moon's Star


Гео и язык канала: не указан, не указан
Категория: не указана


Do you love the rain?🌧️
-Playlist: @MyGreenPlace🦋

Связанные каналы

Гео и язык канала
не указан, не указан
Категория
не указана
Статистика
Фильтр публикаций


-خود واقعیم سنش پایینه.
شاید به سختی ده سالش باشه ولی عاقله.
سختیای بزرگی کشیده، حرفای زیادی شنیده.
تنهایی توی یه جنگل کوچولو زندگی می‌کنه.
روزاشو با نوازش گلا و حرف زدن با حیوونا و درختا می‌گذرونه.
پسرک بهونه گیری نیست ولی گاهی دلش همبازی میخواد یا یکی که وقتی میخوره زمین و زانوهاش زخم میشه بغلش کنه.
یه وقتایی دستشو میگیرم و میارمش پیش خودم.
دونفری زیر بارون میدویم و وقتی نشسته تو بغلم به آهنگای مورد علاقمون گوش میدیم.
شده به بعضیا هم نشونش بدم ولی همیشه واکنشا نسبت بهش خوب نبوده.
بیشتر وقتایی که تنهام میاد و بهم سر میزنه.
وقتی میبینه دارن سرم داد میکشن گریش میگیره.
می‌ره و پشت یکی از درختا قایم میشه و با لبای آویزون زانوشو بغل می‌کنه؛
منم باید همه جارو دنبالش بگردم و صورتشو کلی بوس بوسی کنم تا دیگه ناراحت نباشه.
ازونجایی که خرگوشم مرده و دیگه پیش من نیست پیش اون زندگی می‌کنه.
وقتایی که دلش غصه داره میاد سرشو میزاره رو پام و آروم میگه نازش کنم و منم موهاشو نوازش میکنم، آخه عاشق این کاره.
گاهی وقتا هم بغلش میکنم و اونم یه دل سیر گریه می‌کنه.
وقتایی که ناراحتم، متوجه میشه.
میاد و میشینه تو بغلم و یا ذوق از اتفاقات روزش تعریف میکنه.
عاشق پوشیدن لباسای گشاده و همیشه عروسکای نرمالومو میدزده برای خودش،
پسر کوچولوی شیرین خودمه دیگه.
یکی از مورد علاقه ترین کارامونم اینه که دونفری بشینیم طلوع آفتاب و ببینیم و در مورد اون روزی که یکی بیاد و دونفرمون رو دوست داشته باشه خیال پردازی کنیم~




Репост из: ریشه🌱
#چالش

این پیام رو فوروارد کن تو دیلیت و بنویس خود واقعیِ تو، اونیکه درونته و نمی‌تونه همیشه بیرون بیاد چجوریه، داره چکار می‌کنه، زندگیش چه شکلیه؟
تونستی دوتا عکس‌هم ضمیمه‌ش کن.

☆ More challenges


I miss ma boys


این روزا بیشتر از قبل دلم میخواد فرار کنم.
از پشت گوشی، از پیش خانواده و دوستام، از این جامعه، از جنسیتی که دارم و از گوشه گوشه این کشور و اگه امکانش هست حتی از این دنیا؛
برم به جایی که انسانها بهش میگن خلاء،
جایی که زمان و مکان معنایی نداشته باشه و خورشید و ماه جاشون رو با هم عوض نکنن.
یه این فکر میکنم که نکنه ظرفیت خوشحالی و خوشبختیم جاشو با غم و درد عوض کرده؟!
همه دارن می‌خندن و خوشحالی رو میشه از روی صورتشون لمس کرد ولی چرا من، حتی توان ندارم که یه لبخند الکی روی لبم بنشونم؟!
انگار بالا رفتن‌ گوشه‌های لبم باعث میشه سلول به سلول بدنم جیغ بکشن و صداشون، توی سرم زلزله به وجود بیاره.
کلمات و جمله‌های توی مغزم مثل چرخ و فلکی که انگار روی دور تند گذاشتنش می‌چرخه و می‌چرخه و با کوچیک‌ترین صدایی دلم میخواد همه محتویات توی سرم و بالا بیارم.
بلندگوهای توی سرم دائما یه جمله رو داد میزنن

«از کجا آمده‌ام، آمدنم بهر چه بود؟
از کجا آمده‌ام، آمدنم بهر چه بود؟
از کجا آمده‌ام، آمدنم بهر چه بود؟
از کجا آمده‌ام، آمدنم بهر چه بود؟
از کجا آمده‌ام، آمدنم بهر چه بود؟»

از جام‌ پا میشم، همه چی سیاست، شایدم سفید؟!
سیاه و سفید، سبز و صورتی؟!
سرم می‌چرخه، می‌چرخه، می‌چرخه.
انگاری دیگه معنی کلمه هارو یادش نمیاد؟!
متوجه میشم دارم میدوم.
توی یه جنگل سرد و مرطوب
با هر قدم کفشام توی گل فرو میرن و دندونام جوری به هم میخورن که متعجبم چرا تا الان نشکستن؟!
نور چراغ قوه‌ها بخشای مختلف جنگل و روشن می‌کنه و صدای فریادشون حتی توی این سرما هم به تنم لرز میندازه.

«نذارید فرار کنه
بگیرینش، بگیرینش، بگیرینش، بگیرینش»

انگار پاهام نمی‌خوان باهام همکاری کنن که گیر میکنن به یه سنگ کوچیک و با سر فرو میرم توی آب سرد رودخونه.
انقدر سرفه میکنم که بارون سرایت می‌کنه به چشمام و ریه‌هام ممکنه هر لحظه از دهنم بیان بیرون.
ماهیا زمزمه میکنن
صدای لالایی زمین و میشنوی؟!
داره به آغوشش دعوتمون می‌کنه.

«دستمو بگیر بیا پیش من
تا ابد بمون در آغوش من
لبخندی بزن ای ماه تابان
فریادی بزن باد خروشان
زوزه‌ی گرگا پیچید تو جنگل
گرما مال تو سرما مال من
گرما مال تو سرما مال من»


نمونه آزمایشگاهی 109
وضعیت: شکست خورد.




تنهایی برای من، مزه‌ی آب‌نبات نعنایی میداد.
اولش ناراحت کننده و عجیب بود.
ولی وقتی که از نگه داشتن آبنبات توی دهنم خسته شدم و گازش زدم تبدیل شد به یه حس شوکه کننده و دوست داشتنی،
مغز شکلاتی داخلش مثل یه لایه مخملِ نرم روی زبونم نشست و با نعنا ترکیب دلچسبی ساخت.
هر روز بیشتر و بیشتر به مزه آبنبات نعنایی معتاد می‌شدم و نمی‌دیدم که با گذشت زمان، چطور توی رویای شیرین و حباب مانندش به خواب فرو میرم تا وقتی که تو، برای اولین بار منو بوسیدی.
از اون روز به بعد تنهایی لب‌های تو برای من، مزه‌ی آب‌نبات نعنایی میداد.


متاسفم که دوستت ندارم.
متاسفم برای تمام دردهایی که کشیدی و لبخندهایی که در اوج غم زدی و منی که متوجه نشدم تا چه حد زخمی و پریشان حالی.
در خواب‌هایم با همان لبخند شیرینی که همیشه روی لب داشتی میرقصیدی و آهنگ بوسیدن لب‌هایم را زمزمه میکردی و من مسخ شده از بین ابریشم چشمهایت عشق را جست و جو می‌کردم.
تو رفتی و من چقدر دیر فهمیدم که به بودن‌ های همیشگی‌ات عادت کردم‌.
به هر ریسمان پوسیده‌ای چنگ می‌زنم که شاید برگردی،
ولی حالا انگار نوبت توست که بی‌اهمیت از کنارم گذر کنی.
حس می‌کنم دستی دور قلبم پیچیده و به آن چنگ می‌زند،
دست و پا میزنم و بدن یخ زده‌ام چیزی جز گرمای اشک را طلب نمی‌کند ولی تنها چیزی که نسیبم می‌شود نسیم آغوش‌های توست که هرلحظه دورتر و دورتر می‌شود.

ای کاش می‌شد قبل از رفتن لحظه ای در آغوشت پناهم دهی...


حس میکنم تهیونگ در من حلول پیدا کرده که از یه آهو کوچولو خوشش اومده.


اوه دفترچه خاطرات عزیزم
اون موهاشو حتی از قبل هم کوتاه تر کرده و چشمای درشتش خوشگل تر از قبل دیده میشن.
خیلی نینی‌تر شده و شبیه یه آهوی کوچولوعه که هی اینور و اونور جست و خیز می‌کنه.


Репост из: moon's Star
دارم خواب می‌بینم. دراز کشیده‌ام روی میز آشپزخانه‌ای که زیادی پرنور است و همه وسایلش از سفیدی برق می‌زنند.
می‌خواهم از روی میز بلند شوم ولی دست و پایم میل حرکت کردن ندارند.
ترس در کسری از ثانیه تمام وجودم را به زنجیر می‌کشد و فریاد می‌زنم، فریادی که بدون نجوا از گلویم خارج می‌شود.
پلکی می‌زنم و با نگاه کردن به اطراف متوجه می‌شوم آدم ها دوره‌ام کرده‌اند.
قیافه ها آشناست ولی هرچه فکر می‌کنم نامشان را به خاطر ندارم.
کم کم زمزمه ها شروع می‌شود و صداها هر لحظه بلند و بلند تر می‌شوند.
همهمه زیاد است و متوجه حرفهایشان نمی‌شوم.
بیشتر که دقت میکنم از میان صحبت‌هایشان کلمات بی احساس، توجه و سکوت را تشخیص می‌دهم.
هر کلمه، هجا و واجی که از دهان آنها خارج می‌شود بیشتر و بیشتر مرا به سمت مرگ هدایت می‌کند.
ناگهان همه ساکت میشوند و برق تیز چاقو های داخل دستشان چشمانم را نشانه می‌گیرد.
هر کس ضربه ای به تنم میزند و زخمی به جا می‌گذارد ولی من، دردی احساس نمی‌کنم.
درد روحم بیشتر از درد جسمم است.
صدای خنده های کریهشان از هر سمتی به گوش می‌رسد و ترس بیشتر و بیشتر مرا در آغوشش فشار می‌دهد.
ناخواسته لبخندی روی لبم می‌نشیند و دیگر متوجه چیزی نمی‌شوم؛
همه جا در تاریکی بی پایان فرو رفته است.



-برگرفته از رویاهای کِیدِن بوش با اندکی تغییر.


خسته از بغض هایی که مونده تو گلوم
خسته از روح های بدون زیبایی

خسته از خنجری‌ که فرو رفته تو سرم
خسته از قلب‌ های سفیدِ پوشالی

خسته از اشک هایی که چکید از چشمم
خسته از مغز های پر از تو خالی

خسته از فریاد بی‌نجوای دلم
خسته از زمزمه هایی شبیه بیماری


چشم چرخاندم و نگاهی به خودم انداختم؛
مویی کم سو و چشمانی بلند،
اعصابی زخمی و بدنی پوسیده شده
سری که صدا می‌دهد و استخوانی که درحال سوختن است،

کی همه چیز انقدر نادلنشین شد که من متوجه نشدم؟!


𖥨ᴛᴀᴘ ᴛᴏ ʀᴇᴀᴅ

-«شاید دلبرم را دیدم؟!»


کاش باران بزند
بر بیابان دلم
تا که شاید سبز شد
جنگلی از جنس اعماق وجودم؛
اندکی شعر بخوانم زیر باران شاید
دلبرم را دیدم.

⭒greenie




𖥨ᴛᴀᴘ ᴛᴏ ʀᴇᴀᴅ

«تو ماه منی و من، ستاره‌ی توام خرگوشکم
همونقدر به قلبم نزدیکی و از جسمم دور.»




→ᴛᴀᴘ ᴛᴏ ʀᴇᴀᴅ

«من با قلبم، ستاره های چشمک زنِ خوابیده درون نگاهت را دیدم و بدون لحظه ای تردید عاشقت شدم و تو لبخند زدی چون می‌دانستی.»


جونگکوکی مست خیلی بیبی و شیرینه و مثل پسر بچه های تخسه
قلبم طاقتشو ندارهㅜㅜ

Показано 20 последних публикаций.

12

подписчиков
Статистика канала