Pandora


Гео и язык канала: не указан, не указан
Категория: не указана


Rest in love moonbin🥀
Writings to escape from suffocation
https://t.me/Harfmanrobot?start=5633233681

Связанные каналы

Гео и язык канала
не указан, не указан
Категория
не указана
Статистика
Фильтр публикаций


خلوت ترین گوشه ای که میتونه وجود داشته باشه،پنجره،اسمون،برای تو کتاب بخونم و تو فقط بهم نگاه کنی...میتونم همینقدر ساده دوستت داشته باشم؟




Репост из: "23:32"
این یکی از نوشته های خیلی قدیمیمه
درسته سادس ولی دوسش دارم:

شاید هم وداع با تو محال است!
هر بار که میخواهد و نمیتواند...
هر بار که جام را رها میکند و باز، بی اراده بر میدارد و مستانه نگاهش میکند...
هر بار که میخواهد از وهم تو آزاد شود؛ اما انگار خیالت، زندانی سخت است... زندانی اگرچه زیبا، ولی دزدِ ناکامِ قلبِ تو در آن زندانیست...
هر بار که گوش هایش را در برابر صدای خنده هایت میگیرد وباز خنده هایت به ناچار، از قلبش روزنه ای می یابند و اورا مسحور میکنند...
هر بار که قسم به آخرین دیدارِ چشمانت میخورد و باز، محتاجانه به سوی همان دو موجِ نگاهت شنا میکند...
آری! گاهی فراق، تنها مبنای دلتنگی است... اما، گاهی هم هر چه دو قطب قوی باشند، عاری از وصل، جریانی در کار نیست... میتوانی حضورت را عیان کنی، تا طلوعِ خورشیدِ دلم را، به وقتِ شامگاه ببینی! میتوانی باشی، به آرامی دریا و به زیبایی رؤیا...


میدونم اونی نیستم که واقعا دوستش داری
من هرانچه که بود رو به تو دادم
ستاره ها و خورشید...
اما هیچوقت برات کافی نیستم


Remember that we were in love...
But did we ever exist?


کاش میفهمیدن قرار نیست با تولد یه فرزند همه چیز درست بشه؛لطفا یه انسان دیگرو قربانی انتخاب های اشتباهتون نکنید وقتی میتونید با جدایی زندگیتون رو دامه بدید.حداقل یا عشقی وجود نداشته و یا از بین رفته.


_چرا باید اینجوری رفتار کنی؟چرا شبیه دوستات نیستی؟چی برای بزرگ کردنت کم گزاشتم؟
+...میشه تمومش کنیم؟
_نه،همیشه میخوای فرار کنی؛یا خودتو پشت اون کتابای مسخره قایم میکنی یا میخوابی.برای همینه حتی اگه توی اتاقت بپوسی هم کسی باخبر نمیشه.
+راجب چی باید حرف بزنم؟
_نمیدونم...لاقل کاری کن احساس کنم دارم با یه انسان زندگی میکنم؛وانمود کن،اصلا هیچوقت توجه کردی یه زن تنها چطور باید همه چیزو تحمل کنه؟
+متاسفم
_فقط بلدی همینو بگی.ازت خسته شدم...


امیدوارم حداقل در زندگی بعدی در ارامش باشی و دوباره بتونی لبخند بزنی مونبین عزیز....


وجود تو روح من رو شکار میکنه
و بهم میگه همه چیز رو به راهه
اما من ارزو میکردم این بهشت تاریک نابود بشه
شبیه ما
..


حجم انبوه ادم ها، احساسات، دردها، شکستن ها....شاید دیگه همه چیز اونقدر تکراری بنظر میاد که در مقابلش بی تفاوتیم


حتی جهان ۸ میلیارد نفری که توش زندگی میکنیم هم حالا به اندازه یک الی دونفر جمعیت داره


از وقتی غروب خورشید برامون یه  پدیده ی خیلی عادی و تکراری بنظر رسید زیبایی ها کم کم دارن معناشونو از دست میدن


انسان‌ها/مت هیگ :

انسان‌ها، به شکل یک قانون، آدم‌های دیوانه را دوست ندارند مگر اینکه نقاش‌های خوبی باشند، و آن هم فقط بعد از مرگشان. اما مفهوم دیوانگی روی زمین خیلی نامشخص و متناقض به نظر می‌رسد.
آنچه در یک حوزه کاملاً عاقلانه است، در حوزه دیگر دیوانگی تعبیر می‌شود.


روبرو ی پنجره ی بزرگ سالن،کهکشان تهی از درخشش چشم هاش رو روی تصاویری که در پشت شیشه ها در حال نمایش بودن متمرکز کرده بود؛اون ها ازادنه زندگی میکردن، گاهی در خلا تهی روحشون  به تنهایی سقوط میکردن و بعضی در حالی که احمقانه میخندیدن در جست و جوی تکه های گم شده وجودشون در عمق این تاریکی بودن...چرا دیوانه شده بودن؟
آینه ی چشم هاش درهم شکستن و هزاران پرنده ی ارغوانی بر روی گونه های او پس از سقوط پنهان شدند،رسیدن به این باور،گذشتن از مرز زندگی به جنون و این باریکه ی وهم تا چه میزان قابل لمس بود؟سرزمین های دفن شده در زیر امواج ، تا قبل از گرگ و میش اسمان متروکه بنظر میرسید؛شاید فهم حقیقی زیستن تنها دلیل بیهوده لبخند زدن های ان ها بود؛وقتی کلمات هنوز هم عاجز بودند و یا شاید در دنیایی که انسان ها به فریاد هم میرسند نه سکوت یکدیگر...


گفتگو با کافکا/گوستاو یانوش:

- کافکا: شب بسیار بدی را پشت سر گذاشته‌ام
- یانوش: به پزشک مراجعه کرده‌اید؟
لبهایش را جمع کرد. : پزشک..
دستش را بالا برد و بعد رهایش کرد :
« از خود نمی‌توان گریخت. این، تقدیر است. تنها امکانی که برایت می‌ماند، نگریستن است،و فراموش کردن اینکه بازیچه شده‌ای. »


فراموش کردن کسی که دوستش داری همانند بخاطر اوردن کسیست که هرگز او را ندیده ای
_برتولت برشت




نیمه ی تاریکی در وجود تمام انسان ها پنهان شده
احساساتی که برای همیشه ناشناخته باقی میمونن و در عمق تنهایی های ما پنهان میشن
گاهی وقتی باهاشون مواجه میشیم میشکنیم چون به اندازه ی کافی برای تحملش بزرگ نشدیم
و گاهی وقت ها برای خودمون به دور از همه پنهانش میکنیم ، چون بدون اون ها خود پشت نقابمون رو فراموش خواهیم کرد
من خیلی سعی کردم شبیه اونا باشم
سعی کردم کسی باشم که در چارچوب منطق انسان ها قرار داره و همه تاییدش میکنن
من تموم خودم رو در اتاق کوچکم رها میکردم و به جزءی از دنیای سیاه و سفید افراد پشت اتاق تبدیل میشدم،نمیدونم وقتی خودم رو ناشناس تر از همیشه در آینه میدیدم تا چه حد سقوط میکردم؟
اما تو باعث شدی نگران چیزی نباشم
ما از اینجا به سمت درختی که آرزوهامون رو به شاخه هاش می اویختیم فرار کردیم
من در انعکاس چشم های تو لبخند میزدم
من تونستم خود واقعیم باشم و تو این تاریکی تهی از درخشش رو همونطور که بود دوست داشتی


این گاهی وقتا خیلی ازارم میده...


رؤیای آدم مضحک/فیودورداستایفسکی:

برایم بدیهی بود که زندگی و دنیا مثل همیشه منوط به من است. بد نیست این را هم بگویم که انگار دنیا فقط برای من خلق شده بود. اگر خودم را می‌کشتم، دنیا هم نیست می‌شد... دست کم برای من. بگذریم از اینکه بعد از من دیگر هیچ چیز برای هیچکس دیگری هم وجود نمی‌داشت و به محض خاموشیِ ضمیرِ من کل دنیا از بین می‌رفت، چون دنیا فقط در ضمیر من بود، در یک چشم به هم زدن مثل شبحی غیب می‌شد، و بدون آنکه اثری از خود باقی بگذارد محو می‌شد، چون این دنیا و همهٔ این آدم ها شاید فقط جزئی از من بوده اند، یا اصلاً خود من بوده اند.

Показано 20 последних публикаций.

19

подписчиков
Статистика канала