میگفتم تو خیلی خطرناکی.. تعجب که میکرد، میگفتم چیه؟ تعجب نداره که.. تو از هر موجودی که تو این دنیا هست، خطرناکتری.. هر لحظه ممکنه همه چیزو رها کنی و بی سر و صدا بری.. تو میتونی صبح زود بیای دنبالم و منو ببری کوه.. روی آتیش برام صبحونه درست کنی.. موهامو نوازش کنی و دستامو ببوسی.. وقتی حواسم نیست توی گوشم جیغ بزنی و به ترسیدنم بخندی.. اما غروب که میشه ازم خداحافظی کنی و برای همیشه بری.. تو خیلی ترسناکی.. درست همون وقتی که آدم به بوی موهات و صدای خندیدنت عادت میکنه، میذاری میری.. آدم از نزدیک شدن به تو میترسه.. میترسه که هر لحظه پاشی جمع کنی بری..