#حماقت 💥🔥
#150
پریناز ناچار از جا بلند شد و میز را ترک کرد. می دانست بد دل شکست، تند خرف زد و یک طرفه قضاوت کرد، سه سالِ گذشته ی ایمان را بی خبر قضاوت کرد... قدم تند کرد به دنبال اویی که از رستوران خارج شده بود و می توانست از دلش در بیاورد؟
" با اینکه بی تاب منی، بازم منو خط می زنی
باید تو رو پیدا کنم، تو با خودت هم دشمنی"
در را باز کرد و سوز هوای سرد گونه هایش را نشانه رفت. آنقدر حواسش پی ایمان و دلِ شکسته اش بود که فراموش کرد روی زمین سُر، سرعت قدم هایش را کم کند!
- ایمان... ایمان صبر... هــــــیع!
خودش را بین زمین و آسمان معلق دید و پیش از آنکه روی زمین فرود آید تنِ کوفته اش دردناک شد... بی شک با افتادنش دیگر جانی برایش نمی ماند! چشم بست و خودش را برای گرومپی افتادن بر روی زمین آماده کرد! تنش که روی زمین افتاد، صدای "آخ" ی از زیر تنش بلند شد و جالب تر اینکه دردی را حس نکرد!
زمینِ سرد و یخ زده چه زمان اینقدر نرم و برجسته شده بود؟! تنش را کنار کشید و با دیدنِ ایمان که خودش را به زیر او پرت کرده بود، فکش به زمین سرد چسبید!
- یا خدا!
هر دو دستش را جلوی دهانش گرفته بود و به او خیره شده بود که با درد دستش را روی زمین گذاشت و تنش را بلند کرد. نگاهِ پریناز که در صورت ایمان افتاد از شرم لب گزید.
- وای... من رو تو افتادم! هی!
در آن لحظه هزاران بار در دل خداراشکر کرد که شب و بود و هوا سرد و اطرافشان خلوت!
ایمان دستی به تن کوفته اش کشید و به زحمت از جا بلند شد و خطاب به پریناز که همچنان مبهوت بر روی زمین زانو زده بود گفت:
- بلند شو اونجا نشین. من تنمو پرت کردم که تو پهن نشی تو برف ولی انگار نه انگار!
پریناز تکانی خورد و به خود آمد. زانوانش را از روی زمین بلند کرد و دستانِ یخ زده اش را بهم مالید.
- کاش دستمو می گرفتی... اینجوری هم خیس شدی هم له!
و اشاره ای به پیراهنِ مشکی رنگ او که از زیر کاپشن خیس و کمی گلی شده بود، کرد. کاپشنش هم... تعریفی نداشت!
- مهم نیست... فاصله ام باهات زیاد بود دیر رسیدم بهت! حتی اگه می گرفتمت هم چون کامل عین هلال بدنت به جلو خم شده بود، بازهم روی زمین می افتادی! مجبور شدم رو شکمم بیفتم زمین و توهم روی من!
پریناز شرمنده قدمی به سمتش برداشت و در گوی های تیره اش خیره شد.
- من واقعا شرمنده ام... هم بابت الان و هم چند دقیقه پیش تو رستوران!
ایمان منظورش را گرفت... لبخند زد... لبخندی که هر معنایی می داد الا آنی که باید!
- مهم نیست... نیش عقرب نه از روی کینه است، اقتضای طبیعتش این است! توام بی انصافی تو خونته!
پریناز ابرو درهم کشید.
- حالا من شدم عقرب؟ واقعا که خیلی بی تربیتی پسرِ همسایه!
ایمان رو گرداند و به سمت ماشین قدم برداشت.
- بی انصافی... بی انصافی که نمی دونی من دارم درد می کشم نه کِل!
پریناز به دنبالش افتاد و ایمان ادامه داد:
- درد من بدنِ لاغر شدته... چمدونِ بسته شدته... غم تو چشماته... درد من سقط بچته... انگ طلاق رو پیشونیته...!
نزدیک ماشین که شد به سمتش برگشت و پرینازِ ایستاد... با همان نگاهِ مات و شرمنده اش...
- می فهمی دردمو؟ درک می کنی منو؟ بخدا که تو این سه سال فقط دعات کردم... ولی نمی دونستم به دعای پسرِ همسایه دخترِ همسایه خوشبخت نمیشه!
" کی با یه جمله مثل من،
می تونه آرومت کنه؟"
چشم های پریناز همچنان خیره ی نگاهِ سرخ ایمان بود.
- بخدا که هیچ وقت... هیچ وقت همچین شبی رو آرزو نکردم. حاضر بودم بمیرم ولی تو رو تو این حال نبینم!
ناخوداگاه قدمی به سمت عقب برداشت و به بدنه ی ماشین چسبید.
- لعنت به مسبب حالِ خرابت!
حرف های ایمان، آتشی بود بر جان او...او هم به مانند پریناز، اردلان را لعنت کرده بود! تنش را لرز گرفت و سرش را به زیر انداخت...
- من باختم زندگیم رو... من... تموم شدم!
سربلند کرد و... چشمانش حلقه ی اشک داشت...؟!
- من حماقت کردم... تو رو خط زدم و زندگیم رو خط خطی کردم...! چه تو بخوای چه نخوای من تاوان دلِ شکسته ات رو دارم می دم!
" دلگیرم از این شهر سرد،
این کوچه های بی عبور..."
اشکش چکید و قلبِ ایمان فشرده شد...
" آخر یه شب، این گریه ها
سوی چشامو می بره..."
- من حتی نمی دونم چطور به پدر و مادرم بگم که جدا شدم... اونا فردا که برگردن سفر رو زهرمارشون می کنم!
" باید تو رو پیدا کنم،هر روز تنها تر نشی
راضی به با من بودنت، حتی از این کمتر نشی"
ایمان قدمی به سمتش برداشت و مقابلش ایستاد... دستش را با فاصله کنار بازوی پریناز نگه داشت...
- همه چیز درست می شه... قول می دم تا جایی که بتونم کمکت کنم!
" پیدات کنم حتی اگه پروازمو پرپر کنی
محکم بگیرم دستتو احساسمو باور کنی"
فینی کرد و اشک هایش قصد تمامی نداشت!
- تقدیر هم کم مقصر نبود!
داشت روحیه می داد... به کسی که دنیایش را تمام شده می دانست.. می خواست به گردنِ روزگار بیندازد و شانه های پرینازش را از سنگینی غصه ها رها کند!
#150
پریناز ناچار از جا بلند شد و میز را ترک کرد. می دانست بد دل شکست، تند خرف زد و یک طرفه قضاوت کرد، سه سالِ گذشته ی ایمان را بی خبر قضاوت کرد... قدم تند کرد به دنبال اویی که از رستوران خارج شده بود و می توانست از دلش در بیاورد؟
" با اینکه بی تاب منی، بازم منو خط می زنی
باید تو رو پیدا کنم، تو با خودت هم دشمنی"
در را باز کرد و سوز هوای سرد گونه هایش را نشانه رفت. آنقدر حواسش پی ایمان و دلِ شکسته اش بود که فراموش کرد روی زمین سُر، سرعت قدم هایش را کم کند!
- ایمان... ایمان صبر... هــــــیع!
خودش را بین زمین و آسمان معلق دید و پیش از آنکه روی زمین فرود آید تنِ کوفته اش دردناک شد... بی شک با افتادنش دیگر جانی برایش نمی ماند! چشم بست و خودش را برای گرومپی افتادن بر روی زمین آماده کرد! تنش که روی زمین افتاد، صدای "آخ" ی از زیر تنش بلند شد و جالب تر اینکه دردی را حس نکرد!
زمینِ سرد و یخ زده چه زمان اینقدر نرم و برجسته شده بود؟! تنش را کنار کشید و با دیدنِ ایمان که خودش را به زیر او پرت کرده بود، فکش به زمین سرد چسبید!
- یا خدا!
هر دو دستش را جلوی دهانش گرفته بود و به او خیره شده بود که با درد دستش را روی زمین گذاشت و تنش را بلند کرد. نگاهِ پریناز که در صورت ایمان افتاد از شرم لب گزید.
- وای... من رو تو افتادم! هی!
در آن لحظه هزاران بار در دل خداراشکر کرد که شب و بود و هوا سرد و اطرافشان خلوت!
ایمان دستی به تن کوفته اش کشید و به زحمت از جا بلند شد و خطاب به پریناز که همچنان مبهوت بر روی زمین زانو زده بود گفت:
- بلند شو اونجا نشین. من تنمو پرت کردم که تو پهن نشی تو برف ولی انگار نه انگار!
پریناز تکانی خورد و به خود آمد. زانوانش را از روی زمین بلند کرد و دستانِ یخ زده اش را بهم مالید.
- کاش دستمو می گرفتی... اینجوری هم خیس شدی هم له!
و اشاره ای به پیراهنِ مشکی رنگ او که از زیر کاپشن خیس و کمی گلی شده بود، کرد. کاپشنش هم... تعریفی نداشت!
- مهم نیست... فاصله ام باهات زیاد بود دیر رسیدم بهت! حتی اگه می گرفتمت هم چون کامل عین هلال بدنت به جلو خم شده بود، بازهم روی زمین می افتادی! مجبور شدم رو شکمم بیفتم زمین و توهم روی من!
پریناز شرمنده قدمی به سمتش برداشت و در گوی های تیره اش خیره شد.
- من واقعا شرمنده ام... هم بابت الان و هم چند دقیقه پیش تو رستوران!
ایمان منظورش را گرفت... لبخند زد... لبخندی که هر معنایی می داد الا آنی که باید!
- مهم نیست... نیش عقرب نه از روی کینه است، اقتضای طبیعتش این است! توام بی انصافی تو خونته!
پریناز ابرو درهم کشید.
- حالا من شدم عقرب؟ واقعا که خیلی بی تربیتی پسرِ همسایه!
ایمان رو گرداند و به سمت ماشین قدم برداشت.
- بی انصافی... بی انصافی که نمی دونی من دارم درد می کشم نه کِل!
پریناز به دنبالش افتاد و ایمان ادامه داد:
- درد من بدنِ لاغر شدته... چمدونِ بسته شدته... غم تو چشماته... درد من سقط بچته... انگ طلاق رو پیشونیته...!
نزدیک ماشین که شد به سمتش برگشت و پرینازِ ایستاد... با همان نگاهِ مات و شرمنده اش...
- می فهمی دردمو؟ درک می کنی منو؟ بخدا که تو این سه سال فقط دعات کردم... ولی نمی دونستم به دعای پسرِ همسایه دخترِ همسایه خوشبخت نمیشه!
" کی با یه جمله مثل من،
می تونه آرومت کنه؟"
چشم های پریناز همچنان خیره ی نگاهِ سرخ ایمان بود.
- بخدا که هیچ وقت... هیچ وقت همچین شبی رو آرزو نکردم. حاضر بودم بمیرم ولی تو رو تو این حال نبینم!
ناخوداگاه قدمی به سمت عقب برداشت و به بدنه ی ماشین چسبید.
- لعنت به مسبب حالِ خرابت!
حرف های ایمان، آتشی بود بر جان او...او هم به مانند پریناز، اردلان را لعنت کرده بود! تنش را لرز گرفت و سرش را به زیر انداخت...
- من باختم زندگیم رو... من... تموم شدم!
سربلند کرد و... چشمانش حلقه ی اشک داشت...؟!
- من حماقت کردم... تو رو خط زدم و زندگیم رو خط خطی کردم...! چه تو بخوای چه نخوای من تاوان دلِ شکسته ات رو دارم می دم!
" دلگیرم از این شهر سرد،
این کوچه های بی عبور..."
اشکش چکید و قلبِ ایمان فشرده شد...
" آخر یه شب، این گریه ها
سوی چشامو می بره..."
- من حتی نمی دونم چطور به پدر و مادرم بگم که جدا شدم... اونا فردا که برگردن سفر رو زهرمارشون می کنم!
" باید تو رو پیدا کنم،هر روز تنها تر نشی
راضی به با من بودنت، حتی از این کمتر نشی"
ایمان قدمی به سمتش برداشت و مقابلش ایستاد... دستش را با فاصله کنار بازوی پریناز نگه داشت...
- همه چیز درست می شه... قول می دم تا جایی که بتونم کمکت کنم!
" پیدات کنم حتی اگه پروازمو پرپر کنی
محکم بگیرم دستتو احساسمو باور کنی"
فینی کرد و اشک هایش قصد تمامی نداشت!
- تقدیر هم کم مقصر نبود!
داشت روحیه می داد... به کسی که دنیایش را تمام شده می دانست.. می خواست به گردنِ روزگار بیندازد و شانه های پرینازش را از سنگینی غصه ها رها کند!