من تا حالا مرد ندیدم. ایرانی هم ندیدم، ولی زن و غیر ایرانی چرا. برای اینکه بفهمیم چطور چنین پارادوکسی وجود داره ولی ظاهرا باهاش کنار میایم، باید به پدر فاشیسم رجوع کنیم که افلاطون کسکش باشه. البته منظورم این نیست که افلاطون فاشیسم رو تئوریزه کرد ولی فاشیسم از دل اصالت ایده زاده شد و صاحب ایدهی ایده افلاطونه. اینکه چرا میگم افلاطون و نه هگل، به خاطر اینه که افلاطون به کلیسا و مسجد ختم شد، هگل به انترناسیونالیسم و هزاران جنسیت مختلف.
خب این تا الان یه سری چیزایی بود که میخواستم بگم که بگم بلدم و مثلا شما یه خوشگلی هستی که داریم تو کافه قهوه میخوریم و میخواستم مختو بزنم. ایشالا که موفق بوده باشم. کسنمک بازی بسه، بریم سر سوال ایرانی کیست.
در نظام ایدهآلیستی پدیدهها بر اساس ضد خودشون تعریف میشن در حالی که این توهم وجود داره که برعکسه. وقتی ما کلمهی صندلی رو تعریف میکنیم(یه چیزی که هممون تا حدی درک روشنی ازش داریم) ذهن ما به این سمت میره که بشر (قبلا خدا) یه ایده رو به اسم صندلی تصور کرده و مقابلش چیزی به اسم میز قرار داده. درحالیکه صندلی تمایزش از هر آنچه صندلی نیست میآد نه از خودش. و این حالت بذر دو مشکل ذاتی رو در خودش داره:
۱. با این فرض هیچ تعریفی همهی آنچه میخوایم تعریف کنیم رو در بر نمیگیره
۲. هیچ تعریفی همهی آنچه نمیخوایم تو اون تعریف بگنجه رو بیرون نمیذاره.
تو فلسفه به این میگن تعریف باید جامع و مانع باشه و میبینیم که نیست. در واقع هیچ فاکینگ تعریفی از صندلی وجود نداره چون هیچ چیزی مانع نمیشه که من یه دو تا تخته سنگ بذارم گوشه اتاق و به یکیش نگم صندلی و به اونیکی نگم میز. به همین سادگی تمام دستهبندیهای دیگه ما هم همینقدر دلبخواهی و سسته. اما از طرفی اگر من به شما بگم دوست خوشگل من، برو یه صندلی بیار روبروی هم بشینیم من تو چشات زل بزنم عشقبازی کنم، ممکنه بری صندلیهای مختلفی بیاری ولی به احتمال قوی نمیری از تو خیابون یه بلوک سیمانی خِرکش کنی بشینی روش. چه چیزی ولی مانعته؟ درواقع هیچ چیز ولی همزمان تعریفی که از صندلی داریم.
درواقع تمام نظام شناختی ما بر اساس توهم ایدهآلیستی بنا شده و مشکلی هم نداره تا وقتی در حد زندگی روزمره قرار داریم، ولی در چهارچوب مناسبات سیاسی (که گوزیدن تو آسانسور هم شامل میشه) یه سری تاثیرات واقعی بر انسانهای واقعی میذاره.
فاشیسم به دنبال اصالت دادن به ایدهآلیسمه، چون فاشیسم به دنبال یکسانسازی و نظمه. چیزها باید "این" یا "آن" باشن و این هم از یکی از ترسهای ذاتی بشری میآد که همون ترس از پیشبینیناپذیریه. به خاطر همینه که غالبا پیرپاتالها، کمذهنها و بزدلها محافظهکار از آب درمیآن. چون یا توانایی ذهنی هماوردی با پیچیدگی رو ندارن، یا واقعا کونشون در معرض خطره و میدونن با اضافه شدن رقابت، مزیتشون رو از دست میدن.
بذارید با یه مثال روز شروع کنیم. الان تو آمریکا بحث سقط جنین داغه. مدیونید فکر کنید یه نفر از پرولایفها گوز به کلاه مسیح پیمانه کنه. جیز چه کرایستی؟ یارو یه لپ کس زنیکه رو جلو دوربین فشار میده جزو کمپین انتخاباتیش، به نظرت نگران مرگ سربازان عیساس؟
آزاد بودن سقط جنین چندین مدل ترس در وجود افراد ایجاد میکنه، تعدادیش رِ برشُمُریم:
- اگر آزاد باشم انتخاب کنم هربار حامله میشم باید مسئولیتش رو بپذیرم. ترجیح میدم مجبور باشم بزامش که اگر فردا زندگیم خراب شد و حالم از خودمو اون بچه بهم خورد بتونم بگم خواست خدا بود. (ترس از اختیار)
- اگه هرکی حامله شد زرتی بتونه بچه رو بندازه من نمیتونم روش کنترل داشته باشم. هرکی به هرکی دلش خواست میده و کسی تره برای حرف من خرد نمیکنه. (کون در معرض خطر)
- بچهی انسان حداقل تا ۱۰ ۱۲ سالگی بعضا تا ۴۰ ۵۰ سال انگله، چطور و کجا باید این مرز رو بکشم که بین قتل نفس و الکل زدن به میز برای از بین بردن باکتری فاصلهی مطلوب ایجاد بشه (ضعف بضاعت فکری)
مشابهش رو تو تمام مسائل دیگه از جمله حجاب، توزیع عادلانهتر ثروت، مالیات، دموکراسی، فدرالیسم و روابط بینالملل هم میشه دید. بخش دومش رو فردا پسفردا مینویسم، ولی قبل رفتن اینم بگم که یکی از دلایلی که سلطنتطلبها رو کودن و ضعیفالذهن میدونم همینه که پاکدلترینهاشون در هراسن از حالتی که دموکراسی برقراره و مردم دارن رای میدن که کشور مثل افغانستان اداره بشه، ولی چون خلاقیت ندارن که چطور مردم رو به سمتی بکشونن که مثل سوئيسیها رأی بدن، ترجیح میدن که یه دست خر اون بالا بذارن که اگر نمیشه از شر مذهبیها راحت شد، چون بابای همین یارو یه خرمذهبی کراواتی بود، حداقل ملاعمرهاشون رو وتو کنه، مینیژوپ ممنوع نشه.
خب این تا الان یه سری چیزایی بود که میخواستم بگم که بگم بلدم و مثلا شما یه خوشگلی هستی که داریم تو کافه قهوه میخوریم و میخواستم مختو بزنم. ایشالا که موفق بوده باشم. کسنمک بازی بسه، بریم سر سوال ایرانی کیست.
در نظام ایدهآلیستی پدیدهها بر اساس ضد خودشون تعریف میشن در حالی که این توهم وجود داره که برعکسه. وقتی ما کلمهی صندلی رو تعریف میکنیم(یه چیزی که هممون تا حدی درک روشنی ازش داریم) ذهن ما به این سمت میره که بشر (قبلا خدا) یه ایده رو به اسم صندلی تصور کرده و مقابلش چیزی به اسم میز قرار داده. درحالیکه صندلی تمایزش از هر آنچه صندلی نیست میآد نه از خودش. و این حالت بذر دو مشکل ذاتی رو در خودش داره:
۱. با این فرض هیچ تعریفی همهی آنچه میخوایم تعریف کنیم رو در بر نمیگیره
۲. هیچ تعریفی همهی آنچه نمیخوایم تو اون تعریف بگنجه رو بیرون نمیذاره.
تو فلسفه به این میگن تعریف باید جامع و مانع باشه و میبینیم که نیست. در واقع هیچ فاکینگ تعریفی از صندلی وجود نداره چون هیچ چیزی مانع نمیشه که من یه دو تا تخته سنگ بذارم گوشه اتاق و به یکیش نگم صندلی و به اونیکی نگم میز. به همین سادگی تمام دستهبندیهای دیگه ما هم همینقدر دلبخواهی و سسته. اما از طرفی اگر من به شما بگم دوست خوشگل من، برو یه صندلی بیار روبروی هم بشینیم من تو چشات زل بزنم عشقبازی کنم، ممکنه بری صندلیهای مختلفی بیاری ولی به احتمال قوی نمیری از تو خیابون یه بلوک سیمانی خِرکش کنی بشینی روش. چه چیزی ولی مانعته؟ درواقع هیچ چیز ولی همزمان تعریفی که از صندلی داریم.
درواقع تمام نظام شناختی ما بر اساس توهم ایدهآلیستی بنا شده و مشکلی هم نداره تا وقتی در حد زندگی روزمره قرار داریم، ولی در چهارچوب مناسبات سیاسی (که گوزیدن تو آسانسور هم شامل میشه) یه سری تاثیرات واقعی بر انسانهای واقعی میذاره.
فاشیسم به دنبال اصالت دادن به ایدهآلیسمه، چون فاشیسم به دنبال یکسانسازی و نظمه. چیزها باید "این" یا "آن" باشن و این هم از یکی از ترسهای ذاتی بشری میآد که همون ترس از پیشبینیناپذیریه. به خاطر همینه که غالبا پیرپاتالها، کمذهنها و بزدلها محافظهکار از آب درمیآن. چون یا توانایی ذهنی هماوردی با پیچیدگی رو ندارن، یا واقعا کونشون در معرض خطره و میدونن با اضافه شدن رقابت، مزیتشون رو از دست میدن.
بذارید با یه مثال روز شروع کنیم. الان تو آمریکا بحث سقط جنین داغه. مدیونید فکر کنید یه نفر از پرولایفها گوز به کلاه مسیح پیمانه کنه. جیز چه کرایستی؟ یارو یه لپ کس زنیکه رو جلو دوربین فشار میده جزو کمپین انتخاباتیش، به نظرت نگران مرگ سربازان عیساس؟
آزاد بودن سقط جنین چندین مدل ترس در وجود افراد ایجاد میکنه، تعدادیش رِ برشُمُریم:
- اگر آزاد باشم انتخاب کنم هربار حامله میشم باید مسئولیتش رو بپذیرم. ترجیح میدم مجبور باشم بزامش که اگر فردا زندگیم خراب شد و حالم از خودمو اون بچه بهم خورد بتونم بگم خواست خدا بود. (ترس از اختیار)
- اگه هرکی حامله شد زرتی بتونه بچه رو بندازه من نمیتونم روش کنترل داشته باشم. هرکی به هرکی دلش خواست میده و کسی تره برای حرف من خرد نمیکنه. (کون در معرض خطر)
- بچهی انسان حداقل تا ۱۰ ۱۲ سالگی بعضا تا ۴۰ ۵۰ سال انگله، چطور و کجا باید این مرز رو بکشم که بین قتل نفس و الکل زدن به میز برای از بین بردن باکتری فاصلهی مطلوب ایجاد بشه (ضعف بضاعت فکری)
مشابهش رو تو تمام مسائل دیگه از جمله حجاب، توزیع عادلانهتر ثروت، مالیات، دموکراسی، فدرالیسم و روابط بینالملل هم میشه دید. بخش دومش رو فردا پسفردا مینویسم، ولی قبل رفتن اینم بگم که یکی از دلایلی که سلطنتطلبها رو کودن و ضعیفالذهن میدونم همینه که پاکدلترینهاشون در هراسن از حالتی که دموکراسی برقراره و مردم دارن رای میدن که کشور مثل افغانستان اداره بشه، ولی چون خلاقیت ندارن که چطور مردم رو به سمتی بکشونن که مثل سوئيسیها رأی بدن، ترجیح میدن که یه دست خر اون بالا بذارن که اگر نمیشه از شر مذهبیها راحت شد، چون بابای همین یارو یه خرمذهبی کراواتی بود، حداقل ملاعمرهاشون رو وتو کنه، مینیژوپ ممنوع نشه.