دارم خواب میبینم. دراز کشیدهام روی میز آشپزخانهای که زیادی پرنور است و همه وسایلش از سفیدی برق میزنند.
میخواهم از روی میز بلند شوم ولی دست و پایم میل حرکت کردن ندارند.
ترس در کسری از ثانیه تمام وجودم را به زنجیر میکشد و فریاد میزنم، فریادی که بدون نجوا از گلویم خارج میشود.
پلکی میزنم و با نگاه کردن به اطراف متوجه میشوم آدم ها دورهام کردهاند.
قیافه ها آشناست ولی هرچه فکر میکنم نامشان را به خاطر ندارم.
کم کم زمزمه ها شروع میشود و صداها هر لحظه بلند و بلند تر میشوند.
همهمه زیاد است و متوجه حرفهایشان نمیشوم.
بیشتر که دقت میکنم از میان صحبتهایشان کلمات بی احساس، توجه و سکوت را تشخیص میدهم.
هر کلمه، هجا و واجی که از دهان آنها خارج میشود بیشتر و بیشتر مرا به سمت مرگ هدایت میکند.
ناگهان همه ساکت میشوند و برق تیز چاقو های داخل دستشان چشمانم را نشانه میگیرد.
هر کس ضربه ای به تنم میزند و زخمی به جا میگذارد ولی من، دردی احساس نمیکنم.
درد روحم بیشتر از درد جسمم است.
صدای خنده های کریهشان از هر سمتی به گوش میرسد و ترس بیشتر و بیشتر مرا در آغوشش فشار میدهد.
ناخواسته لبخندی روی لبم مینشیند و دیگر متوجه چیزی نمیشوم؛
همه جا در تاریکی بی پایان فرو رفته است.
-برگرفته از رویاهای کِیدِن بوش با اندکی تغییر.