- 𝑺𝒊𝒏🐾


Гео и язык канала: не указан, не указан
Категория: не указана


هیچی والا اینجا فقط یکی نشسته و از نوشته هاش میذاره
#Mehrpour🫶🏻
Talk: @TheSinpvbot
.
.
.

Связанные каналы

Гео и язык канала
не указан, не указан
Категория
не указана
Статистика
Фильтр публикаций


آره بچه ها تا شب میتونید بگید


Видео недоступно для предпросмотра
Смотреть в Telegram


علاقه ام به مهرپور:


توجه کردید خودم مینویسم خودمم ذوق میکنم؟


چه داماد نمونه ای هستی آقای مهدی پور🤌🏻🤌🏻


موش بشی تو


Видео недоступно для предпросмотра
Смотреть в Telegram


سناریو 3 ✨
مکان:«خونه ی مامان سعید»
___
سعید سینی شربت رو برداشت و نیم نگاهی به پذیرایی انداخت. رو به مامانش حرصی گفت:
-این خانومم چه زود مارو فروختااا
مادرش آروم خندید و گفت:
-قربونش برم، بچه ام هر وقت میرید هی ورد زبونش عمو مهدیه!
همزمان باهم وارد پذیرایی شدند، مهدی سویل رو روی پاش نشونده بود و اونقدر سرگرم بازی با تبلت اون بودند که متوجه ورود سعید و مادرش نشدند.
-این گربه ی وحشی داره جامو تو دل همه تصاحب میکنه
سینی شربت رو روی میز گذاشت که بالاخره با صدای اون حواس مهدی به اون دو نفر جمع شد. روی موهای سویل رو بوسید و اونو از روی پاش بلند کرد و روی مبل نشوند.
سعید آروم دور زد و کنار سویل نشست، همزمان دستشو به پشتی مبل تکیه داد، از روی شونه های سویل رد کرد روی شونه های مهدی گذاشت.
-نو که اومد به بازار کهنه میشه دل آزار دیگه سویل خانوم؟
مهدی ابرویی بالا انداخت همزمان انگشتای سعید پشت گردن اونو لمس کرد و نرم با پشت دستش نوازشش کرد.
سویل سمت سعید خم شد و گفت:
-دایی ببین چقدر امتیاز گرفتم
سعید با دست آزادش تبلت رو توی دستش گرفت
-ببینم دایی
نگاهی به صفحه انداخت و آروم خندید.
-توی همه اش من برنده شدم.
سعید روی موهای فرش رو بوسید و گفت:
-حلال زاده به داییش میره دیگه دایی جون!
مهدی شونه های سویل رو گرفت و اونو دوباره روی پاش نشوند، با صدای در مادر سعید از جاش بلند شد؛ همزمان سعید خودشو بیشتر سمت اون دونفر کشید دست چپش بیشتر دور شونه های مهدی پیچید و به نوازش گردن و فکش ادامه داد.
-به حرفاش گوش نکن عمو همه اش بلوف میزنه، تو خونه همیشه میبرمش من
-عه؟
مهدی دست سعید که روی گردنش بود رو گرفت و آروم گفت:
-بچه رو پام نشسته خره
-به من گفتی بچه عمو؟
جفتشون خندیدن ، مهدی دست نرم و کوچولوی اونو بوسید و گفت:
-نه عمو شما یه پارچه خانومی واسه خودت
این منظره برای سعید زیادی نفس گیر بود، حاضر بود ساعت ها بشینه و بهشون نگاه کنه و توی دلش قربون صدقه ی جفتشون بره.
مهدی سرشو بالا اورد و با دیدن سعید آروم گفت:
-به چی فکر میکنی؟
-به اینکه تو پاداش کدوم کار خوبه منی؟
لبخند مهدی پر رنگ تر شد، لب باز کرد چیزی بگه که همزمان صدای احوال پرسی مهمونا مانع شد و جفتشون از جاشون بلند شدند.

#Drabble


دوتا مکان دیگه برام نوشتند و مونده اونا رم تا اخر شب براتون مینویسم و میذارم.
بازم اگه کسی دوست داشت میتونه تا شب اسم مکان بده بهم🍓✨


اگه دوستش داشتید خوشگلش کنید😌🫶🏻


سناریو 2 ✨
مکان:«جنگل»
___
هوا برای اونا بخصوص مهدی حسابی گرم بود، اوایل مرداد ماه بود که به پیشنهاد مهدی آماده شده بودند تا با یه تور کوچیک وسط جنگل یه کمپ یه روزه راه بندازند و برگردند. ولی انگار سعید از وضعیت پیش اومده اصلا راضی نبود!
برخلاف مهدی که یه تیشرت و شلوارک ستش رو پوشیده بود، سعید لباس آستین بلندی پوشیده بود و هر لحظه آستینای اونو بیشتر روی مچ دستاش پایین میکشید. مهدی همونطور که به اطرافش نگاه میکرد کوله پشتی رو روی شونه هاش جا به جا کرد و نگاهش به عشق وسواسیش افتاد، با لبخند کنارش ایستاد و دستش رو جوری که سعید اذیت نشه دور گردنش انداخت.
با حس حرارت بدنش با تعجب گفت:
-سعید! داری میسوزی از گرما
تازه متوجه دونه های درشت عرق روی پیشونیش شد و کلافه گفت:
-توی این گرما کی اینطوری لباس میپوشه آخه، یه طوری خودتو پوشوندی که حس میکنم جای پشه ها از منم میترسی!
سعید آروم خندید و قدماش رو با مهدی هماهنگ کرد.
-از کجا معلوم؟ شایدم میترسم مهدی پور
مهدی با تعجب ابرویی بالا انداخت و خواست چیزی بگه که رهبر تور به پیشنهاد بقیه دستور توقف چند دقیقه ای رو داد.
مهدی از فرصت استفاده کرد و سریع مچ دست سعید رو گرفت و دنبال خودش کشوند.
-مهدی! کجا میری...
وقتی که کامل از دید آدما دور شدند نرم وسایل رو از سعید گرفت و همراه وسایل خودش روی زمین گذاشت.
-نه اونطوری کثیف میشند مهدی .. چیکار میکنی
مهدی کلافه گفت:
-خب تهش که قراره رو زمین بخوابیم!
-توی چادر
-هر چی
سعید با اخم سمت وسایل رفت و همزمان گفت:
-هر چی که هست خوشم نمیاد..
مهدی توی یک حرکت شونه هاش رو گرفت و به درخت پشت سرش چسپوند و بدون اینکه بهش فرصت مقاومت بده لباشو اسیر لبای تشنه اش کرد.
سعید از چسبیدن به درخت عصبی بود و زیر تن مهدی وول میخورد تا بتونه خودشو از اون جدا کنه، غافل از اینکه مهدی عاشق وول خوردناش زیر تن خودش بود.
دستشو به یقه ی مهدی قلاب کرد و محکم اونو عقب کشید
-مهدی گفتم بدم...
-دو دقه نمیشه رو من تمرکز کنی؟
-چی؟
بی طاقت صورت سفیدش رو قاب گرفت و لب زد:
-نمیشه دو دقیقه، فقط به منو لبام فکر کنی؟
تن سعید توی یه لحظه گر گرفت و آب دهنش رو قورت داد.چشماش بین چشمای مهدی چرخید و در آخر روی لبای نیمه باز و سرخ اون ثابت موند. مهدی با لبخند صورتش رو جلو کشید و قبل از اینکه بوسه رو از سر بگیره زمزمه کرد:
-گفته بودم، واسه این طرز نگاهت میمیرم؟

#Drabble


ما بدون شما یه قسمت زودیاک ریواچ کردیم😔🫶🏻
باشد که به ما بپیوندی تا شروع کنیم


صبر کنید ببینمممم
ببینید کی اینجاسسسس🥲🥲🥲
خوش برگشتی دختر🫠


بریم برای لوکیشن دوم؟🤝


ای جونم🫠🩵
خوشحالم که دوستش داشتی و مرسی از تو واسه پیشنهاده قشنگت✨




بهش توت فرنگی بدید ببینم


چرا جدیدا کبوتر مد شده؟


سناریو 1✨
مکان: «میدون نقش جهان»
__
-هی سعید اونجا رو..‌.
همین که خواست قدمی برداره سکندری خورد و دست سعید دور بازوش پیچید. با قیافه ای اخمو به صندلای بندی که پوشیده بود نگاه کرد و گفت:
-گندش بزنند! اینم باید همین الان پاره میشد؟
سعید آروم خندید و گفت:
-بیا بریم برات کفش بخرم
-صد سال! میخوام برم آبتنی! گرممه
سعید با تعجب با نگاهش مهدی رو دنبال کرد، اون خیلی جدی صندلا رو از پاش در آورد و سمت آب حوض که بچه ها با والدینشون زیرش میدویدند و بازی میکردند حرکت کرد.
-شوخیت گرفته؟
مهدی غد داد زد:
-نه
سعید نیم نگاهی به صندلاش انداخت و با قیافه ای در هم اونا رو برداشت و گوشه ی حجره گذاشت.
-وایسا منم بیام
پشت سر مهدی وسط میدون حرکت کرد.
مهدی با لبخندی بزرگ پاشو توی آبِ خنک گذاشت و گفت:
-آخیششش، دلم برا اینجا تنگ شده بود بخدا
سعید با لبخند پشت سرش ایستاد و گفت:
-برای آب بازی؟
-برای اصفهان، یعنی هر جا بری وا هیچ جا اصفهان خودمون نمیشه.
چشماش رو بست، نفس عمیقی کشید و گذاشت سعید به اون منظره ی پرستیدنی یه دل سیر نگاه کنه؛آخرشم طاقتش رو از دست داد و سمت پسر چشم ابرو مشکی رفت و از پشت روی شونه اشو بوسید.
مهدی با لبخند سمتش برگشت و همونطور که دست چپش رو روی شونه اش میذاشت گفت:
-سعید..
سعید با لذت " هومِ"کش داری گفت که بازتابش پر رنگ تر شدن لبخند مهدی شد.
-بهترین کادویی که میشد بگیرما، همین تور اصفهان بود.
-تو لایق بهترین چیزایی ، عشقِ اصفهانی من
مهدی سریع نگاهی به اطرافش انداخت و از سعید فاصله گرفت:
-خب حالا! یه حرکتی نزنی همین وسط رومون شرفمون بره
سعید بلند خندید. مهدی با لبخند از آب بیرون اومد و با اشاره به پاهای برهنه اش گفت:
-بریم یه فکری برا اینا کنیم
سعید خم شد که همزمان مهدی ذهنش رو خوند و جلوتر ازش راه افتاد.
-در نیاری کفشاتو که با همونا سیاه و کبودت میکنم.
سعید صاف ایستاد و با اخم گفت:
-زمین داغه مهدی
-نیست، بدو بیا مهری
کلافه شونه ای بالا انداخت و پشت سر اون گربه ی لجباز راه افتاد.
#Drabble



Показано 20 последних публикаций.

117

подписчиков
Статистика канала