﹗ׁ⸼𓏲 𝘌𝘯-𝘓𝘦𝘵𝘵𝘦𝘳𝘴 ֶָ֢ ׁ


Гео и язык канала: не указан, не указан
Категория: не указана


💌 Ani ⨾ ꒰ https://t.me/BiChatBot?start=sc-840773-xPiFu6U ꒱
💌 Magi ⨾ ꒰ https://telegram.me/BiChatBot?start=sc-194513-NUiCSWe ꒱
ִִֶֶָ
🎼🧣🕯
ִִֶֶָ
ִִֶֶָ

Связанные каналы

Гео и язык канала
не указан, не указан
Категория
не указана
Статистика
Фильтр публикаций




رو به روم نشسته بود و برام از این می‌گفت که از رابطه‌ش خسته شده. می‌گفت گاهی به رفتن فکر می‌کنه اما دوستش داره و نمی‌تونه ترکش کنه.
و من، هزاران بار باید جلوی خودم رو می‌گرفتم تا نگم:
من می‌تونم خیلی بهتر از اون باهات رفتار کنم. من می‌تونم به‌جای این که بهت زخم بزنم، جای تک‌تک زخم‌هاتو ببوسم. من می‌تونم کسی باشم که از رابطه‌مون با خودم حرف بزنی، نه با بقیه و با دل‌خوری.
اما خب.. نمی‌شد.
تو هیچ‌وقت منو نمی‌دیدی.






قبل از این که چشم‌هام رو عمل کنم و بتونم دنیا رو ببینم، بهم گفتی قراره کلی رنگ‌های خوشگل ببینم.
و من نارنجیِ غروب خورشید رو با تو دیدم،
سفیدیِ پاکِ برف رو کنار تو دیدم،
سبزیِ جوونه‌های کوچولو وقتی که تازه سر از خاک بیرون آورده بودن رو هم با تو دیدم،
مشکیِ آسمون شب و صورتیِ میخک‌ها رو هم وقتی که تو پیشم بودی برای اولین بار دیدم.
اما...
تو بهم نگفته بودی که هیچ کدوم از اون رنگ‌ها قرار نیست به زیبایی رنگ لبخند خودت باشن هیونگ کوچولو.




تو زخم‌هام رو بوسیدی
و دورشون ستاره کشیدی.
اما حالا بازم دارن خون‌ریزی می‌کنن
چون دیگه تو نیستی
تا روشون مرهم بذاری.
من می‌شناسمت خورشیدِ من
من می‌دونم که به من بر می‌گردی.
اما می‌ترسم.
اگه دیر طلوع کنی چی؟
اگه دیگه نتونی توی چرخِ زمان
خودتو بهم برسونی چی؟
اون‌وقت من از خون‌ریزی می‌میرم.
و روحم تا ابد اسمت رو
بین لالایی‌هاش صدا می‌زنه.




سرش تیر کشید و بعد، یک‌دفعه یک صدا توی سرش شروع به زمزمه کردن چیزی کرد. درست نمی‌تونست متوجه شه چی می‌گفتن. دقت که کرد، متوجه شد صدای یک نفر نیست، بلکه انگار چندین نفرن که دارن از روی یک طلسم می‌خونن و بین طلسمشون اسم 'ریکی' رو هم بکار می‌برن.
درد وحشتناکی رو روی پیشونیش حس کرد. انگار که درد، آروم و آهسته وارد مغزش می‌شد و مثل آتیش توی تمام بدنش زبانه می‌کشید.
طلسم به زبانی نبود که ریکی متوجه‌ش بشه، و همچنین نمی‌تونست متوقفش کنه. هر چقدر سرش رو تکون داد تا اون صدا تنهاش بذاره، دردش بیشتر شد. در نهایت، قبل از این که از حال بره، چیزی به زبان خودش شنید:
"نور تو را به راه درست می‌بَرد. باشد که سرنوشت حقیقی‌ات را نشان دهد."
و صدای یک زن که از میون اون جمعیتِ طلسم‌خوان، آروم و با لحنی محزون گفت:
"علی‌حضرت.. ما منتظر شما می‌مونیم.."








بچه‌ها راستی میدونستین که من قبلا یکی از دوشاتی‌های هیجیکم رو داده بودم بذارن تو چنل رامیونز؟
میفرستمش اینجا شما هم بخونینش💚

⭏ #OneShot ʿʿ ʰᵉᵉʲᵃᵏᵉ ʾʾ ⭏


دیشب توی خواب دیدمت. بالاخره بعد از مدت‌ها، داشتی می‌خندیدی. دستمو گرفتی و منو بردی روی پشت‌بوم خونه. ماه رو با دستت نشون دادی و گفتی: "نگاهش کن.. انگار داره با ستاره‌ی کناریش صحبت می‌کنه." گفتم: "ستاره‌ی کناریش به حرف‌هاش گوش هم می‌ده؟" خندیدی و گفتی: "نه. اون تصویری که ماه از ستاره‌ش داره مال میلیاردها سال پیششه. درواقع ستاره‌ش مُرده." گفتم: "ماه اینو می‌دونه؟" باز هم خندیدی: "معلومه که آره. می‌دونه اما فراموش کرده. و نمی‌خواد به یاد بیارتش. چون این‌جوری حس تنهایی نمی‌کنه." دستم رو گرفتی و به چشم‌هام نگاه کردی. سرم تیر کشید. گفتی: "به یاد بیار وونی. من مُردم."
از خواب پریدم. می‌ترسیدم. قلبم داشت از جا کنده می‌شد. نگاهی به جای خالی کنارم روی تخت کردم و سرم تیر کشید. کجا رفته بودی؟




دلمو گرفت تو‌ی دستش و گفت:
می‌شه اینو بردارم واسه خودم؟

روی دستشو بوسیدم:
آره، دیگه بهم پسش نده.

قلبمو گذاشت توی سینه‌ش،
کنار قلب خودش.




این وان‌شاتو خودم خیلی دوستش دارم با اینکه قبلا نوشتمش و قلمم شاید زیاد خوب نبوده.
اگه شما هم دوستش داشتین توی ناشناس نظرتونو بهم بگین.🧣




🥂- 𝑴𝒐𝒏𝒔𝒊𝒆𝒖𝒓 𝑽𝒊𝒏𝒕𝒂𝒈𝒆

⭏ #OneShot ʿʿ ʲᵃᵏᵉʰᵒᵒⁿ ʾʾ ⭏

Показано 20 последних публикаций.

130

подписчиков
Статистика канала