خانمه توی بیارتی قبول نکرد جام رو بگیره، ولی بچهش رو داد بغل کنم. خیلی کوچوله، نشسته رو پام داره با جاسوییچیم بازی میکنه. دختر بغلیم داره توی گوشیش فرندز میبینه. هرازگاهی بلند بلند میخنده میگه اینجا رو نیگا! هندزفریشو میکشه میذاره من شوخیهای جویی رو نگاه کنم و بعد با هم بخندیم. یه نفر اون طرف داره همینگوی میخونه. داستانهای کوتاه. من رو که با فیتزجرالد توی دستم دید لبخند زد. این مردم میتونن خیلی شاد باشن، خیلی قوی باشن، خیلی مهربون باشن. این مردم میتونن خیلی پشت هم باشن، این دلهره و ترس و نفرت ته دلشون واقعن حقشون نبود. اینها باید برقصن، باید زندگی کنن.