این یکی از نوشته های خیلی قدیمیمه
درسته سادس ولی دوسش دارم:
شاید هم وداع با تو محال است!
هر بار که میخواهد و نمیتواند...
هر بار که جام را رها میکند و باز، بی اراده بر میدارد و مستانه نگاهش میکند...
هر بار که میخواهد از وهم تو آزاد شود؛ اما انگار خیالت، زندانی سخت است... زندانی اگرچه زیبا، ولی دزدِ ناکامِ قلبِ تو در آن زندانیست...
هر بار که گوش هایش را در برابر صدای خنده هایت میگیرد وباز خنده هایت به ناچار، از قلبش روزنه ای می یابند و اورا مسحور میکنند...
هر بار که قسم به آخرین دیدارِ چشمانت میخورد و باز، محتاجانه به سوی همان دو موجِ نگاهت شنا میکند...
آری! گاهی فراق، تنها مبنای دلتنگی است... اما، گاهی هم هر چه دو قطب قوی باشند، عاری از وصل، جریانی در کار نیست... میتوانی حضورت را عیان کنی، تا طلوعِ خورشیدِ دلم را، به وقتِ شامگاه ببینی! میتوانی باشی، به آرامی دریا و به زیبایی رؤیا...