تجربه من از خواندن تاملات دکارتی هوسرل مثل چشم چرانی به کندن لباس های یه خانم بود که ببینم تا کجا می خواهد این خانم بی پروا پیش برود!
هدف نهایی هوسرل در متن این هست که به اگوی دکارتی مانند یه بداهت Evidenz برسد یعنی به چیزی که قابل دیدن ، شناختن و ارائه باشد ، خب در ابتدا مثل دکارت فرض رو می گذارد که حسیات اش بهش دروغ می گویند و اجسام اطراف فقط شبحی هستند که بهش عرضه می شود در ادامه جهان موجود را هم تعلیق می کند تا اینکه به من دکارتی می رسد ولی این " من " هم مجموعه ای از رویا ها و آگاهی ها بهم ناپیوسته است که در خود یا دیگری و تاریخی هست که دایره های تو در تویی را تشکیل می دهند که هم درون هم اند و هم بیرون ! پس خود آگهی دکارتی را هم تعلیق می کند و به چیزی به اسم نوئسیس که مجموعه ای از آگاهی های فردی ، رویا و خاطرات است می رسد و ابژه هایش به چیزی به اسم نوئما قلمداد می شود که خود را در فرم های مختلف نمایش می دهد ولی باز هم به تببین ثابت و مشخصی نمی رسد ! می خواهد آنها را در مفهوم زمان و قصدیت وارد بداهت Evidenz بسازد ولی باز هم این مفاهیم را نسبی توصیف می کند! روش فلسفی هوسرل واقعا عجیب هست یه مفهومی رو می سازد ولی خودش اونو خراب یا ناقص می کند ، من آدمی ندیدم که اینطور اولین دشمن خودش باشد ؛ بقول خودش (در تامل دوم گزینه ۲۰)
بواسطه نقض شناخت ما نیست که زیسته های آگاهی فاقد روابط و عناصر نهایی قابل تعریف ثابت اند بلکه این حیطه به سیلان هراکلیتوسی تعلق دارند و تعریف چنین عناصری به طرزی معقول نمی تواند مطرح بشود...
در نهایت دغدغه هوسرل برخلاف کل تاریخ فلسفه رسیدن به چیزی بعنوان مفهوم ثابت یا بداهت Evidenz یا حکم قطعی نیست بلکه رسیدن به نحوه ارتباط هست
هدف نهایی هوسرل در متن این هست که به اگوی دکارتی مانند یه بداهت Evidenz برسد یعنی به چیزی که قابل دیدن ، شناختن و ارائه باشد ، خب در ابتدا مثل دکارت فرض رو می گذارد که حسیات اش بهش دروغ می گویند و اجسام اطراف فقط شبحی هستند که بهش عرضه می شود در ادامه جهان موجود را هم تعلیق می کند تا اینکه به من دکارتی می رسد ولی این " من " هم مجموعه ای از رویا ها و آگاهی ها بهم ناپیوسته است که در خود یا دیگری و تاریخی هست که دایره های تو در تویی را تشکیل می دهند که هم درون هم اند و هم بیرون ! پس خود آگهی دکارتی را هم تعلیق می کند و به چیزی به اسم نوئسیس که مجموعه ای از آگاهی های فردی ، رویا و خاطرات است می رسد و ابژه هایش به چیزی به اسم نوئما قلمداد می شود که خود را در فرم های مختلف نمایش می دهد ولی باز هم به تببین ثابت و مشخصی نمی رسد ! می خواهد آنها را در مفهوم زمان و قصدیت وارد بداهت Evidenz بسازد ولی باز هم این مفاهیم را نسبی توصیف می کند! روش فلسفی هوسرل واقعا عجیب هست یه مفهومی رو می سازد ولی خودش اونو خراب یا ناقص می کند ، من آدمی ندیدم که اینطور اولین دشمن خودش باشد ؛ بقول خودش (در تامل دوم گزینه ۲۰)
بواسطه نقض شناخت ما نیست که زیسته های آگاهی فاقد روابط و عناصر نهایی قابل تعریف ثابت اند بلکه این حیطه به سیلان هراکلیتوسی تعلق دارند و تعریف چنین عناصری به طرزی معقول نمی تواند مطرح بشود...
در نهایت دغدغه هوسرل برخلاف کل تاریخ فلسفه رسیدن به چیزی بعنوان مفهوم ثابت یا بداهت Evidenz یا حکم قطعی نیست بلکه رسیدن به نحوه ارتباط هست