرد جیهو باشنیدن این حرف بااخم به جلو خم شد:الان داری منو تحدید میکنی؟اوه خدای من...
وبعد بلند خندید صدای خنده اش بادندون های بهم فشرده بیرون امد.
هایون دستانش را روی میزگزاشت وانگشتان ظریفش را درهم گره زده با خونسردی ادامه داد:میتونیم اینجا بیخیال همه چی بشیم انگارنه انگارکه اتفاقی افتاده اما عجیبه به این سرعت کلی خبرنکار ریختن پشت در دانشگاه انگاریکی از قبل خبرشون کرده... خب جداازاین بحث اگه میخوایی دادگاه سیاسی برگزارکنی فقط بهم بگو تا با همسرم تماس بگیرم تا نیرو بفرسته وهمه ی مدارک هارا جمع کنن.
جیهو سکوت کرد حرفی برای گفتن نداشت پای چپم را روی پای راستم گزاشت و نونایم را همراهی کردم محکم گفتم:منهم بادادگاه سیاسی هیچ مشکلی ندارم واگه بهم هر حکمی بدن قبول میکنم.

جیهو کف دستاشو محکم روی میز کوبید وباخشم ایستادکه باعث شد صندلی اش باصدای بدی بیوفته نگاه نافذوسردی به من وهایون کوتاه لب زد:فکرنکن قراره برای جفتتون اسون تموم بشه.
هایون فقط بالبخند شانه بالاانداخت جیهو عصبی وباجدیت کامل اتاق راترک کرد نفس راحتی کشیدم.
هایون مخاطب به مدیر گفت:به خبرنگارها بگین که صدای شلیک بین بادیگاردهای برادرم بوده وفقط یه شوخی بوده که هیچکس صدمه ندیده واینکه اگر کسی توی سایت یا پیج دانشگاه درباره ی این اتفاق حرفی زدن بهشون اخطار جدی بدین ومطمئن باشین که به جز ما هیج کس درباره این جریان نفهمه.
مدیر ازروی صندلی اش بلندشد وبعدازتعظیم کوتاه رسمی بله گفت.

یادهانته افتادم بایدباهاش حرف بزنم ازسرجایم بلندشدم پدرمم سریع بلندشد وباعصبانیت گفت:تسونگ باهات حرف دارم.
ازمیز فاصله گرفتم وسمت پدرم ونونا هایونم برگشتم نگاهی به جفتشون انداختم و سریع گفتم:متأسفم الان کار واجب دارم... نونا بعدأبابت کمکت شام مهمونت میکنم.
منتظر حرفشون نموندم وبا عجله ازاتاق بیرون زدم توی راهرو فقط بادیگاردهایم همراه نام سوک ایستاده بودن.
نام سوک بادیدنم سمتم امد روبه رویم ایستاد ومضطرب لب زد:چیشد؟
سریع لب زدم:هایون همه چیو حل کرده باید برم پیش هانته بعدأباهات حرف میزنم.
لحظه ایی چهره اش فریزر شد واخم کرد:همه این اتفاقات بخاطر اون پسره هست بازم میخوای بری دنبالش! محض رضای خدا تسونگ...
وقت برای نصیحت گوش دادن ازش نداشتم کوتاه گفتم:الان وقت ندارم بعدأمیبینمت.
ازکنارش تند ردشدم وبدون توجه بهش که ازپشت سرم صدایم میزد به سمت پله ها رفتم باید جداوشخصا باهانته حرف بزنم.
ادامه دارد...


#کالبد_بدن_غریبه
#part60

#تسونگ
به گوش هایم که هیچ به چشمانمم اعتماد نداشتم هانته حتی بدون پلک زدن با بدترین کلمات تخریبم کرد قدم لرزانی سمتش برداشتم و زیر لب اسمش را بیصدا زمزمه کردم.
همون لحظه با کوبیده شدن مشت پدرم روی میز سکوت یک دقیقه ایی در اتاق بزرگ کنفرانس شکسته شد اما چشمانم هنوز قفل لبان خشک هانته بود.
صدای خشمگین پدرم من را به خودم آورد:اینجا دقیقا چه اتفاقی داره میوفته؟ این پسره چراداره به پسرمن میگه هیچ حسی بهت ندارم...
جیهو پوزخند صداداری زدودست کثیفشو دور گردن هانته حلقه کردولب زد:اوه جناب پارک انگار نمیدونستین تسونگ یک همجنس گرا است وبا هانته ی من حتی خوابیده... بهتره بیشتر مواظب رفتار پسرتون باشید اگه همینطوربه گرایشش ادامه بده دیگه فکرنکنم حتی بخواهد بادختری ازدواج کنه.
کلمات که ازدهان جیهو خارج شد اصلا برایم مهم نبود اما پدرم بیشتر عصبانی شد.
سمتم برگشت وچنگی به یقه ام زد نگاهمو ازهانته برداشتم وبه صورت قرمز وعصبی پدرم چشم دوختم بلند سرم دادکشید:این حقیقت داره؟ بگو که همش یه مشت مرخرفه رابطه بایک پسر؟.... اصلاچیز چرتیه...

نفسمو باحرص بیرون دادم ازمچ دستان پدرم گرفتم وجدی لب زدم:آره حقیقت داره من عاشق یک پسر شدم وفکرنکنم برات اهمیت داشته باشه چون تو الان به جزمن یک پسر دیگه داری.
پدرم ازشدت عصبانیت چین وچروک کنار چشمش بیشتر شد ودرحالی که داشت طبق عادت همیشگی اش دندون قرونچه ایی کرد ویقه ام را رها کرد یک قدم کوتاه ازم فاصله گرفت ودرحالی به چشمانم زل زده بوددستشو بالا برد همه حتی خودمم منتظر بودم تا بهم سیلی بزنه تا خشمشو کمترکنه اما دستشو روی هوا نگه داشت وباتأسف سر تکان داد.

یکی از معاون های ریاست دانشگاه سمتش آمدو بادست پاچگی گفت:قربان لطفا آروم باشید مااینجاییم تا مسئله را حل کنیم.
پدرم چیزی نگفت ودست مشت شده اش را پایی اورد همون لحظه صدای دادو بیداد ازبیرون در به گوش رسید به سمت در چرخیدم.
دراتاق باشدت بازشدبادیدن نونا هایون لای چارچوب در جاخوردم هایون بااخم وارد اتاق شد بادیگارد جیهو سمتش امد ورسمی لب زد:خانم شما اجازه.....
باسیلی محکمی که توی صورت ان بادیگارد زد ازشوک قدمی به عقب برداشتم وهایون با تحدید گفت:اگه جرعتشو داری جلومو بگیرتابهت نشون بدم کی اجازه نداره.
صدای جیهو مخاطب به بادیگارد ش بلندشد:میتونی بری بیرون.
آن بادیگارد تعظیم کوتاهی کرد وازاتاق بیرون زد هایون سمتمون برگشت ویک دور کامل هممون را انالیزکرد این چهره ی عصبی و اخم غلیظش برای اشناییت تاریکی داشت همیشه ازبچگی ازاین طرز نگاهش میترسیدم.

پدرم بااخم لب زد:هایون اینجا چیکارمیکنی؟
جیهو دستاشو بهمدیگه کوبید وباذوق خاصی گفت:اوه قراره این جلسه خیلی جالب بشه.
سمت جیهو برگشتم وچشم غره ایی نثارش کردم حس میکردم قراره بازهم جیهو باصدای بلند گرایشمو به خواهرم اعلام کنه.
هایون دست به سینه همینطورکه کناردرایستاده بود بااخم غرید:تسونگ چرامنو زودتر خبرنکردی که بیام؟
اینجا واقعا چه خبر بودیوهان اینجا چیکارمیکرد!
هیچی نگفتم چون نمیدانستم هایون امده علیه من باشه مثل پدرم یا پشتم باشه.
هایون دستشو سمت دستگیره در درازکرذوبعدازبازکردن در باصدای بلندی مخاطب به فرد پشت درگفت:میتونید بیایید داخل.

دیگر نمیتوانستم به چشمان اعتماد کنم اخه باک هیون چرا همراه خواهرم اینجا امدن باک هیون با کت وشلوارسرمه ایی که به تن داشت وارد اتاق شدوکنارهایون ایستاد.
هانته متعجب باشوک گفت:هیونگ؟
باک هیون نگاهی عمیقی به جیهو وهانته انداخت میدانستم توی چشمانش بخوانم که کلی سوال داره اما چیزی نگفت وبا اخم فقط سکوت کرد.

سریع گفتم:نونا اینجا چخبر....
هایون انگشت اشاره اش رابه علامت ساکت باش جلوی بینی اش گزاشت بقیه ی حرغم را خوردم جیهو بلند خندید وبالحن طعنه لب ترکرد:اوه خدای من برادر دوست پسرمم که اینجاست خب بیایید جلسه رو رسمأشروع کنیم.
واقعا باید بجای بازویش اون تیر لعنتی را به دهنش شلیک میکردم.
هایون دست به سینه مخاطب به هانته بالبخند گفت:الان همه ازدانشگاه رفتن توهم برو هیونگت منتظرته.
به سمت هانته برگشتم سرش پایین بود وصورتش سرخ شده بودنمیدانستم ازشدت خجالت بودیا عصبانیت اما نباید هیونگش این موقع سر می رسید نمیدانم چقدر از ماجرارا میدونه اما لباس های گشادمن که تنش بود وکبودی های گردنش همه چیو بازگو میکرد.

باصدای بلندگفتم:هیونگتو منتظر نزار هانته.
باید هانته راازاین اتاق لعنتی خارج کنم جیهو دستشو بیشتر دورگردنش حلقه کردوعصبی غرید:به چه جرعتی به دوست پسرمن دستورمیدین.


Forward from: 𝖁𝖊𝖑𝖔𝖚𝖗𝖆
فور کن چنلت بیب ✨
اینجا و اسپانسر¹ و اسپانسر² جوین باش تا تو فولدر بزارمت +80 جذبت باشه
چنل رو آنمیوت کنی تایم جذبتو گذاشتم بفهمی🙃
شات جوینی دو اسپانسرا + تگت بات


حالت صورتش عوض شدازرویم بلند شد وپایین تخت ایستادشلوارم تا دور ران هایم بود وبخاطر زخم باسنم هیچ بریف یاباکسری به تن نداشتم به نمایش گزاشتن پایین تنه ی برهنه ام درنور کامل اتاق جلوی نام سوک واقعا خجالت زده ام میکرد هرچند اون شب تمام بدن وداخل بدنم راباتمام وجودش لمس وحسش کرده بود اما بازم اینطور باشدت مرگ خجالت زده شده بودم.

سمتم خم شد وکامل شلوارم راازتنم دراورد بدنم ازشدت ترس شروع کرد به لرزیدن، باسنم کامل نرمی تشکم را حس میکردته دلم زمزمه کردم یوهان تحمل کن تو قبلاباهاش انجامش دادی پس الانم میتونی نباید بیشترازاین روی مخش برم.
نام سوک چیزی نمیگفت اما سکوتش ترسناک ترش میکرد سمتم خم شدازدوطرف پهلوهایم گرفت وبایک حرکت خیلی راحت روی تخت جابه جایم کرد وباشکم من را روی تخت کوبید قبل اینکه بتوانم درک کنم درچه موقعیتی هستم بدنم را به پایین تخت کشید دوزانو پایین تخت درحالی که پشتم بهش بود زانو زدم وبه اجبارروی زانوهایم ایستادم چنگی به ملحفه ی تخت زدم وصورتم راتویش فروکردم واقعا وضعیت خجالت آوری بود.
انگشتان باریکش روی پشت رانم حرکت کرد وبه سمت باسنم به بالا کشید بدنم مورمورشد.

نفس داغش را پشت گردنم حس کرد کنارگوشم زمزمه کرد:نترس فقط قراره زخمتو درمان.
همش داره اززخم باسنم حرف میزنه اما میدونم هدف اصلیش چیه نمیخواستم حتی نگاهش کنم.
•••

نام سوک لپ باسن گرد یوهان را لمس کرد وکمی لای باسنش را بازکرد یوهان دندانهایش را رپی هم محکم فشرد.
نام سوک پشت سر یوهان نزدیک بهش روی زانوهایش ایستاد تا دسترسی کاملی به یوهان داشته باشه کرم زخم راازجیبش در دروارد وروی انگشت اشاره اش کمی ریخت.

باصدای دورگه وبلندش شروع کرد به حرف زدن تا حواس یوهان را پرت کند:امروزتوی دانشگاه تسونگ بخاطرهانته به جیهو شلیک کرد هرچند همه چیز باوجود خواهر تسونگ حل وفصل شد اما... اما تسونگ بازهم درلحظه ی اخربازهم به دنبال هانته رفت.
بابه یاداوردن اون لحطات نام سوک دستانش بی حرکت موندیوهان کمی سرش راازملحفه جداکردبه ارامی اما محکم پرسید:تسونگ بخاطر هانته به جیهو شلیک کرده؟
نام سوک به خودش امد وانگشتش که کرم داشت راروی ورودی یوهان تنظیم کرد وسرانگشتش راواردش کرد.
یوهان ازدهانش اه غلیظی خارج شد که بادستش سریع جلوی دهانش راگرفت وصورتش را توی ملحفه کوبید.
نام سوک انگشتش راتا نصفه داخل یوهان کردوبانیشخند پیچ وخم های داخلش راحس کردباسرگرمی لب زد:ازاون شب اول هنوزم گشاد موندی توله ببر من... چطوره باهم یه قرارداددیگه ببندیم؟
یوهان که انگار بهش بدترین فحش راداده باشن عصبی سرش را بالا گرفت وبه سمت نام سوک که انگشتش تانصفه داخلش بود چشم غری رفت.
نام سوک نیشخندش پررنگ ترشد وتاته انگشتش راداخل یوهان فرو کرد که باعث شد زانوهای یوهان بلرزدوقبل اینکه دوباره ناله ایی سربدهد سرتو دوباره توی ملحفه کوبید.
نام سوک انگشتش را خارج کرد برایش سرگرم کننده بود که باوجود خشک بودن انگشتش راحت توانست ان را داخل یوهان جای بدهد.

دوباره به انگشتش کرم زد وهمینطورکه تحریک وارانه دور جمع شدگی حفره ی باسن یوهان میکشید ادامه داد:میخوام بهت یه پیشنهادی بدم توله ببرچطوره پارتنر من بشی.
یوهان که حس میکرد نام سوک حرفهایش بخاطر اینکه اذیتش کنه هست بعش توجه نکرد.
نام سوک کامل اطراف حفره ی ازرده وزخمی یوهان راباکرم مالیداما این حرکات انگشتانش باعث شده بود یوهان تحریک بشه وعضوش داغ شده بود نباید نام سوک متوجه چیزی میشد نام سوک لپ باسن یوهان را رها کرد وکمی لباسش را بالا داد نگاهی به آثار هنری که روی بدن یوهان برجای گذاشته بود انداخت سرشو نزدیک شیار کمر یوهان کرد وبوسه ی کوچکی رویش گزاشت وبی حس لب زد:قول میدم دفعه ی دیگه بهتر باهات رفتارکنم توله ببرمن.

یوهان که اصلا متوجه رفتاروگفتار نام سوک نبود وتمام حواسش به عضو راست شده وداغش بود فقط بیصدا سرتکون داد نام سوک باصدای بلندی گفت:تموم شد میتونی شلوارتو بپوشی.
یوهان بالاخره سرش راازتوی ملحفه بیرون کشید بدنش خیس عرق شده بود ازتخت جداشد وبازانوهای لرزان ایستاد بدون نگاه کردن وچرخیدن سمت نام سوک خم شد وازپایین تخت شلوارش رابرداشت وارام پوشید شلوارش کمی به عضو حساسش فشاراپرد محکم لب گزیدوبعد پوشیدنش پشت به نام ایستاد بیصدازمزمه کرد:میشه الان بری بیرون؟
نام سوک که فکر میکرد شاید یوهان خجالت زده اش پا پیچش نشد وکوتاه گفت:داروهات ولباسهات توی پذیرایی هستن ازشون استفاده کن.
وبعد به سمت دراتاق رفت وازاتاق خارج شد
لامپ پذیرایی را روشن کرد وخانه ی یوهان را ترک کرد یوهان نفس دردمندی کشید...
ادامه دارد

391 0 1 11 16

دست به کمر بااخم شروع به حرف زدن کردم:دیگه چی ازجونم میخوای؟الانم که هانته دیگه با تسونگ نیست فیلم تقلبمم که با بدنم حلش کردم پس میشه دیگه اذیتم نکنی؟
داشتم چی زر میزدم چرا مثل هرزه هاحرف میزنم گندش بزنن نمیتونم جمله ی مناسبی رو توی ذهنم بچینم و اون چشمای لعنتی وبدنش برام یاداور اون شب کذایی است.
نام سوک که روی چهره ی ترسیده ومأیوسم تمرکزکرده بود قدم سنگینی سمتم برداشت.

حس میکردم ازاین تندی ام خوشش امده بود لبخند کم رنگی گوشه ی لبش قرارگرفت ولب زد:نیومدم اذیتت کنم به جز اینکه بدون اجازه ی من ازعمارتم رفتی دارو هاولباس هایی که بهت داده بودم را باخودت نبردی الان منم اینجام تا مطمئن بشم داروهاتو به درستی ازشون استفاده میکنی.

واقعا داره به چی فکر میکنه بازهم دنبال بهانه ایی هست تا ازارم بده نه درواقع این عوضی برای اذیت کردنم به هیچ بهانه ایی نیازنداره.
برخلاف احساس متزلزلی که ته دلم داشتم باصدای رسایی گفتم:پس اگه برای این اینجا هستی دارو ولباس هارا ازت قبول میکنم وامیدوارم این اخرین مکالمه ی ما باشه وممنون میشم که ازاینجا بری بیرون.
نام سوک یهو بلند شروع کرد قهقه زدن دستش را روی چشمان بسته اش گزاشت واشکی که بخاطر خندیدن زیاد ازگوشه چشمش جاری شده بود را با شستش پاک کردودرپی خنده اش گفت:اوه یوهان توواقعا غیرقابل پیشبینی هستی پسر... خیلی خب بازی دیگه بسه وقتشه که مطمئن بشم ازداروی گرونی که قراره بهت بدم به درستی استفاده میکنی.

جمله ی اخرش رابالحن ترسناکی به زبون اورد که باعث مورمورشدن بدنم شد با پوزخند ی که برلب داشت سمتم قدم دیگری برداشت اون حس متزلزل براندامم لرزه انداخته بود باصدای لرزانی گفتم:یـــا نزدیکم نیایی...دیگه نباید خودتو بهم تحمیل کنی... دارم بهت هشدار میدم نزدیکم نیایی نام سوک....

درحالی که سعی میکردم با کلمات پوچ تحدیدش کنم با قدمهای لرزان باهرقدمی که سمتم برمیداشت به عقب میرفتم چیزی نمیگفت واین سکوتش ترسناک تربود.
پشت زانوهایم لبه ی تختم را لمس کرد به عقب سر چرخوندم وبه تخت نگاهی انداختم همون لحظه دستان بزرگش ازبازوهایم گرفت وقبل اینکه بتوانم شرایط فاکی را هضم کنم محکم من را روی تخت هُل داد با پشت روی تختم افتادم با تیرکشیدگی درقسمت باسنم دوباره اه غلیظی از دهانم فرار کرد.
نام سوک که پایین تخت ایستاده بود پوزخند صداداری زد وگفت:خودت داری منو تحریک میکنی جانگ یوهان اما اگه نمیخوای خشک خالی بفاکت بدم فقط مقاومت نکن وپسر خوبی باش... توکه خوب میدونی وقتی مقاومت میکنی چقدر بیشتر دلم میخواد باضرباتم پرت کنم.
فکم قفل شده بود الان داشت تحدیدم میکرد یا بهم اخطار میداد یا جفتش خیلی خوب یوهان نباید درگیر فروپاشی ذهنی بشی خودتو جمع وجور کن پسر، نباید دوباره اون کار زشتشو تکرار کنه.
به ارنج هایم تکیه دادم وخودمو به بالا کشیدم باید ازروی تخت بلندبشم اما انگشتان بلندش دور مچ پاهایم قفل شد وسریع به جلو سمت خودش کشید صدایم با شوک اوج گرفت:یـــا نام سوک.

کف پاهایم زمین را لمس میکرد اما بالاتنه ام کامل به تخت چسبیده بود نام سوک سمتم خم شد ودستانش را دوطرف بازوهایم روی تخت گزاشت سایه اش رویم افتاده بود ازترس بدنم یخ کرده بودحس میکردم قدرت تکلمم را ازدست دادم
با سرگرمی لب زد:قرارنیست کاری باهات بکنم فقط باید به زخمت پماد بزنم تا کمتر با اه وناله ات منو تحریک کنی... توله ببر.
چشمانش رنگ خاصی به خودگرفته بودهمینطورکه با نگاه سنگینش من را میخکوب نگه داشته بود.

دست راستش را سمت شلوارراحتی ام برد وکش شلوارم را لمس کردباشوک دستامو روی قفسه ی سینه ی عضلانی اش گزاشتم وباصدای بلندی گفتم:نام سوک...ولم کن...
نیشخندش پررنگ ترشدوباانگشتش ازکش شلوارم گرفت وکمی بالا کشید لب گزیدم لحظه ایی عصبی شدم کنترلم را ازدست دادم بهش توپیدم:ولم کن عوضی...بزار برم...
بیشتر به سینه اش فشردم وسعی میکردم خودمو بالابکشم بادستم مچ دست بزرگش را گرفتم سریع ازلبه ی شلوارم که گرفته بودراباشدت پایین کشیدبخاطر شل بودن کش شلوارم راحت ازتنم به پایین کشیده شد.
اون لحظه ازشدت حرص وخجالت خون به مغزم نرسید بادست دیگرم سیلی محکمی به صورتش زدم.
صورتش تکان نخورد اما چشمانش گرد شدبادیدن عصبانیت در چشمانش به خودم ادم لب گزیدم مچ دستش را ارام رها کردم ودستان لرزانم را روی قفسه ی سینه ام ثابت نگه داشتم با دست پاچگی لب زدم:من... من... ببخشید...دستم...
وسط حرفم پرید وبالحن سنگینی دهان بازکرد:اگه نمیخوای همینجا فکتو جابه جا نکنم فقط مقاوت نکن ومطیع من باش.
لعنتی بیشتر گند زدم دوباره بهانه دستش دادم بیصدا فقط تند سرتکان دادم.


#کالبد_بدن_غریبه
#part_special 🚫
#شیپ7
#جانگ_یوهان

بابی حوصلگی روی کاناپه پذیرایی خانه ام ولو شدم لعنتی بالاخره تونستم ازشرش راحت بشم حتی بعد اینکه به طور وحشیانه خودشو بهم تحمیل کردبازم دست بردارنبود وبه بهانه اینکه حالم خوب نیست یک روز کامل منو توی اتاقش نگه داشت نه دانشگاه میرفت نه میزاشت من جایی برم...
دستم را لای موهایم کشیدم روی کاناپه نشستم باچشمان ریزشده زمزمه کردم:اما عجیب بودبعداینکه کسی باهاش تماس گرفت بدون گفتن چیزی فقط رفت.
بیخیال مهم نیست الان دیگه اون فیلمو پاک کرده پس دیگه نباید حتی بهم نزدیک بشه.
ازروی کاناپه بلندشدم وبه خودم کش وقوسی دادم با تیرکشیدگی در باسنم اخ دردمندی ازدهانم خارج شد به خودم جمع شدم وهمینطورکه بلند به نام سوک فحش و ناسزا میگفتم بازانوهای خم شده به سمت حمام رفتم تابادرازکشیدن دروان آب گرم این حس درد راکمترکنم.
•••
باصدای زنگ گوشی ام لای پلک های خسته ام را بازکردم وباحالت گیجی نگاهم را در اتاق نیمه تاریک وگرفته ام چرخوندم باورم نمیشد تا شب خوابیده بودم روی تخت نشستم فقط نورصفحه گوشی ام اتاق را کمی روشن کرده بود ازروی پاتختی گوشی ام رابرداشت بادیدن اسم نام سوک چشمانم گردشد چطورمیتونه بااون کارش باپرویی بهم زنگ بزنه.
زیر بهش دوباره فحشی نثارش کردم انگشتم راروی صفحه ی گوشی کشیدم وتماسشو رد دادم.
ازروی تخت پایین امدم وبه خودم به ارامی کش وقوسی دادم به سکت کلید برق رفتم بعدازروشن کردن لامپ دوباره گوشیم زنگ خورد واقعا این عوضی ازجونم چی میخواست فکر میکردم بعداون شب کذایی دیکه قرارنیست ریختشو ببینم امابازم به یولش عمل نمیکنه واذیتم میکنه.
باحرص به سمت گوشیم رفتم ودوباره تماسشو رددادم وصدای گوشیمو قطع کردم
وهمینطورکه داشتم ازاتاقم خارج میشدم شروع کردم به غرزدن:پسره ی عوضی الان که دیگه چیزی نداره تحدیدم کنه هانته هم که باکیم جیهو توی رابطه است پس دلیلی نمیبینم ازش بترسم اگه بخواد دوباره کاری کنه بامشتم میزنم فکشو جابه جا....
هنوز لامپ پذیرایی را روشن نکرده بودم که مشتی به در کوبیده شدو صدای عصبی دورگه نام سوک رعشه به تنم انداخت:یوهان درو بازکنم.
آب دهانم را سخت قورت دادم اون عوضی پشت در خونم است گندش بزنن یادم رفت رمز درو عوض کنم ونام سوک رمز درخونمو میدونه نباید بفهمه امشب اینجا بودم.
به سمت اتاقم قدمی برداشتم یعنی بازهم باید ازش فرارکنم؟
اما تاکی حس هرزه ایی رو داشتم که بعد خدمات دادن به رئیسش الان داره سعی میکنه ازش دور بمونه باشنیدن صدای دکمه های صفحه ی رمز وکلیک اروم بازشدن در سریع توی اتاقم پریدم و لامپش راخاموش کردم.

قبل اینکه بتوانم جایی پنهان بشم باصدای بلند وعصبی نام سوک سرجایم میخکوب شدم:میدونم اینجایی بیا بیرون یوهان.
لب گزیدم ودرتاریکی به زیرتختم خزیدم که باعث شد بخاطر نداشتن دید واضح به اطراف سرم محکم به پایه ی تخت برخورد کرد ونتوانستم حتی ذره ایی ناله کنم وهمینطور بیصدا به زیر تخت پناه ببرم.
ته دلم به خودم تشرزدم:یوهان چقدر بخاطردانشگاه رفتن داری بدبختی میکشی که حتی توی خونتم ارامش نداری.
صدای قدم های محکم نام سوک سکوت خانه راشکست دراتاقم باشدت بازشد.

بیشتر به دیوار کنارتخت چسبیدم عرق سردم راارام ازروی پیشانی ام پاک کردم لامپ اتاقم روشن شد نام سوک دیگه چیزی نمیگفت اززیرتخت دیدم که با نیم بوت های مشکی خاکی اش که باعث کثیف شدن کف اتاقم شده بود کنارتخت ایستاد نفسم رادرسینه حبس کردم صدای ارام وعصبی اش به گوشم رسید:گندش بزنن اینجاهم که نیست.

وبعد به سمت درچرخید ولامپ را خاموش کرددوباره اتاق در تاریکی مطلق فرورفت دررا بست ولامپ پذیرایی هم خاموش شد ودراخر باصدای کوبیده شدن در نفسمو بیرون دادم
اززیر تخت بیرون خزیدم وایستادم لعنتی سرم درد میکرد به سمت کلید برق رفتم وبا حرص گفتم:لعنت بهش پسره ی عوضی به چه حقی باپرویی به خونم میاد اگه دوباره ببینمش بامشتم فکشو ازجا میکنم.
لامپو روشن کردم یهو دستگیره ی در باشدت به پایین کشیده شدودربازشد بادیدن قامت عضلانی نام سوک درلای چارچوب هین بلندی کشیدم وچندقدم عقب رفتم.
باناباوری دهن بازکردم:تو... تو مگه نرفته بودی؟
ذهنم قفل کرده بود نام سوک چشمانش راریز کرد قدمی سمتم برداشت وبالحن تاریکی لب زد:میخوای فک منو ازجابکنی؟ خب امتحانش کن.
لب گزیدم وبا دست پاچگی در حالی که دستانم را توی هوا تکان میدادم بادهن باز گفتم:نه من منظورم تو نبودی...
بااخم غلیظی که نوارم کرد دیگر زبانم دردهانم نچرخید.
باهمون لحن غرزد:به چه جرعتی تماسمو رد دادی؟امروز به اندازه ی کافی دوست گرامی ات روی مخم رژه رفته پس چرا کاری میکنی که حرصمو سرتو خالی کنم.
حتمامنظورش ازدوستم هانته است.
نام سوک کارشو باهام کرده وشهوتش را سیراب کرده پس چرا باز داره اذیتم میکنه اینبار دیگه بدون روراست حرفمو بهش میزنم.


باگفتن این حرفم دوباره یاد بدن کبودوبی حال هانته افتادم طوری ازدرد وضعف بیهوش شده بود که حتی وقتی بردمش حمام وفقط بدنش راشستم به هوش نیامد.
نمیخواستم حتی ذره ایی ازاثار جیهو روی بدن هانته باقی بمونه.
پدرم که حسابی ازدست من عصبی بود بااخم غرزد:تسونگ تمومش کن مهم نیست اون پسر کی بوده توواقعا کاروحشتناکی انجام دادی وباید بپذیری که اشتباه کردی.
جیهو به پشتی صندلی اش تکیه زدوبا لحن تمسخرادامه داد:بخاطرکارتو الان کلی خبرنگار پشت درهای بسته ی دانشگاه است وهمشون حاظرن خبراینکه بهم شلیک کردی را پوشش بدن که این واقعا برای پدرت سخت میشه چون نزدیک انتخابات است وامروزدانشگاه فوری تعطیل شده... همه ی دانشجوها ترسیدن برای این کاراحمقانه ات چه توضیحی داری جناب پارک.

همه حتی پدرمم علیه من بودامامن ازکارم پشیمون نبودم قهقهه ی عصبی زدم وگفتم:چراباید بهت توضیح بدم؟ منو ازرسانه هانترسون اگه بخوان این خبرو هررسانه ایی پوشش بده بدون پرده همه چیو براشون تعریف میکنم.
جیهو اخمی گوشه ابرویش نشست وروی صندلی اش کمی جابه جاشد پدرم دوبارت بهم تشرزد:تسونگ بروبیرون تا باکیم جیهو صحبت کنم.
وبعدروکردبه جیهو بالبخند ساختگی لب زد:من ازطرف تسونگ عذرمیخواهم چی باعث میشه تا شماامروزرا نادیده بگیرید.
دندان هایم راروی فشردم همیشه مقام لعنتی اش ازمن مهم ترمیدونست.

جیهو کمی به جلو خم شددرحالی که منتظر عکس العملم بود باابروهای بالارفته گفت:دوست پسرمو پس بده ودیگه اطرافش دیده نشه.
دیگه داشتم زیادی پروبازی هایش را تحمل میکردم باخشم بامشت به میز کوبیدم وصندلی راعقب هُل دادم ایستادم وغریدم:خفه شوواقعافکرکردی باکاری که امروز باهاش کردی برمیگرده پیشت احمق؟
مدیرکه تااون مدت ساکت بود گلویش را صاف کردو مضطرب گفت:جناب پارک لطفا اروم باشید.

جیهو ابروبالاانداخت ودست به سینه لب زد:پس منم بخاطرترور امروزت دادگاه سیاسی برگزارمیکنم اینطوری علاوه بر پرداخت غرامت ویژه بودنت راازدست میدی و... ودستاوردهای پدرت هم خدشه دارمیشه.
اون لعنتی داشت تحدیدم میکرد باید اون گلوله را توی سرش شلیک میکردم.
دستانم را مشت کردم وعصبی نفس عمیقی کشیدم دهن بازکردم تاچیزی بگم که یهو ازپشت سرم صدای بازشدن دربه گوشم رسیدولحظه ایی بعد صدای ارام هانته دراتاق کنفرانس پیچید:من اینجام پس تمومش کن جیهو.
سریع برگشتم بادیدن هانته کاملا جاخوردم رنگ ازصورتش پریده بود قدمی سمتش برداشتم وگفتم:هانته تواینجا چیکارمیکنی؟
برخلاف تصوراتم هانته به سمت پدرم وتیم ریاست دانشگاه تعظیم کردورسمی لب زد:منو بخاطر دردسرهای درست شده ببخشید.
اون چراداشت عذرخواهی میکرد؟ توی ذهنش چی میگذره؟

حتی بدون نگاه کردن بهم میزرا دورزدوکنارجیهو ایستادجیهوهم انگار کاملا جاخورده بودباتعجب پرسید:حالت خوبه؟

#هانته
میتوانستم سنگینی نگاه تسونگ را حس کنم اما بازهم باید تظاهر میکردم لبخندزدم وبه جیهو که روی صندلی نشسته بودارام زمزمه کردم:من خوبم بیافقط ازاینجا بریم نمیخوام بیشترازاین دردسر درست کنم.
لحظه ایی چهره اش رنگی ازپیروزی را به خودگرفت مقابلم ایستاد بادیدن بدن نیمه برهنه اش اون لحظات دوباره توی ذهنم پلی شدن سخت بودکه بعداون کارش روبه رویش به ایستم.

دستش را لای موهایم کشیدودرحالی که نگاهش قفل چشمان بی حسم بود لب زد:اگه همینجا به تسونگ حرفهایی که روی تخت بهم زدی رو بگی باهات میام.
میدونستم که جیهو همچین درخواست بی رحمانه ایی ازم میکنه ازش چشم برداشتم وبه سمت تسونگ چرخیدم نگاهش پرازحرف بود
حس بدبختی داشتم باید جلوی خودم را میگرفتم وبا شجاعت تمام برای خلاصی از این وضعیت فاکی پا روی احساسات خودم وتسونگ بزارم درحالی که سعی میکردم صدام بخاطر بغضم گرفته نشه جملات بی رحمانه ازدهانم خارج شد:تسونگ من جدی هستم تمومش کن دیگه بخاطر کارهات بقیه روتوی خطر ننداز... من واقعاهیچ حسی بهت ندارم فقط منو تنها بزار.
ادامه دارد...

598 0 0 14 20

#کالبد_بدن_غریبه
#part59

اولین چیزی که بعد به هوش آمدن حس کردم سردرد وکمردرد وحشتناک وداغ بودن بدنم بودهنوزچشمانم را بازنکرده بودم اما میتوانستم واضح صدای اطرافم را بشنوم.
صدای عصبی اشنای دختری درنزدیکی ام به گوشم رسید:ممکنه جیهو ازفرصت استفاده کنه و دادگاه سیاسی برگزار کنه به جز مقام تسونگ مقام پدرش هم توی خطره.
میتوانستم تشخیص بدم که اون صدای دوست تسونگ یعنی بورام بود.
وبعد صدای دورگه ی نام سوک با ولوم پایین اما ازپشت دندان های روی هم کلید شده اش خارج شد:تقصیر تسونگ هم هست که به جیهو شلیک کرده اونم فقط بخاطر این پسره ی عوضی.
اونهاداشتن درباره ی چی حرف میزدن؟
چشمانم را ارام بازکردم چندبارپلک زدم تا دیدم واضح بشه فضای اتاق بزرگ اشناوافرادی که پایین تخت ایستاده بودن توی دیدم واضح شدن خاطرات قبل از بیهوش شدنم خیلی ناواضح بود...اتاق جیهو... وبعد کاری که اون عوضی باهام کرد.
دندانهایم را روی هم فشردم وبابدنی خشک شده روی تخت نشستم باورم نمیشد توی اتاق تسونگ بودم وسرُمی به دستم زده شده بود.
ناخوداگاه با حس تیر کشیدگی به باسن آخ ارام وناخوداگاه از دهانم فرار کرد.
همشون که متوجه ی من شده بودن ساکت شدن.
سرمو بالااوردم ونگاهشون کردم نام سوک به همراه بورام وایزول پایین تخت ایستاده بودن.
لب های خشکم را تکان دادم:چه... اتفاقی افتاده؟
نام سوک با دیدنم دست به کمر عصبی دست ازادش را روی صورتش کشیدوزیرلب غرزد:تازه میگه چه اتفاقی افتاده!محض رضای فاک به خاطر تو... .
ایزول با آرنجش ضربه ایی به پهلوی نام سوک زدوبهش تشر زد:فعلا چیزی نگو هانته هنوز حالش خوب نشده.
افرادتوی اتاق هرکدوم صورت عصبی ونگرانی داشتن متوجه شدم که لباسم عوض شده و بوی شامپوی خاصی میدادم واقعا گیج شده بودم من آخرین بارتوی اتاق جیهو بودم اما الان اینجام نکنه... تسونگ با زورودعوا منو اینجا اورده.

ملحفه ی خاکستری رنگ راازپاهایم کنارزدم برند لباس تسونگ را میتوانستم راحت تشخیص بدم اون لحظه که جیهوبا تهدید کردن مجبورم کردتا باهاش بخوابم مثل میخی مدام توی مغزم کوبیده میشددلم میخواست باچنگ زدن به بدنم تمام اون کیس مارک های لعنتی را ازبین ببرم
نام سوک نچی کردباقدم های محکم سمتم امدکنارتخت ایستادسرمو بالااوردم ازشدت عصبانیت چشمانش قرمزشده بوددستشو سمتم درازکردبه یقه ی لباسم چنگی زده وسمتم خم شد عصبی لب زد:بخاطر توی عوضی اینباردیگه واقعا تسونگ توی دردسر افتاده اون بخاطر تو بابادیگاردهایش به زوروارد اتاق جیهوشده وازهمه بدتربهش شلیک کرده اینکارش باعث میشه تاویژه بودنش را ازدست بده وهمش هم تقصیرتوی عوضی است.
بازهم تسونگ با عجول بازی هاش همه چیو پیچیده ترازقبل کرده اون حرفاش باعث شدکه جیهو به طرز وحشتناک وبابی رحمی تمام خودشو بهم تحمیل کنه اما بازهم نمیتوانستم دراین شرایط تسونگ را تنها بزنم.
باپشت دستم، دست نام سوک را کنارزدم وجدی لب ترکردم:الان تسونگ وجیهو کجاهستن؟
نام سوک صاف ایستاد وباهمون برق عصبی چشمانش گفت:الان توی اتاق کنفرانس هستن چیه میخوای بری تا دوباره گندبزنی؟

همیشه ازاین لحن تند نام سوک نصبت به خودم متنفربودم باقاطعیت ادامه دادم:فقط من میتونم جیهورا ارام کنم اگه میخوای تسونگ ازاین وضعیت نجات پیداکنه تااتاق کنفرانس همراهیم کن.
صدای بورام توی اتاق پیچید:اتاق کنفرانس توسط بادیگاردهای جیهو محافظت میشه حتی ما سه نفرهم اجازه ی ورود نداریم فقط تسونگ وپدرش، جیهووتیم ریاست دانشگاه اونجا هستن.
اوضاع ازاون چیزی که تصورش را میکردم خراب ترشده بود ازتاج تخت گرفتم وپایین تخت ایستادم دوباره اون حس تیرکشیدگی درد لعنتی که تمام استخوان هایم رابه بازی گرفته بودکفرم رادراورده بودهرچنداین اتفاق تقصیرتسونگ بوداما نمیخواستم بخاطرمن اسیب ببینه این خصلتم راازپدربزرگم به ارث برده بودم نمیخواستم عزیزانم بخاطرم توی خطر بیفتن اما خودم همیشه برای فداکاری آماده بودم.
دم گرفتم وگفتم:من میتوانم از بادیگاردهای جیهو ردبشم اون فقط منو میخواد.

#تسونگ
جیهو بابالاتنه ی برهنه درحالی که زخم بازویش توسط پزشک دانشگاه باندپیچی شده بودپشت میز کنفرانس مقابلم نشسته بود پوزخندروی مخش را به وضوح میتوانستم ببینم انگشتان بلندش رادرهم گره زدوباخونسردی مخاطب به پدرم که کنارم نشسته بود لب ترکرد:جناب پارک من مشکلی با تسونگ ندارم اما اوامروز به زور باردیگاردهایش وارداتاقم شد وهمینطورکه میبینیدبهم شلیک کرده تا معشوقه ام را بدزد.
قبل اینکه پدرم لب بازکند باعصبانیت بهش توپیدم:من معشوقه ات را ندزدیدم حرومزاده من فقط هانته راازدستان کثیف تو نجات دادم.


بانگاهی خفه وبُرنده لب زدم:هرغلطی که دلت میخواد بکن.
هنوزبه در نرسیده بودکه یهویی پدرم باعصبانیت وارد اتاق شدبادیدنش سرجایم میخکوب شدم باحالت گیجی به جیهو ومن نگاهی انداخت وبعد به هانته که روی دستانم بود باتعجب نگاه کرد سرم دادکشید:تسونگ داری چه غلطی میکنی؟تو... توبه کیم جیهو شلیک کردی؟

بابی تفاوتی لب زدم:فقط دارم ازکسی که برام عزیزه مواظب میکنم کاری که تو هیچوقت نتونستی.
پدرم که اتش خشمش بیشترشده بود مخاطب به گئوم گفت:همین الان اسلحه ات را بیار پایین عوضی.
ازکنارش رد شدم وازاتاق خارج شدم پدرم پشت سرم دادزد:داری کجا میری پسره ی عوضی.
بادیگاردهایم وبادیگاردهای جیهو با سرووضع زخمی توی راهرو ایستاده بودن خوشبختانه هیچ دانشجویی انجا نبود تا صورت هانته را ببیند...
ادامه دارد

680 0 1 14 10

وبعدبالحن ارامی ادامه دادم:قرارنیست کسی اسیب ببینه.
ازکنارشون گذشتم وبدون توجه به دادو بیدادهایشون که فضای راهرورا پرکرده بود باقدم های محکم به سمت اتاق جیهو رفتم لعنتی دقیقا ربع ساعت گذشته ته دلم استرس خاصی داشتم من اون جیهوی کثافت را میشناسم اما امیدوارم تاقبل امدنم با هانته کاری نکرده باشه.
نزدیک اتاق جیهو شدیم بادیگاردهایش با دیدن ما باحالت اماده باش ایستادن رئیسشون سمتم امدروبه رویش ایستادم کوتاه تعظیم کردبااخم لب زدم:اگه نمیخوای اسیب ببینی ازسرراهم برو کنار.
رسمی گفت:قربان نمیتونم اجازه بدم برین تو.
مشت هامو توی هم گره زدم ولب پایبنم را به دندان گرفتم:پس خودت خواستی.
بدون اینکه بهش فرصت فکرکردن بدم بامشتم محکم توی صورتش کوبیدم که باعث شدبازانوهای خم شده چندقدم عقب بره.
به بادیگاردهای پشت سرم اشاره کردم:راهو برام بازکنید.
بادیگاردهایم با چماق، مشت ولگد بابادیگاردهای مقابلشون درگیرشدن.
خواستم سمت دربرم که مدیر دانشگاه که مردی میان سال بود ازپشت سرم سراسیمه مقابلم ایستادباصدای ترسیده التماس کرد:جناب تسونگ لطفا این درگیری را تموم کنید از جناب جیهو میخواهم تا به اتاق کنفرانس بیایید وشخصا باحرف زدن مشکلتونو حل....
بااخم بهش خیره شدم:فقط نزار هیچ دانشجویی این وسط باشه همرو بفرست به لابی تا کسی اسیب نبینه درضمن اگه نمیخوای دیگه مدیر باشی جلومو بگیر.
لب گزید وچیزی نگفت ازکنارش ردشدم بادیگاردهایم راهو برام بازکردن به سمت دراتاق جیهو رفتم بالگد محکم چندضربه به در زدم ودادزدم:دروبازکن حرومزاده... بیابیرون عوضی.
اما صدایی نشنیدم اگه جیهو توی اتاق بود حتما بخاطر سروصداها بیرون می امد نکنه هانته رو برده وبرای رد گم کردن بادیگاردهاشو اینجا گزاشته.
زیرلب بهش فهشی دادم فقط باید مطمئن میشدم یهویی در مقابلم بازشد جیهو بابدنی نیمه برهنه که بنظر می رسید شلوارش راهول هولکی پوشیده لای چارچوب ایستادبادیدن وضعیت پشت سرم بابُهت دادزد:داری چه غلطی میکنی؟
بادیدن بدن نیمه برهنه وموهای اشفته اش فکم قفل شده بود ته دلم خداخدا میکردم تابه اون چیزی که فکرمیکردم اتفاق نیوفتاده باشه.
دستمو روی بازویش گزاشتم ومحکم به عقب هلش دادم چندقدم عقب رفت با عصبانیت گفت:به چه حقی داری اینکارو میکنی؟
چشمانم دنبال هانته میگشت اتاقش بنظر خالی میومد به سمت تخت خیره شدم جسم بی جان برهنه ایی به چشمم خورد بیصدا اسمش رازمزمه کردم:هانته.
بدون توجه به فحش وسروصداهای جیهو ازکنارش گذشتم کنارتخت ایستادم بادیدن بدن کبودشده وبرهنه ی هانته بدنم یخ کرد دستانم شروع به لرزیدن کرددستمو سمتش درازکردم که جیهو ازمچ دستم گرفتم بهش نگاه کردم با نیشخندی که برلب داشت لب زد:بهتره بیدارش نکنی حسابی خسته است.
خونم به جوش امد مشتمو محکم توی صورتش کوبیدم که باعث شد چندقدم عقب بره پشت دندانهایم غریدم:باهاش چیکارکردی توازحیوان هم پست تری عوضی.
جیهو که انگار حسابی ازاین عکس العملم به وجد امده بود با پشت دستش خون گوشه ی لبش راپاک کردبا دستان بازخونسردگفت:این خواست خودش بود من مثل تونیستم که توی مستی به کسی تجاوزکنم تو ازحیوان پست تری نه من.
وبعدبااخم ادامه داد:حالاهم گورتو ازاینجا گم کن نمیخوام دوست پسرمو توی این وضعیت ببینی.
دیگه حس میکردم خون به مغزم نمیرسه دستمو سمت کمربند شلوارم بردم واسلحه ی سردم را لمس کردم بایک حرکت بیرون کشیدمش سریع ضامنشو عقب کشیدم ومسلحش کردم بدون نشانه گرفتن ماشه ی حساسش را فشاردادم ودادزدم:خفه شو عوضی.
صدای شلیک بلند باعث شدگئوم ویکی از بادیگاردهای جیهو با سروضع زخمی وارد اتاق بشن.
جیهو میتوانست اما بخاطر غرور لعنتی اش حتی یه ذره هم ازسرجایش تکون نخورد به خونی که کف اتاق ازدستش سرازیر شد نگاهی انداختم.
پوزخندی صداداری زد وحتی بدون نگاه کردن به بازوی خراشیده اش لب زد:توی بد دردسری افتادی... جناب پارک.
حتی درست بهش شلیک نکردم فقط گلوله داغ خراش روی پوستش انداخت وبه دیوار پشت سرش برخورد کرده بود.
بادیگاردش مقابلم ایستاد وبا اسلحه اش منو نشانه گرفت بلنددادزد:قربان اجازه ی شلیک بدین.
گئوم هم با تفنگش روبه روی ان بادیگارد ایستادباجدیت گفتم:هرکدومشون که تکون خورد بهشون شلیک کن.
هنوز دلم خنک نشده بود نمیخواستم بیشترازاین کسی هانته راتوی این وضعیت ببینه سمت تخت برگشتم دستمو جلوی بینی اش گرفتم و نفس داغش را چک کردم سریع بدن سرد وبی حالش راتوی ملحفه ی سفید پیچوندم ملخفه ی بزرگ راازپشت سرش روی چشمانش کشیدم تاموقع بردنش کسی صورتش را واضح نبیند.
روی دستانم بلندش کردم جیهو درحالی که رگ گردنش متورم شده بود قدمی سمتم برداشت وغرید:میدونی که اگه هانته روازاتاقم بیرون ببری چه بلایی سرت میارم؟


#کالبد_بدن_غریبه
#part58

#تسونگ
بایقه ایی دریده وخون روی صورتم باعصبانیت وقدم های محکم وارد اتاق شخصیم شدم بدون توجه به حضور گئوم زیرلب غرزدم:عزیزم؟هانته داشت به اون کثافت میگفت عزیزم!
باحرص دکمه های مونده ی پیراهنم را تندبازکردم وپیراهنم درازتنم دراوردم وسط اتاق پرتش کردم گئوم که کناردرایستاده بود قدمی سمتم برداشت و محتاطانه لب زد:قربان لطفا اروم باشید.
سمتش برگشتم ودادزدم:اروم باشم؟هانته بهم گفت که همه چی بینمون تموم شده زبونش یه چی میگه اماچشمانش یه چیز دیگه میگه اصلا توی اون مغز کوفتیش چی میگذره که نمیتونه بهم بگه؟
همون لحظه درباشدت بازشدونابی با چشمان قرمزشده وارد اتاق شدباصدای گرفته ایی دادزد:تسونگ یعنی چی که توباهانته خوابیدی؟چرابخاطر هانته... با جیهو درگیرشدی... .
اصلاعصاب و حوصله ی نابی رو نداشتم هروقت میدیدمش یاد جیهو میوفتم من درواقع حس میکردم بخاطر نابی،هانته را ازدست دادم با قاطعیت وسط حرفش پریدم:چون من هانته رو دوست دارم.
نابی باشوک چشمانش گردشد وقدمی به عقب برداشت دهنش بازمونده بود حتما انتظار این حرفمو نداست.
داشتم عصبانیتم را سرکی خالی میکردم؟بااخم باهمون لحن ادامه دادم:اره درست شنیدی من عاشق یک پسر هستم.
نابی بیصدا اشکهایش جاری شد تند سرتکان دادباناباوری گفت:چرا؟ چراباید یه پسروبه من ترجیح بدی؟
به گئوم سرتکان دادم ودرحالی که داشتم سمت کمد لباس هایم میرفتم بابی رحمی لب زدم:بیرونش کن حوصله ی سروصداهاشو ندارم.
باید کمی دوش میگرفتم تابتونم عصابمو اروم کنم ویه تصمیم درست بگیرم در کمد را بازکردم نابی ازپشت سرم هق هق کنان گفت:تسونگ تاکی... تاکی میخوای منو اذیت کنی... تاکی باید بخاطرت درد بکشم... تامنو قبول کنی؟چطور میتونی... عاشق یه پسر بشی...
هق هق هایش مانع ازحرف زدنش میشددستانم را مشت کرد باقدمهای سریع سمتش برگشتم مقابلش ایستادم ازبازوهای ظریفش گرفتم وباسردی تمام لب ترکردم:نابی به خودت بیا من بارهابهت گفتم منو فراموش کن ازهمون اول چیزی بینمون نبوده پس این عشق بیخود یک طرفه را تمومش کن.
نابی که صورتش خیس اشک بودفقط سرتکان داد نمیتوانست چیزی بگه بازوهایش را رهاکردم.
بااخم به گئوم نگاهی انداختم سریع سمت نابی رفت بدون نگاه کردن دومی بهش به سمت کمدم برگشتم بابازوبسته شدن در متوجه شدم که دوتاشون ازاتاق بیرون رفتن.

حس میکردم خودمم مثل نابی شدم یه حس یک طرفه که داره ازدرون نابودت میکنه اما چراته دلم هنوز امید داشتم
جیهو، هانته راباعصبانیت به اتاقش برد لعنتی نباید اون حرفارو بهش میزدم اگه به زور باهاش کاری کنه چی؟ نمیتونم خودمو ببخشم اما اگه برم دم اتاق جیهو حتما بازهم باهاش درگیرمیشم گئوم دوباره وارد اتاق شد.
بعدبرداشتن یک دست لباس خونسرد گفتم:همین الان همه ی بادیگاردهای عمارتمو بگو بیان اینجا.
گئوم با شوک گفت:چی؟شما میخواهید چیکارکنید؟
بالحن تاریکی لب زدم:چیزی نپرس از بچه های خودت هم بخواه که تا پنج دقیقه ی دیگه اینجا باشن... این دفعه ازدستش نمیدم.
بعد یک دوش گرفتن سریع بدون توجه به زخم های کوچیک روی صورتم وحس درد در کمرو شکمم لباسم را پوشیدم ازحمام بیرون زدم گئوم به همراه دوتا محافظ در اتاق ایستاده بودن بادیدنم تا کمر خم شدن وبلندگفتن:آماده ی خدمت هستیم قربان.

به سمت کشو میز تختم رفتم و اسلحه ی تمام مشکی را برداشتم براندازش کردم امیدوارم که مجبورنشم ازش استفاده کنم اما نمیتونم اجازه بدم جیهوهانته رو ازم بگیره.
سمتشون برگشتم جدی لب ترکردم:ازاسلحه تون استفاده نمیکنید فقط بادیگاردهای جیهورا کنار بزنید واون درلعنتی اتاقشو برام بازکنید.
هرسه تاشون بله قربانی گفتن ازکنارشون گذشتم به سمت دررفتم وازاتاق خارج شدم.
بادیگاردهایی که تازه آمده بودن وتوی راهروایستاده بودن بادیدن بهم تعظیم کردم همه ی دانشجوها ازپشت شیشه ی کلاسشون داشتن تماشامیکردن همشون بنظر ترسیده بودن وجرعت نمیکردن توی راهرو بیاین.

ازکارم مطمئن بودم عواقبشو به جون میخرم میدونم بخاطراین کارم قراره حسابی توی دردسر بیوفتم اما بخاطرهانته ارزشش را داره هنوزقدم ازقدم برنداشته بودم که بورام وایزول ازمیان جمعیت بادیگاردهای شکافته شد با عصبانیت سمتم امدن.
بورام مقابلم ایستادوعصبی دادزد:پارک تسونگ داری چیکارمیکنی؟چرا لشکر کشی کردی؟
ایزول تندترازبورام سرم دادکشید:پارک تسونگ تمومش کن اینجا دانشگاه است نه یه میدون جنگ چیه فکرکردی گنگستر چیزی هستی که میخوایی....
وسط حرفش پریدم وباعصبانیت که سعی در کنترل کردنش داشتم فریادزدم:ازجلوی راهم برو کنار نباید دیر برم.


خب بچه عرضم به حضورتون که همه ی این باکسر و بریف و جاگ استراپ اینا کلا همشون شورتن.. چیز خاصی نیست.
نیازم نیست بلد باشین مگر اینکه میرین بیرون برای پدر برادرتون بخرین اسماشون رو بدونین.

ولی دوستان گرامی ای که مثلا میگنون رو دیدن میدونن که قسمتِ جنجالیه ۱۲ موقع اهم اهم میگنون از لبه بریف دکتر گرفت وووو آره..
خلاصه این گرفتن و صحنه رو بنده نمیتونم با باکسر بگم براتون و شما نمیفهمین چیشد دقیقا.
فرقش همینه فقط.


برام سوال شد بچه ها ما از کلمه باکسر یا باکسربریف یا بریف برای بیان لباس زیر استفاده میکنیم میفهمید کدومه یا چیه؟


دست ازادش را روی شکم هانته دقیقا بالای عضوش قرارداد وکمی فشرد هانته که ازدرد چشمانش پراازاشک شده بود شروع کردباصدای بلندگریع کردن.
جیهو عصبی غرید:منکه هنوز شروع نکردم اما اگه میخوای اروم پیش برم بهم احساساتتو اعتراف کن.
هانته دستان بسته اش راروی سینه اش فشرد این حجم ازدرد را نمیتوانست تحمل کنه جیهو که دید هانته چیزی نمیگه اخمش غلیظ ترشد کمی ازعضو خیسش را بیرون کشیدودوباره محکم توی هانته کوبید.
هانته که ازدرد نفسش بندامده بود ازرده ودردمند زمزمه کرد:عا... عاشقتم.
هانته زیر جیهو کاملا شکست را پذیرفته بود فقط باید تموم میشد فقط باید جیهو کام میشد پس باید باهاش همکاری کنه.
جیهونگاهش جرقه ایی زددوباره کمی ازعضوش را بیرون کشیدومحکم ترتوی ورودی هانته کوبید ودادزد:بگوکه ازتسونگ متنفری.
هانته که ازدرد چشمانش رابسته بود تااین عذاب را نبیند باصدای گرفته ایی گفت:ازتسونگ... متنفرم.
دلش میخواست همونجا عضو جیهورا بادستانش ببُرد دندان هایش رامحکم روی هم فشرد وبلنددادزد:ازش متنفرم... میخوام بکشمش... من ازش بدم میاداون باید بمیره.
تمام حرفهایش مخاطب به جیهو بودکه ازدرد به زبون می اورد اما جیهو که فکرمیکرد منظورش تسونگ است بالاخره لبخندی ازسر پیروزی زد ودستش را که کنار کمر هانته بودربه روی ران های ان سر داد و پای خوش فرم و سفید هانته را گرفت و پاهایش را روی شانه اش گذاشت خودش را به هانته نزدیک کرد این پوزیشن برای ضربه های عمیق تر بی نظیر بود وجیهو ضرباتش را شروع کرد.
هانته هنوزهم داشت گریه میکرد اماضربات تند جیهو حتی بهش فرصت هق هق هم نمیداد اولش برای هانته درد داشت اما میتوانست کم کم حس لذت رادرپایین تنه اش که ازش متنفربودرا وضوح حس کند. گویی به کمر و بدنش برق وصل کردن و با ورود آلت بزرگ جیهو آمپر برق را بالا تر می‌بردند.
جیهو که غرق در شهوتش بود موهای پریشانش کامل روی صورتش ریخته بودوتمام بدنش از لذت داغ شده بود عرق صورت وگردنش راکاملا خیس کرده بود تصاحب کردن بدن هانته برایش لذت بخش ترین حس ممکن بود.
ولی هانته اون برخلاف جیهوازاین حس لذتی که ته دلش را قلقلک میدادکفری بود ومدام ته دلش به خودش تشر میزد"کاش قدرت اینوداشتم تابادستای خودم بکشمش" ولی درنهایت حس لذت به درد ش غلبه می کرد و ناله سر میداد. عضوش کاملا سفت شده بودفضای اتاق گرفته ی جیهو با اه وناله های خفه ایی که هانته سعی درکنترل کردنش داشت پرشده بودمیتوانست حس کنه که عضو جیهو دارد تویش بزرگترازقبل میشه دیواره های داخلیه هانته کشیده میشد این لذت بزرگ شدن را هانته تابحال احساس نکرده بود.
هانته نمیخواست حتی بخاطر اون یه ذره ته مانده ی غرورش ازجیهو بخواد ارومتر انجامش بده ولی بدن هانته طوری تحریک شده بودکه قطرات پریکام ازسرعضو راست شده اش روی ملحفه میریخت جیهو بادیدن ان قطرات از ذوق لبخندی زدوگفت:پس انگاروقتی داخلت بزرگ میشم دوست داری نه؟
هانته که حس میکرداخرهای توانش است وچشمانش حتی قادربه گریه کردن هم نبود وفقط میتوانستم تمام توان کمش رابرای خفه وکنترل کردن ناله هایش استفاده کند.
جیهو دست ازادش را سمت عضو حساس هانته برد وشروع کردبرایش جق زدن تا راحت تر هانته بیایید.
هانته به خودش پیچید حس عجیبی داشت جیهو مدام به پروستاتش بی وقفه ضربه میزد بااون روان کننده ی لوکس وگران قیمتی که جیهو داخل هانته خالی کرده بودواقعاکارش را اسون ترمیکرد.
ولی این حس که هانته داشت از جلو و عقب تحریک میشد، هانته را به وجد آورده بود.
زمان هیچ معناومفهموی نداشت اما دقیقا ربع ساعت بود که جیهو بدون هیچ توقفی داخل هانته می کوبید.
وبالاخره هانته با حس لرزش وگرما دوباره امابیشترازقبل توی دست جیهو ارضاشد، میتوانست پوزخند صدا دار جیهو را حس کند نزدیک یک دقیه جیهو بدون وقفه و با سرعت بیشتر به هانته ضربه میزد .
خودشو برای باراخر محکم توی هانته کوبیدبیشتر به رون هانته چنگ زدسرش رابالابرد وسفت چشمانش رابست ومنی گرمش داخل هانته را پرکردواه بلندی ازرضایت کشیدحس میکرد بدنش سبک شده.
همینطورکه جیهو نفس نفس میزد عضوش راازداخل هانته بیرون کشید که باعث شدمقدارزیادی از کامش به همراه روان کننده بیرون بریزد چشمش به هانته افتادکه بی حال باچشمان نیمه باز ازحال رفته.
سریع به سمت هانته خیزبرداشت دستشو روی بازویش گزاشت وتکانش دادبلندصدایش زدهانته نتوانسته بود تحمل کنه وازحال رفته بود
جیهو فحشی به خودش داد و لعنتی ای زیر لب گفت، در همون لحظه صدای داد وبیداد ودعوای چندنفرازپشت در به گوش جیهو رسید.
کسی به در چندضربه زد وصدای خشمگین تسونگ پشت دربلندشد:دروبازکن حرومزاده...
ادامه دارد...

20 last posts shown.

443

subscribers
Channel statistics