حالا از این خوشیها و جیغجیغها بگذریم، ولی من واقعا حس خوبی به استفاده از اینترنت ندارم! از پارسال تا همین الان. هرروزش برام عذابه، با این که کلی شبها و روزها به واسطهاش خندیدم و دوستهای فوقالعادهای توی فضای مجازی دارم؛ شما دوستهامین و من شما رو و ارتباط باهاتون رو خیلی دوست دارم. ولی میترسم و از این ترس بدم میاد. از این که هرلحظه ممکنه از دستتون بدم، ممکنه دیگه نباشید و این هیچ ربطی به تصمیم من نداره! هر لحظهای که فیدخوانم دیر باز میشه، قلبم تند میزنه و میترسم که دیگه نتونم وبلاگ بخونم، که همه وبلاگهای موردعلاقهام رو گم کنم. میدونی وقتی اون علامت وایفای بالای گوشیم رو میبینم که کنارش علامت تعجب نداره، میترسم. واقعا میترسم!
یادمه پارسال، قرار بود دوستم بیاد دانشگاه پیشم. یهو همهی درهای دانشگاه بسته شده بود؛ سردر پنجاه تومنی هم! همهجا پر از موتورهای سیاه زشت شده بود، با افرادی با آرایش نظامی، باتوم، تفنگ. من نتونسته بودم به دوستم پیام بدم و بگم نیاد. حتی نتونسته بودم زنگ بزنم، چون توی منطقه دانشگاه آنتنها رو پرونده بودن، میدونی حتی نمیتونستم وارد دانشگاه شم که از یکی از تلفنهاش استفاده کنم و زنگ بزنم! تا گروه دوییدم و میدونی صرفا روم نشد که به یکی از استادهام بگم من توی این مملکت بدجوری گیر افتادم و فقط باید به یک نفر زنگ بزنم تا جون و آرامشش حفظ بشه! توی خیابون راه افتادم دنبال آنتن! نصف انقلاب رو گز کردم و رسیدم دم سینما بهمن که یه خط آنتن پیدا شد! زنگ زدم به خونه دوستم و به مادرش گفتم اگر نیاد بهتره، اصلا نمیتونه که بیاد! و میدونی چی شد؟ عزیزم باورم نمیشه! یکی از اون سربازهای سیاهپوش احمق آروم زد به پهلوم و با پوزخند گفت «خوب جلوتون رو گرفتیم ها!» آره. خیلی خوب جلومون رو گرفتین. خیلی خیلی خوب!
میدونی آبان برای من وصله به ١۶ آذر. برای من وصله به دی. وصله به تمام بدبختیها و ترسها. آره
مشکل ما فقط اینترنت بود و به خاطر همین هم بعد از دی ٩٨ من تا چندین ماه نمیتونستم از کنار هیچ مردی رد شم؛ نمیذاشتم بابام نزدیکم شه یا بهم دست بزنه و هیچکس، دقیقا هیچکس! میدونی من بهمن رفتم مشهد و یکی از شبها، توی یکی از صحنها، نشستم و تا میتونستم گریه کردم چون صرفا یک مرد از اردومون بهم گفته بود که اتوبوسمون کدوموره و از کجا باید برم و بعد هم توی جابهجا کردن چمدونم، بهم کمک کرده بود!
میدونی آبان، آذر و دی برای من مرگ بود، برای من خود ترس بود؛ نه تجسمش عزیزم، ترس محض، مفهوم واقعیاش.