DTCH;


Гео и язык канала: не указан, не указан
Категория: не указана



Гео и язык канала
не указан, не указан
Категория
не указана
Статистика
Фильтр публикаций


قلبش دوباره لرزید.
پتو را بیشتر دور خود پیچید و چشمانش را بست.
رویای ازادی را دید. رویای شاد بودن و شاد ماندن...
لبخندی به زیبایی غنچه روی لبش پدیدار شد. کاش رویا هایش واقعی میشدند...
https://t.me/Meowhioo


پیراهن قرمزش را روی تخت انداخت.
لبخند کمرنگی زد و کش مویش را باز کرد. همیشه بین رنگ پوست و لباس هایش تضاد عجیبی بود.
شانه را برداشت و به خودش در اینه خیره شد. سرش را کج کرد و شروع به ارایش صورتش کرد. کاش شاهزاده ی رویا هایش میرسید...
https://t.me/marina_daily


میان تاریکی و خارهای جنگل نوری را میدید. آرام ارام به سمت نور قدم برداشت؛ چشم هایش را از شدت نور بست و به رو به رو خیره شد.
موهای بلند افشانش روی چشمانش ریخته بود. جلوتر که رفت، نور، برای چراغی بود و چراغ نشان از انسان! دخترک با سرعت لا به لای شاخه های درخت پناه گرفت. خیلی وقت بود که از انسان ها به جنگل فرار کرده بود...
https://t.me/kik_drop


صدای دریا آرامش را در وجودش تزریق میکرد. موهایش در باد تکان میخوردند. امواج سرد دریا به دستانش برخورد میکرد و باعث لبخند او میشد. چشمانش را بست.
کاش در این صحنه غرق میشد..
https://t.me/novemberrainnnnn


پ ن: چنلت و خیلی دوست داشتم.


گاهی دلش میخواست همانند ابرهای آسمان باشد!
رها و آزاد...
بی پروا در آسمان بی کران پرواز کند و هر جا که میخواهد برود. افسوس که زنجیر جسم مانع پرواز روح او در آسمان ابری وجودش میشد...!
https://t.me/DaddysgonnabuyyouaMockingbird


آرام و بی صدا میان کتاب های ذهنش قدم میزد‌‌. هر کدام از کتاب ها موضوعی را بیان میکردند.‌ تا به ردیفی رسید. ردیفی با اسم تو! هر چه از تو مینوشت تمامی نداشت...کاش کتابخانه ای از تو میساختم عشق من!
https://t.me/hehhhhhhhhhhho


با چشم های براقش به ماه خیره شد‌. بعضی وقتا با خود فکر میکرد ستاره های دور ماه از او خوشبخت ترند...
اخر انها هر روز و هر روز او را میدیدند و به دورش عاشقانه می رقصیدند. اما او چه...؟
تنها ماه تابان تاریکی ها بود که آن شب وقت گریه هایش کنار او بود و با زیبایی خیره کننده اش روح او را نوازش کرد...
همان شب بود که عاشق ماه شد!

https://t.me/FragileDreeams


دخترک دست معشوقه ی پر مهرش را گرفت و لبخندی به زیبایی ماه زد.
انگشتر الماسش را برداشت و در آینه به خودش خیره شد.
دردی میان لبخندش فریاد میزد. این چشم های خندان، لب های گشوده.. دردی را پنهان میکردند.. دردی بزرگ.
https://t.me/Younhachanel


پروانه ها دست در دست یکدیگر دور گل های زیبای بهاری میرقصیدند.
قطرات آب روی برگ سبز درختان می درخشیدند. صدای موسیقی طبیعت روح را جلا میداد. پرنده چون ستارگانی پر غرور بر فراز آسمان بی کران قلبش پرواز میکردند...
تا مدت ها نفهمیدم کجا هستم. تا وقتی لحظه ای را که مرا به قلبش آورد را به یاد اوردم.. اینجا قلب اوست!

https://t.me/BaftaniHayeAbi


سکوت محض تاریکی...
شب تنها چیزی بود که به او ارامش میداد. سرمای عجیبی دور تا دور بدنش را فرا گرفته بود. خیلی وقت بود که در مه عجیبی فرو رفته بود. مهی که از سرمای وجود دردمندش تشکیل شده بود. حالا که غنچه های امید قلبش پژمرده شدند؛ او رویای خورشیدی را میبیند.. خورشیدی که وجودش را گرم کند و غنچه های پژمرده قلب کوچکش را از نو بکارند...

https://t.me/justAboringplace


این بار باران شدت بیشتری داشت، این بار آسمان گریه میکرد، این بار...
این بار همه چیز فرق میکرد اما قلبش همچنان دیوانه وار خود را به سینه اش میکوبید؛ قلبش به او قول داده بود آرام بگیرد!
بی توجه به باران سیل آسا در کوچه ها دنبال او بود. حتی خواست صدایش کند! اما چیزی در گلویش اجازه نمیداد.
با رعد و برق دیگری به خودش امد.. تنها در کوچه ای ایستاده بود و به نقطه ای نامشخص خیره بود..
باز هم رویا بود..

https://t.me/whiteblackroses



Показано 13 последних публикаций.

1

подписчиков
Статистика канала