𖥱𝖧𝗂𝗅𝖽𝖺 𝖼𝗁𝖺𝗅𝗅𝖾𝗇𝗀𝖾𝗌𖥱


Гео и язык канала: не указан, не указан
Категория: не указана


𝗠𝗮𝗶𝗻 𝗖𝗵𝗮𝗻𝗻𝗲𝗹
https://t.me/Hilda_daily

Связанные каналы

Гео и язык канала
не указан, не указан
Категория
не указана
Статистика
Фильтр публикаций


𝓕𝓸𝓻 𝓭𝓮𝓪𝓻 𝓐𝓻𝓶𝓲𝓽𝓪

آخرین صفحه‌ی کتاب زندگی قبلیت:

از فاصله‌ی دور نگاهی به نهنگ‌هایی که با خوشحالی در حال عبور از اون منطقه بودن انداخت،برعکس خودش،هیچکدوم تنها به نظر نمیرسیدن...
تا به حال هم نوع‌هاش رو ندیده بود
میخواست باهاشون ارتباط برقرار کنه
حصار تنهایی و بشکنه و ته مونده‌ی حال خوبش و با کسی شریک شه
آهنگی که هرشب برای ماهیای کوچیک میخوند زیر لب زمزمه کرد...
ولی فرق داشت...
برعکس بقیه بوی غم میداد،
مثل آدمی لالی که میخواد به یه کور بگه دوست دارم،تلاش میکرد تا چیزی به زبون بیاره،ولی هیچکس صداش و نمیشنید...
دنبالشون رفت ولی اونا حتی بخاطرش به عقب‌ نگاه نکردن...
اونها کور نبودن
نهنگ هم لال نبود
و این همه چیز و سخت تر میکرد
درد با شدت بیشتر از تنهایی تموم این سالها، به وجودش چنگ میزد و دیوار قلبش رو میخراشید
اون شب به دنبال فهموندن و فهمیده شدن
به دنبال هم صحبتی برای هم کلام شدن
مسیرش و گم کرد
و به کرانه رسید
اینبار افسانه‌ی جدیدی در کتابخونه سرنوشت ثبت شد...
نهنگی که دل به ساحل زد:)


𝓕𝓸𝓻 𝓭𝓮𝓪𝓻 𝓛𝓲𝓫𝓻𝓪

آخرین صفحه‌ی کتاب زندگی قبلیت:

صورتش و قاب گرفت و به چشمای آسمونیش زل زد،طَمَع سیاهی نگاهش و در بر گرفته بود و حماقت اون رو به دره مرگ هدایت میکرد:
-با اینکار خودتو به کشتن میدی!تو هیچکدوم از تمرینات نتونستی انجامش بدی...
دستاش و کنار زد:
-بهم اعتماد کن...میتونم،قول میدم!
دستای سردش و روی انگشتایی که صورتش و لمس میکرد به قلبش آرامش میداد گذاشت تا بهش حس اطمینان ببخشه
مادرش در جواب لبخند اجباری زد و از اون فاصله گرفت
صدای ملایم پیانو که همراه با آوای مسحور کننده ویالون نواخته میشد در اوج زمستون،رنگ و بوی بهار و به تماشاگر‌ها هدیه میداد
تیغه‌های فلزی کفش‌های سیاه رنگش و روی تن سفید یخ بسته زمین کشید و مسابقه‌ آغاز شد
مثل قاصدک سبک که توسط باد هدایت میشه تا آزادانه به سمت مقصد آرزوها پرواز کنه،بعد از کمی خودنمایی پای چپش و بالا آورد، نوک فلزی کفشش و در یک نقطه از یخ فرو برد و شروع به چرخیدن کرد،زیر لب شمرد:
-یک،دو،سه،چهار،پنج
همزمان پای چپش و پایین آورد دوباره به اطراف حرکت کرد
صدای تشویق تماشاچی‌ها نشون‌ میداد که کارش و درست انجام داده
حالا وقت انجام حرکت نهایی بود
چرخش سه گانه...
مثل گرگی که عاشقانه‌ ماه رو میپرستید،به سمت نور مهتاب خیز برداشت و جایی بین زمین آسمون،درحالی که قدم‌های آخر با آرزوی محالش طی میکرد،چرخید
-یک،دو،سه
زمان کند شده بود،به هنگام پرواز مادرش و دید که چطور با نگاه پر از اشک و افتخار بهش چشم دوخته...
سایه ماه و لمس کرد اما قبل از اینکه به لمس آغوشش برسه،موقع فرود نتونست تعادلش و حفظ کنه...
مثل برفی که قبل از رسیدن به زمین بارون شد...
صدای دلخراش خورد شدن استخوناش به جای اون موسیقی دلنواز در گوش تماشاچی‌ها جا خوش کرد و نگاهشون و به قطره خونی که لباس سفید زمین و به عزا نشونده بود،خیره موند
سرنوشت در کسری از ثانیه اشک شیرین شوق چشمای مادرش و به تلخی جوهر آغشته کرد
و اون در یک قدمی بوسیدن ماه در آسمون،زمین خورد...


𝓕𝓸𝓻 𝓭𝓮𝓪𝓻 𝓟𝓻𝓸𝓶𝓮𝓽𝓱𝓮𝓾𝓼

آخرین صفحه‌ی کتاب زندگی قبلیت:

هوا در حوالی قلبش ابری بود
باد تندی از لابه‌لای درخت کبود زوزه کشید و آسمون همراه با اون ناله‌ی حسرت سر داد
دستاش به چهره‌ی حکاکی شده روی سنگ سرد،گرما بخشید و گلایل‌ از هُرم محبت پیرِ عاشق لبخند زد...
هجوم خاطرات گردباد غم به راه انداخت
و اولین اشک ابر، از چشم مرد بارید
خورشید دل نازک بود،شاید هم دلبسته...
با تمام روشنایی،پشت تاریکی پنهان شد تا شاهد اون مرگ نباشه...
پیرمرد کنار سنگ قبر معشوقه‌‌ش دراز کشید:
-دکتر گفت صد و بیست روز مونده تا بیام پیشت،امروز صد و چهلمین روزه...
نمیدونم چرا هنوز بیدار نشدی...چی؟
چندلحظه مکث کرد و ادامه داد:
-یعنی دلت تنگ نشده واسم؟
تلخ‌خندی گوشه لبش جا خوش کرد،به نغمه‌ی غم انگیز طبیعت گوش داد:
-همین سنگ دلیات سنگ تو دلم کاشت...
بغض باد دل درخت کبود و لرزوند...
-خوابم میاد...کاش بخوابم خوابتو ببینم...
پیرمرد اشک خشکیده روی صورتش و پاک کرد و پالتوی بلند سیاهش و محکمتر دور خودش پیچید:
-اگه قول بدی بیای به خوابم،قول میدم همیشه بخوابم...
نفسش و با درد بیرون داد و چشماش و بست...
آسمونم مثل خورشید حساس شده بود،دلش گرفت و همه جا رو تار و کبود کرد
مثل درختی که پیرمرد کنارش خوابید و خواب دلبرش و دید...
بالاخره اجازه داد اشکاش بارون شه بباره،شاید سیل شه بشوره این درد و غم و...


𝓕𝓸𝓻 𝓭𝓮𝓪𝓻 𝓢𝓪𝓷

آخرین صفحه‌ی کتاب زندگی قبلیت:

-اگه به اون دانشکده کوفتی برم باید تا سی سالگی تموم جونیمو هدر بدم
-فردا صبح حرکت میکنیم،تو هنوز برای تصمیم گرفتن درباره آیندت خیلی بچه‌ای!
پدرش داد زد و بیرون رفت،در اتاقش و محکم بهم کوبید و قفل کرد
پسر درحالی ته مونده احساست به قتل رسیده‌‌اش روی گونه‌هاش جاری بود،زانو‌هاش از تصمیم بی رحمانه اون سست شد و روی زمین افتاد...
تکه‌ کاغذهای پاره شده کف اتاقش زانو‌های زخمیش رو نوازش کردند و با قطره‌های اشک پسرک قلبشون مچاله شد
چند لحظه به سفیدی دیوار زل زد و سرنوشت سیاهش برای آخرین بار در ذهنش مرور شد
انگار که هیچ اتفاقی نیافتاده به سمت میز چوبیش رفت و شروع به نوشتن کرد:
پرنده‌‌ای خواهم شد،آبی در آسمان...
لکه ننگی خوام شد،قرمز در دل زمین...
مویه‌ای خواهم شد،پر حسرت جاری بر زبان مادر
و محو خواهم شد،همچون عشق پدر به پسر
کاغذ و روی تختش قرار داد،به سمت پنجره رفت و بی تردید به سمت رویاهای دفن شده‌اش پر کشید و پرنده‌ای شد که بی بال از آشیونه پرید:)


𝓕𝓸𝓻 𝓭𝓮𝓪𝓻 𝓡𝓪𝓲𝓪

آخرین صفحه‌ی کتاب زندگی قبلیت:

همه میدونستن گرگ عاشق شده بود
ماه از لابه‌لای ابرها درخشش جواهر مانندش و به رخ کشید و کم کم شب بیدار شد
به چهره‌ی غم زده‌ی تاریک آسمون بوسه زد و در دلش ستاره‌ها به پرواز در اومدن
گرگ از حسادت سرخ شد و از ماه رو برگردوند و به دریاچه‌ای که پایین دره بود چشم دوخت و دید که انعکاس خودش در کنار معشوقه‌اش چقدر زیباست،با لبخند دوباره به بالا نگاه کرد و نغمه‌های عاشقانه‌اش رو زوزه کشید
آوای زیبا و غم‌انگیزش از فرط دوری بغض ابر و شکست و اشک روی گونه‌های ماهش خیمه زد
خواست بهش نزدیک شه تا رد تموم اون اشک‌ها رو غرق بوسه کنه، اما آسمون بلند بود و دست اون کوتاه
سرخوش از دیوانگی بی توجه به دره به سمتش خیز برداشت و در دل ماه دریاچه غرق شد:)


𝓣𝓸 𝓭𝓮𝓪𝓻 𝓟𝓲𝓪𝔃 𝓕𝓸𝓻𝓾𝓼𝓱

آخرین صفحه‌ی کتاب زندگی قبلیت:

-هالوینه باید بریم تو دل خطر!
-ولی اون خونه همینطوریشم خیلی خطرناکه
بدون اینکه به حرفش توجه کنه در کلبه‌ی متروکه رو با لگد باز کرد
پوسیده و قدیمی بود
باد از بین پنجره‌ها زوزه‌ کشید‌ ولی پسر کوچیک و اصلا نترسوند:
-بالاخره میای یا نه؟
دوستش سرش رو به چپ و راست تکون داد و با تردید جواب داد:
-نه...
نگاه کلافه‌ای بهش انداخت و دندوناش و بهم فشار داد:
-خودم تنهایی میرم!
با قدم‌های مطمعن وارد کلبه شد،اول نمیتونست چیزی ببینه ولی کم کم که چشماش به تاریکی عادت کرد با دقت اطرافش و از نظر گذروند
هیچ چیز ماورایی اونجا نبود که بتونه پسرک و بترسونه
بار دیگه باد از پنجره ها عبور کرد و محکمتر از قبل اونارو بهم‌ کوبید،طوری که دوستش بشنوه بلند گفت:
-هیچ چیز خاصی اینجا نیست جورجی،بهت گفتم که...
قبل از اینکه جمله‌‌ش و تموم کنه به عقب چرخید،در ورودی ناپدید شده بود
لرزش خفیفی ناشی از ترس وجودش و در بر گرفت
ضربان قلبش در کسری از ثانیه به قدری محکم به سینه‌ش ضربه میزد که ممکن بود از جا کنده شه
نفس عمیقی کشید و با لرز پرسید:
-ج..جورج؟ا..اونج..ایی؟
جوابی نگرفت...
گرمای نفس شخصی رو پشت گردنش حس میکرد
تمام قدرتش و توی پاهاش قرار داد و با سرعت به سمت پنجره دویید ولی دیگه دیر بود...
اون هیولا رو از خواب بیدار کرد و حالا باید تاوان کارش و پس میداد...


𝓕𝓸𝓻 𝓭𝓮𝓪𝓻 𝓛𝓲𝓵𝓲𝓽𝓱

آخرین صفحه‌ی کتاب زندگی قبلیت:

کنار پنجره تکیه داده بود و به سیل خاطراتش که لابه‌لای ستاره‌ها میدرخشیدن نگاه میکرد
خاطراتی که از شدت زیبایی بیشتر از ماه توی آسمون شب به چشم میومدن
پاکت سیگار و فندکش برداشت و به سمت پشت بوم رفت...
ابر افکار عاشقانه‌ نیمه شب رو از ذهنش کنار زد و به زندگی این روزاش پرداخت
فردا صبح یه کنفرانس مهم داشت،اگه میتونست اون و خوب ارائه بده حتما ترفیع میگرفت
به لبه بوم تکیه داد و با روشن کردن سیگارش کام کوتاهی گرفت،لمس اون گرما به لباش آرامش میبخشید
دود کمرنگش بیرون داد و سعی کرد به هیچی فکر نکنه که صدای درگیری توجه‌ش و جلب کرد
به دنبال اون صدا به پایین نگاه کرد فردی که اسلحه داشت داخل کوچه تاریک فرد دیگه ای رو نشونه گرفته بود
سرش و پایین تر گرفت تا دید بهتری داشته باشه و در همین زمان شخص مسلح لوله تفنگش و به سمت بالا گرفت تا با تیر هوایی زدن دیگری رو بترسونه
اون که از بالا نظاره گر ماجرا بود ترسید
سعی کرد جابه‌جا شه ولی گلوله سریعتر دست به کار شد
به سمت جونش دویید و میون فک و مغزش جا خوش کرد...


𝓕𝓸𝓻 𝓭𝓮𝓪𝓻 𝓗𝓮𝓮

آخرین صفحه‌ی کتاب زندگی قبلیت:

صدایی توسط گرامافون پخش میشد خونه رو غرق آرامش میکرد
نگاهی به تنهایی که اطرافش میچرخید انداخت و با دنبال کردنش به خاطره‌هایی که همه جای خونه با اون آهنگ آشنا میرقصیدند برخورد..‌
گذشته‌ای که حتی برای یک لحظه از نگاهش پنهان نشد...
جعبه‌ی قرصش رو برداشت و تمام محتواش رو یکجا با کمی آب بلعید...
به سختی از حصار گلوش پایین رفت و اون مین کشنده غم در درونش جا گرفت...
انگشتاش و روی دکمه حرکت صندلی چرخدارش فشار داد و به سمت پنجره حرکت کرد
به تماشای خورشید که از شرم ظهور زیبایی ماه درحال غروب بود،چشم دوخت
پلکهاش کم کم از سنگینی غم در قلبش،بی حس و بی حس تر شد...
گرمای خورشید دیگه به تاریکی وجودش رنگ نمیبخشید و ماه به هنگام ظهور خودش رو پشت‌ابرهای تیره پنهان میکرد
پس زندگی کردن برای اون در این غربت تنهایی چه فایده‌ای داشت؟
برای جواب دادن این سوال زیادی خسته بود
چشمهاش رو بست
و زندگیش و در پشت کوه مرگ برای همیشه پنهان کرد:)


𝓕𝓸𝓻 𝓭𝓮𝓪𝓻 𝓜𝓲𝓪

آخرین صفحه‌ی کتاب زندگی قبلیت:

-اون یه هیولاست ازش فاصله بگیر
به فردی که درحال تماشای مرگش بود نگاهی انداخت،نمیتونست و نمیخواست این حقیقت و قبول کنه،معتقد بود که اون موجود با همه چیز و همه کس متفاوته،ایمان داشت که نجاتش میده،زیر لب به صدای درونش جواب داد:
-ولی اون اجازه نمیده من بمیرم...
و اولین قدم و روی پل چوبی که میون زمین و آسمون معلق بود گذاشت...
پل میلغزید و صدای دردناکش که نمیتونست سنگینی وزن کسی رو تحمل کنه میون زوزه‌های باد گم‌ میشد
فردی که سمت مخالفش قرار داشت و ندای درونش اون رو هیولا خطاب میکرد،با نگاهی سرشار از هیچ بهش چشم دوخته بود
در سیاهی چشماش هیچ حسی‌ نمیدید اما هنوز به قدرت عشق ایمان داشت
قدم دومش و روی تکه‌ چوب بعدی قرار داد و آروم در حالی که طناب پوسیده زمخت و‌ پل گرفته بود شروع به حرکت کرد،اون صدا دوباره توی ذهنش تکرار شد:
-اون نجاتت نمیده
بهش توجهی نکرد:
-داره بهم نگاه میکنه مطمعنم اینکارو انجام میده
قدم سوم رو که برداشت زیرپاهاش خالی شد،دقیقا مثل قلبش...
پل لغزید و طناب‌های پوسیده دست از چنگ زدن به صخره کشیدن...
فریاد کشید:
-گفتم نجاتت نمیده
هیولا به تماشای سقوطش نشست
و در انتهای اون سقوط دختر و تمام صداهایی که در وجودش به حماقتش میخندیدند برای همیشه ساکت شدند
...


𝓕𝓸𝓻 𝓭𝓮𝓪𝓻 𝓟𝓲𝓴𝓪

آخرین صفحه‌ی کتاب زندگی قبلیت:

روی تکه سنگی که نیمی از اون سد دریاچه رو شکافته و به سمت آسمون سربلند کرد بود،پری دریایی با پولک‌های آبی و سفید منتظر معشوقه‌ی آدمیزادش به ساحل نگاه میکرد
این چهلمین روز انتظارش و رقم میزد
زمان هرگز برای اون معنی نداشت اما حالا حتی ثانیه ها رو هم میشمارد
پا گذاشتن به ساحل خیالی غیرممکن بود که بعضی از افسانه‌ها اون رو رویایی حقیقی میدونستن
اما امروز که صبر اون لبریز از ناتوانی میشد دیگه به چیزی اهمیتی نمیداد
هرچقدر که به سمت ساحل شنا میکرد عمق آب کمتر و کمتر میشد
تا اینکه به حداقل فاصله رسید
پشیمون شد ولی دیگه راه برگشتی نداشت
تا همین حالا بخاطر دل بستن به اون موجود فانی به اندازه کافی قوانین و زیرپا گذاشته بود
به روی شن ها‌ی کرانه قدم گذاشت و با اولین لمس خشکی گرمای غیرقابل تحملی درونش و در بر گرفت و دستاش شروع به ذوب شدن کرد
معشوقه‌ش رو دید که از دور بهش نزدیک میشد اما دیر بود
طلسمش به دست گرمای ساحل شکست
و تمام وجودش ذوب شد و به دریا پیوست
به جز قلب پری
قلبی که به شکل یک صدف میون شن‌ها به جا موند...


𝓕𝓸𝓻 𝓭𝓮𝓪𝓻 𝓩𝓪𝓱𝓻𝓪
𝓕𝓸𝓻 𝓭𝓮𝓪𝓻 𝓢𝓪𝓻𝓪

آخرین صفحه‌ی کتاب زندگی قبلیت:

بالهای محو و سبز رنگ داشت که خیلی سریع در هوا میچرخید و حاله‌ی سفید کمرنگی اطرافش و در بر گرفته بود،پری کوچیک هنوز به خاطر معصومیتش میدرخشید،
چند نفری که پشت سرش بودن از ترس میلرزیدن اون و به جلو هل دادن:
-برو دیگه منتظر چی هستی؟
به حفره‌ی سیاهی که درون دل کوهستان بود زل زد و نگاهش تنها به سیاهی منتهی میشد...
البته که میترسید اما باید به ملکه‌ی پری‌ها ثابت میکرد که جرعت انجام هرکاری رو داره
حتی ورود به غاری که هیچکس تا به حال از اون بیرون نیومده
نفس عمیقی کشید و چند لحظه‌ چشماش رو بست تا تمرکز کنه
بعد از بلند کردن پلکهاش،برق سبزی از میون چشمای زمردیش نمایان شد و به سمت اون سیاهی بی انتها حرکت کرد
هیچ چیزی اونجا نبود
بیشتر به جلو قدم برداشت
لباش و از هم فاصله داد تا بگه هیچ چیز اینجا نیست اما صدایی از اون بیرون نیومد
به سمت خروجی غار دویید ولی ناپدید شد
فضای اطراف شروع به گرمتر شدن کرد
ضربان قلب کوچیکش بالا رفت
ریه‌هاش برای هوای بیشتر به وجودش چنگ‌ میزد
نمیتونست تکون بخوره یا صدایی از خودش به وجود بیاره
لکه‌ی نوری در انتهای سیاهی توجه‌ش و جلب کرد،برخلاف خواسته‌ی وجودش که غرق درد و خواب بود به سمتش قدم‌ برداشت اما در فاصله‌ی کمی که با نور داشت به زمین افتاد و نتونست ادامه بده
سیاهی اون و در آغوش کشید
و برای همیشه درون خودش محبوس کرد...

*جفتتون بهم یه وایب خاص میدید


𝓕𝓸𝓻 𝓭𝓮𝓪𝓻 𝓝𝓮𝓰𝓪𝓻

آخرین صفحه‌ی کتاب زندگی قبلیت:

چشماش و بست تا نگاه گریونش و نبینه،با صدای آروم ضعیفش گفت:
-برو بیرون،بهت گفتم که نمیخوام ببینمت
بغضی که تمام وجود پسر مقابلش و درهم پیچیده بود بهش اجازه‌ی بیان کلمات و نمیداد،دستش و جلوی دهانش قرار داد و درحالی که ترکش‌های غم از چشماش سرازیر میشد از اتاق بیرون رفت و بعد از بستن در،داخل راه‌روی بیمارستان به دیوار تکیه داد و سیل اشک صورتش و غرق کرد
دختر در حالی که لوله‌ی هوا داخلش بینیش بود،از شدت درد حتی نمیتونست دستش رو تکون بده،بی حرکت روی تخت دراز کشیده بود و آسمون چشماش همراه با پسری که چندلحظه پیش بیرون رفت، میبارید‌...
دونه‌های مروارید جاری از چشماش روی گونه‌هاش خشک میشد و درد هر لحظه بیشتر خنجرش و توی قلب دختر میچرخوند تا زندگی و از چنگش بیرون بیاره
آوای قدمهای مرگ که تنها یک لحظه‌ با اون فاصله داشت رو میون هق هق‌های پنهانیش شنید
نگاهش به سیاهی سوق داده شد
و صدای قلب شکسته و چشمای خیسش با بوق ممتد مانیتور برای همیشه به سکوت پیوست


𝓕𝓸𝓻 𝓭𝓮𝓪𝓻 𝓨𝓪𝓶𝓲𝓽𝓼𝓾𝓷𝓮

آخرین صفحه‌ی کتاب زندگی قبلیت:

هر دو مست بودن،صدای خنده‌هاشون در اون مسیر پر پیچ و خم میچرخید و تن جاده رو میلرزوند
دقیقا مثل ماشینی که پشت فرمونش نشسته بود...
میون خنده هاش به پسری که کنارش محکم صندلی رو میچسبید گفت:
-بیا هیجان و بیشتر کنیم
دنده رو عوض کرد و پاش رو پدال گاز فشار داد
صدای آهنگ راک که از سیستم ماشین پخش میشد
قهقهه‌های اون دو جوون پر شور
با فریاد خصم آمیز رعد برای متوقف کردنشون ترکیب شد و اشک ملتمس آسمون بعنوان آخرین درخواست،تن خشک جاده رو خیس کرد
پدال ترمز و فشار داد و فرمون چرخوند تا از پیچ تند بگذره ولی کنترل ماشین دیگه دست خودش نبود
مثل قاصدکی که در باد میرقصید
ماشین از دره به پایین پرت شد
آسمون جیغ کشید
ابر سیاه گریون شد
و زمین در سیل اشک و خون به عزا نشست...


𝓕𝓸𝓻 𝓭𝓮𝓪𝓻 𝓡𝓾𝓼𝓱𝓪

آخرین صفحه‌ی کتاب زندگی قبلیت:

گربه‌ی کوچیک سیاه،با چشمای فیروز مانندش،بی سر و صدا سعی داشت از اون محله عبور کنه
فورومون هایی که مشمامش و پر کرده بود بهش هشدار میداد که این منطقه متعلق به کیه...
میترسید،اما باید مادرش و پیدا میکرد
چند لحظه‌ای کنار چهار راه ایستاد و به طرف دیگه خیابون چشم دوخت
آدمای زیادی از کنارش رد میشدن و از خط‌های سفید روی آسفالت سیاه عبور میکردن
گربه‌ی سفید لاغر اندامی در طرف دیگه خیابون توجهش و به خودش جلب کرد
چشمای آبی‌ رنگش با اون سفیدی ترکیب زیبایی میساخت که تا به حال ندیده بود
طبق نشونه‌هایی که طی این مدت جمع کرد،جز خودش تنها یک گربه با چشم‌های آسمونی در شهر وجود داشت و این دلیل رو که ممکنه مادرش باشه رو خلق میکرد
هیولای سفیدی که این منطقه رو در تصاحب داشت الهه‌ای بیش نبود
بی توجه به مرزی از بوی اون فرومون شیرین که دنیاشون و از هم جدا میساخت به سمت دیگه خیابون دویید تا خودش و بهش برسونه ولی همزمان به عبورش چراغ سبز شد و گربه‌ی کوچیک مثل قطره‌‌ی بارون در دریا،میون سیلی از ماشین ها به ابدیت مرگ پیوست...


𝓕𝓸𝓻 𝓭𝓮𝓪𝓻 𝓜𝓪𝓱𝓪𝓴

آخرین صفحه‌ی کتاب زندگی قبلیت:

با کلافگی قلمو رو کنار گذاشت و به بوم نقاشی نصفه نیمه‌ش با عصبانیت نگاه کرد
هنوز یه چیزی کم داشت
نگاه دختر داخل نقاشی تهی بود
بدون هیچ حسی
برای اون زن منبع عشق و احساسات مطلقی میشد
احساس زیبایی که هیچوقت نتونست حتی برای مدت زمان کوتاهی به دستش بیاره...
پس تصمیم گرفت خالق شه و عشق و در نگاه دختری از جنس کاغذ خلق کنه...
مخلوقی که از جوهر قلم خوش رنگش سرچشمه میگرفت...
اما
نگاه مخلوقش پر بود از هیچ...
پوچی حاکی از درد تنهایی که تمام سالهای زندگیش رو به پایین ترین قیمت به حراج گذاشت
دستی توی موهای سیاه بلند لختش کشید
آهی از حسرت سر داد و دوباره به تماشای دخترک نشست
میخواست آینه‌ای از عشق به تصویر بکشه و به دیوار خالی قلبش بکوبه
اما در چشم‌های دختر آینه‌ای ساخت که در اون انعکاس خودش رو میدید
خالی از حس خوب و غرق در بی حسی مطلق
نگاهی به اطراف انداخت و از پنجره اتاقش که زیر شیروونی بود به آسمون برخورد
ردپای خورشید میون آسمون میدید ولی خودش رو نه
شاید اگه هر زنی که وارد زندگیش میشد رو به قتل نمیرسوند الان اوضاع فرق میکرد
صدای شخصی از پشت سر باعث شد لحظه‌ای زمان متوقف شه:
-مشتاق دیدار
ترس به وجودش رخنه کرد
به عقب چرخید با دیدن اون دختر شوکه شد
تنها تفاوتش با آدم توی نقاشی چشماش بود...
چشمایی پر از احساس
البته عشق نه!
بلکه چیزی فراتر از تنفر
صدای شلیک گلوله‌ای که وسط پیشونیش فرود اومد سکوت و آرامش درهم کوبید
قطره های قرمز که جوهر زندگی مرد بود روی بوم پخش شد
و مخلوق از مرگ خالقش خون‌ گریه کرد:)


𝓕𝓸𝓻 𝓭𝓮𝓪𝓻 𝓙𝓾𝓵𝓲𝓮

آخرین پاراگراف کتاب زندگی قبلیت:

پرنده آبی لابه‌لای ابرهای سفید،جایی که قلمرو آسمون محسوب میشد پرواز دردمندی رو به جون میخرید
ولی با هربار بال زدن در ازای صعود،سقوط میکرد و یک قدم به زمین نزدیکتر میشد
نماد معصومیت و زیبایی بود...
انسانهای زیادی در طمع زیباییش،به جنگل میومدن و ساعتها در انتظار پرنده آبی بیصدا پنهان میشدن
ولی هیچوقت هیچکس اون رو ندید
تا اینکه امروز بالاخره فریب خورد
خوش شانس بود که تیر فقط بالش رو زخمی کرد و از وسط قلبش نگذشت
به دنبال مکان مناسبی برای فرود اومدن،تمام زمین و از نگاه گذروند
دیگه نمیتونست بیشتر از این پرواز کنه
اون درد بزرگ برای پرنده کوچیک غیرقابل تحمل بود
سیاهی، ابرهای سفید نگاهش و بهم پیچید و بی اختیار زمین اون رو به سمت خودش فراخوند
درد به پرنده اجازه تکون خوردن نمیداد
قطره‌های قرمزی که با آبی در تضاد بود دل خاک خون کرد
مرد شکارچی از دور به سمتش دویید
ردِ شوقِ طَمَع در چشماش برق زد و شعله‌های زندگی پرنده آبی و برای همیشه خاموش کرد:)


𝓕𝓸𝓻 𝓭𝓮𝓪𝓻 𝓐𝓷𝓽𝓪𝓲𝓷

آخرین پاراگراف کتاب زندگی قبلیت:

پیرمرد درحالی که جرعه‌های آخر ویسکیش و سر میکشید به شومینه نگاه میکرد
خونه کوچیک و تاریکش غرق سکوتی از جنس تنهایی بود و فقط زمزمه‌ غم‌انگیز شعله و چوب به گوش میرسید
تکه‌ چوب حاصل درختی که تن به عشق تبر داد و در نهایت اینجا،گوشه‌ای خلوت و تهی از حس زندگی، در آتش حسرت گُر گرفت
و همین سردی حسرت، خونه پیرمرد و گرم نگه میداشت
زندگی یا آتیش فرقی نداشت
اون هیچوقت از نگاه کردن به سوختن خسته نمیشد
خمیازه‌ای کشید و نگاهی به ساعت که سه نیمه شب رو نشون میداد انداخت
شیشه ویسکیش و کنار گذاشت
نور کمرنگ ماه از لابه‌لای پنجره اتاق به تاریکی شب روشنایی میبخشید
بی توجه به منظره به تختش رفت،ملاحفه‌ مچاله سرد و به دور خودش پیچید
مثل همیشه قبل از خواب میخواست زندگیش و مرور کنه اما خستگی مستی حتی بهش رمق فکر کردن نداد
چشماش و بست،خوابید و دیگه هیچوقت بیدار نشد:)


𝓕𝓸𝓻 𝓭𝓮𝓪𝓻 𝓙𝓸𝓷𝓪

این آخرین پاراگراف کتاب زندگی گذشتته:
درحالی که پاهاش و از سقف آسمون آویزون کرده بود و به زمین چشم میدوخت،قطره‌ای اشک از لابه‌لای چشمای زمردیش،بیصدا راهی برای بیرون اومدن از اون حصار سنگی پیدا کرد
برای آخرین بار به عقب چرخید،میدونست هرچقدر هم بخواد بعد از انجام دادن اینکار هیچ چیزی و به یاد نمیاره
ولی با این حال با دقت تمام جزئیات آسمون و به خاطر سپرد
ابر آهی از حسرت کشید و نسیم حسرتش اشک‌های فرشته رو خشک کرد
چشماش و بست
روی لبه ایستاد
پریدن از بالاترین نقطه آسمون درحالی که بال‌هاش کنده شده بودن
خودکشی محسوب میشد
ولی برای اون...
خدا معشوقه‌ی فانیش بود و دینش عشق ابدی...
پس پلک‌هاش و باز کرد تا این مرگ رو به چشم ببینه
و خودش و به آغوش زمین سپرد
و مرگ در راه عشق برای اون زندگی دوباره‌ای به ارمغان آورد
و این پایان شروع جدیدی بود برای نوشتن کتاب سرنوشت بعدی:)


Репост из: ༝𝗛𝗶𝗹𝗱𝗮 ִֶָ
بچز میخوام دیلیمو پابلیک کنم
میشه اینو فور کنید
در ازاش منم نسبت به وایب دیلیتون از آخرین لحظه‌های زندگی قبلیتون و مینویسم:)
جوابارو آروم آروم به ترتیب میزارم اینجا
https://t.me/+FM8rw8VdRtM4MjY0



Показано 20 последних публикаций.

5

подписчиков
Статистика канала