رمان/پ.غفاری

@parisanovel Нравится 0
Это ваш канал? Подтвердите владение для дополнительных возможностей

رمان در حال تایپ:کابوک
@Sanazzeynali136 ادمین های عزیز @kaboknovel
📚خالق آثارچاپی♡
#خواب_پرنده
#دمپایی
📚آثار درحال چاپ♡
#طلوع‌سیاه
#فصل‌نارنجی
#جادوگر
(کابوک یعنی آشیانه ی کبوتر)
https://t.me/joinchat/JRBiVBEVKgn1wGYH8Qs7jw نقد
Гео и язык канала
не указан, не указан
Категория
не указана


Гео канала
не указан
Язык канала
не указан
Категория
не указана
Добавлен в индекс
11.02.2019 13:19
реклама
Исторические Факты
История это не только ушедшее прошлое но и настоящее!
Парнасский пересмешник
Главный исторический канал в телеграме
Daily Digest YouTube
Русский YouTube - Наука и техника
6 254
подписчиков
~0
охват 1 публикации
N/A
дневной охват
N/A
постов в день
N/A
ERR %
0
индекс цитирования
Просмотры
Данные по динамике просмотров появляются
на следующий день после добавления канала
Средний охват поста и ERR%
Данные по динамике среднего охвата и ERR появляются
на следующий день после добавления канала
Репосты и упоминания канала
144 упоминаний канала
2 упоминаний публикаций
4 репостов
📘سرای رمان📘
📘سرای رمان📘
Mana Novels 📝
Mana Novels 📝
Mana Novels 📝
Roya_rostami_roha
Roya_rostami_roha
📚رمان خونه📚
📚رمان خونه📚
Roya_rostami_roha
Roya_rostami_roha
📘سرای رمان📘
📘سرای رمان📘
Roya_rostami_roha
Roya_rostami_roha
Roya_rostami_roha
Roya_rostami_roha
📘سرای رمان📘
📘سرای رمان📘
📚رمان خونه📚
Каналы, которые цитирует @parisanovel
Последние публикации
Удалённые
С упоминаниями
Репосты
کیارش و شراره شخصیت های جذاب رمان آنیتال هستن که عشقی پرفرازونشیب رو با یه عالمه ماجرای فوق العاده تجربه میکنن...👍😍
Репост из: رمان/پ.غفاری
کیارش شمس مرد خوش چهره، محبوب و ثروتمندیه که مورد احترام همه ست... اما زندگی کیارش نیمه پنهان و سیاهی داره که هیچکس از اون خبر نداره... به جز شراره... دختری باهوش و بااستعداد که به صورت اتفاقی سر از زندگی تاریک کیارش درمی یاره و حالا نمی دونه که این نزدیکی کیارش به اون برای چیه... برای ساکت نگه داشتنش یا برای استفاده از توانایی هاش یا چیزی که حتی فکرش هم نمی تونه بکنه... .

🔥رقصنده با تاریکی جدیدترین اثر آنیتا نویسنده رمان های #پارلا #آن_نیمه_دیگر و #مرثیه_ای_برای_توفان ...
https://t.me/joinchat/AAAAAE54L7_RAKCVr07EyA
Читать полностью
- صبر کن ببینم، تو شریک دردی یا رفیق قافله؟
پشت چشم نازک کرد و گفت:
- من شریک دزد نمیشم.
ابرو بالا انداختم و گفتم:
- که این طور، گویا من شدم دزد؟ چی شده که تا این حد عزیز شده؟
- خوب یا عزیز نشده من فقط از حق دفاع می کنم.
کفری فریاد زدم:
- کدوم حق؟ مگه تو مدافع حقوق بشری؟ مگه ندیدی تهدیدم کرد؟ مگه کور بودی وقتی با ماشین بهم زد؟
با صدایی که شبیه به جیغ بود فریاد زد:
- سر من داد نزن، اون نزده میفهمی؟ پنج تا شاهد داره.
سینه به سینه اش ایستادم و گفتم:
- چه زود رنگ عوض کردی آنا خانوم
چند ضربه با انگشت به تخت سینه اش کوبیدم:
- من شوهرتم، اما این ادمی که داری بخاطرش گلوت رو پاره میکنه، کسی که یه روزی حتی حاضر نبودی ریختش رو ببینی. بگو حالا چی شده که از زمین به اسمون می باره؟
https://t.me/elnazB_novel
https://t.me/joinchat/AAAAAFI_VLpWG7bNW325jg
Читать полностью
یک پایش را روی پای دیگر انداخت و گفت:
-معنی کارمند منضبط این نیست که یه نفر تمام روز، حتی ساعت ناهارش رو کار کنه! یعنی کسی که می دونه ساعت کاری برای کاره و ساعت ناهار... .
وسط حرفش پریدم و گفتم:
-ساعت ناهارمم حتما مال توا !

از جایش بلند شد و به سمتم آمد.‌ چشمکی زد و با آن صدای عمیقش گفت:
-آفرین دختر خوب!

رو به رویم متوقف شد. دست هایش را روی میز ستون کرد و به سمتم خم‌ شد. با صدایی آرام گفت:
-فکر نکن نمی فهمم چرا تمام روز توی این اتاق پشت لپ تاپت قایم شدی... کاری که بهت دادم این قدرام وقت گیر نبود... داری از من فرار می کنی!

صدایم را صاف کردم و با جدیت گفتم:
-فرار که نه... ولی مایلم رابطه ی حرفه ای مون رو حفظ کنیم! من اصلا دوست ندارم توی محیط کاری تحت تاثیر شخصیت کاریزماتیک رئیسم قرار بگیرم و باهاش طرح دوستی بریزم.
اما ظاهرا هم نظر نبودیم... به سمتم خم شد. بی اختیار خودم را عقب کشیدم. قژ قژ صندلی ام بلند شد.‌ آن نگاه سیاه و براقش را به چشم هایم داد و آهسته گفت:
-یه کاری نکن که همین امروز اخراجت کنم‌!

چشم هایم گرد شد.‌حیرت زده گفتم:
-چی؟ اخه... چرا؟
سرش را روی شانه کج کرد و گفت:
-که دیگه هیچ رابطه ی حرفه ای بین مون نباشه و بتونم هر موقع که می خوام ببرمت هرجا که دلم‌ می خواد و...

https://t.me/joinchat/AAAAAE54L7_RAKCVr07EyA
Читать полностью
#پست1 تقدیم به نگاه خوشگلتون 😍 الان شروع کنید تا خصوصی نکردیم مطمئنم محوش می شید و نمی تونید گوشیو زمین بذارید. می دونید نظرات شما انگیزه ی نوشتن میده؟😉🌹مرسی که هستید 🤗😘
https://t.me/joinchat/JRBiVBEVKgn1wGYH8Qs7jw
میانبرها خدمت روی ماهتون🤗👇

#پست1
https://t.me/parisanovel/607

#پست30
https://t.me/parisanovel/962

#پست60
https://t.me/parisanovel/1175

#پست90
https://t.me/parisanovel/2161

#پست120
https://t.me/parisanovel/3124

#پست150
https://t.me/parisanovel/4351

#پست180
https://t.me/parisanovel/5893

❤️ #نقدکابوک اثر پ.غفاری🌺👇
https://t.me/joinchat/JRBiVBEVKgn1wGYH8Qs7jw
پارتهای امروز تقدیم به نگاه نازنین شما❤️ پریسا جون به دلیل مشغله هایی که دارند تونستن همین قدر بنویسن که تو تعطیلات بی پست نمونید، برای کوتاه بودنش عذرخواهی کردن... امیدوارم از خوندنش لذت ببرید تا پست های تپل بعدی برسه. عزیزدلید🌹😍😍
نقد یادتون نره می دونید که نظرات شما انگیزه ی نوشتن میده؟😉😘
https://t.me/joinchat/JRBiVBEVKgn1wGYH8Qs7jw
#پست184
لبهایش را یکبار به داخل جمع و رها می کند. انگار هنوز تردید دارد. بالاخره نگاه بی قرارم، او را یک دل می کند:«اونشب خونه ی خواهرم اینا شنیدم که لیلا داره با یکی پچ پچ حرف می زنه. تو آشپزخونه بود و داشت ظرف می شست. متوجه ی من نشد. جمله ای که توجهمو جلب کرد این بود که گفت :"شماره منو از کجا اوردید؟ شر نشه برام ؟" حس کردم اتفاق بدی افتاده براش.کنجکاو شدم و شنیدم که به طرفش گفت آقا فواد! و تا حضور منو حس کرد سریع قطع کرد»
قلبم به یکباره می ایستد. حس می کنم تمام خانه بنا دارد که دورم بچرخد و بر سرم خراب شود.نام فواد یک سمت، جرقه زدن قسمتی که از حافظه ام پاک شده بود، از سوی دیگر حالم را خراب می کند.
-تو آقا فواد می شناسی هان؟
نمی توانم جواب بدهم. توانش را ندارم و او ادامه می دهد:«فردای همون شب اومد پیشم که خاله یه وامی از سمت یه بنیاد خیریه که افرا مددجوش بوده، جور شده و میخوام بریزم تو کارتت. گفت بهت نگم این پول از خیریه بوده که زیر بار نمی ری. من ساده هم قبول کردم»
لبخند کم جانی می زند:«اما مقدارش یه قدری بود که وقتی ریخت تو کارتم شک کردم.پاپیِ لیلا شدم اما حرفی نزد فقط گفت یکی ریخته که افرا نباید بفهمه»
نفسی رها می کند:« از صبح دارم خودمو می خورم که چیکار کنم. می دونستم هرچی هست مربوط به همون تلفن ها و همون آقا هه ست.الانم یهو به ذهنم زد خودم بفهمم. » با نگاهش به در اشاره می کند:« راستش همسایه بغلی مون اسمش اصلا فواد نیست...من یه دستی زدم خواستم عکس العملت رو ببینم. ببینم صلاحه به خواست لیلا عمل کنم یا نه؟ » دستی روی پایم می زند:« این رنگ و روی مثل گچت متقاعدم کرد که زیر بار حرف لیلا نرم»
نفسم داغ است .ضربان قلبم اوج گرفته است. حس می کنم همه ی زندگی ام در نوک قله ی آتشفشان جا خوش کرده و گازهای متصاعد شده ی قبل از فوران، دارد خفه ام می کند.
https://t.me/parisanovel
Читать полностью
#پست185

-فواد کیه افرا جان؟ نامزدته؟ دوسته اصلا یا دشمن؟
لبهایم می لرزند و زمزمه وار می گویم:« به ...لی...لا بگید بیاد»
-حواست باشه که اون مقصر نیست تنها خواسته کمکت کنه
دوباره جان دار تر می گویم:« بهش زنگ بزنید بیاد»
-درسته. باید توضیح بده!
انگشتانم را روی لبه های پهن مبلش فرو می کنم تا با تکیه بر آنها بلند شوم. پاهایم جان ندارند. ترسیده اند. از نزدیکی ِ مردی تا این اندازه مرموز ترسیده اند. اززیرکی خاله ای تا این اندازه هوشیار ترسیده اند. از نزدیکی دوستی تا این اندازه غیر قابل اعتماد ترسیده اند.بخصوص که به سرعت به یاد آورده ام که محسن صریحا گفته بود:"از هم اتاقی ت تو پانسیون تا راننده ی رباینده ات سر جمع ده تومن هم برایش خرج نداشته است". چطور یادم رفته بود و این نکته را ندید گرفته بودم؟ آخ که دیگر کنج آن زیر زمین خلوت ، احساس امنیت نخواهم کرد.
-کجا حالا؟
جوابی ندارم بدهم. تنها رمقی که برایم مانده در نگاهم جمع می شود و معنای عمیق قدردانی می دهد. از اینکه بی تفاوت نگذشته است و به جای من تصمیم نگرفته است. از اینکه مرا به امان قضا و قدر رها نکرده و هوشیارم کرده است.
-داری پس میفتی افرا جان بمون همینجا تا لیلا برسه
جوابی نمی دهم. نمی توانم. تمام سلولهای تنم میل فرار دارد. هر تکه از وجودم می خواهد به سمتی بدود.
-پشتی و فرشو می دم لیلا بیاره برات پایین.
آرام مثل زنی که باردار است و پاهای ورم کرده اش قفل کرده است ، از پله ها پایین می روم. به آخرین پله که می رسم دیگر نمی کشم. همانجا روبروی در خانه ام می نشینم.
سوالها در ذهنم به این سو و آنسو می روند. از دانستن جوابشان می ترسم. از ندانستنش بیشتر.
https://t.me/parisanovel
Читать полностью
دو عدد پارت کاملا قاچاقی به عنوان جایزه برای دوستان گلم و به ویژه دوستان نازنین گروه نقد...❤️❤️❤️❤️❤️
https://t.me/joinchat/JRBiVBEVKgn1wGYH8Qs7jw
#پست182
آقا فواد بلند می شود .همراهش بلند می شویم. قبل از اینکه از در بیرون برود، رو به من می گوید:« فردا صبح زنگ می زنم به خانم سجودی مشخصاتتون رو می گیرم و ثبت نامتون می کنم .انشالا پذیرفته شید»
سری تکان می دهم و او می رود.
-مامانت می گفت ارزو داشته بچه هاش درس خون بودن...
دستی روی شانه ام می زند و از کنارم می گذرد:« چرا آرزو به این کوچیکی براورده نشه؟»
نگاهم به پشت سرم می چرخد. به سمت پشتی های روی هم چیده ، می رود.
-اینارو با خودت ببر پایین یه کم از اون خلوتی در بیاد اتاقت. بعدا کم کم خودت وسایل می خری شیکش می کنی
طوری نگاهش می کنم که در همانحال که به قالی های کوچک اشاره می کند، می گوید:« اینا هم...یه جوری نگاه نکن یعنی معلوم نیست بمونی ها...ببین من تنهام. از این پیرزن تنهاها که تا یه جفت گوش شنوا و یک جفت نگاه مهربون گیر میارن هزار بهانه میارن که نذارن بره»
می خندد:« من پام جون نداره .زحمت بردنشون با خودت»
حواسم دوباره معطوف پایش می شود:« چی شده؟»
-میراث جنگه...شوهر خدابیامرزم جنوبی بود. ازدواج کردم رفتم اونجا...تو شلوغی جنگ منم یه چیزی برداشتم اوردم دیگه...فکر کن وسط اونهمه مکافات درسم می خوندیم شماها حالا اینقدر ناز می کنید
ابرویی تکان می دهم. برای لحظاتی دلم در آغوش جنگی فرو می رود که ترسناک بود، که ناجوانمردانه بود که ...بود! که جزئی از تاریخ بود و جزئی از امروز ِ امروزی ها مانده است. دلم می لرزد. از اینکه من هستم بی آنکه دغدغه ی شنیدن آژیر قرمز و سفید داشته باشم و تا این اندازه سست عنصر و بهانه جویم؛می لرزد از اینکه هستم ولی وسط کارزار نادانی ام گیر کرده ام. آه پر حسرتی می کشم:«نمی دونم چی بگم»
باز هم لبخند می زند:« هیچی! چی میخوای بگی؟ آهان یادم اومد.» دور تا دورش را نگاه می کند:« اون کارتو بردار و با بار و بندیلی که برات چیدم برو پایین»
-ممنونم نیازی نیستhttps://t.me/parisanovel
Читать полностью
#پست183 -به کارت یا قالی و پشتی؟
-بذارید فکرامو بکنم و مغازه رو پیدا کنیم بعد درمورد ِ...
-فواد فردا زنگ می زنه و ثبت نامت میکنه والسلام...به مامانت قول دادم به درس خوندن ترغیبت کنم.آقا دوساله! درستو بخون و بعدش برو...
نام فواد ناخوداگاه رنگ و رویم را فراری می دهد. از نگاه خاله طاووس دور نمی ماند. کارت را بر می دارد و به سمتم می آید.
-مشکلی با فواد داری؟
سعی می کنم لبخند بزنم:« نه...من تا حالا ندیده بودمشون که»
موشکافانه نگاهم می کند:« این فواد یا یه فواد دیگه؟»
آنقدر صریح به هدف می زند که از صورتم یک تندیس بی روح باقی می ماند.
-دفعه ی اولم گفتم فواد ، حالت به هم ریخت.
دستم را می گیرد و دوباره کنار همان چای سرد شده می نشاند.
- یه چیزی ازت می پرسم راستشو بگو!
بی حال و شرمنده نگاهش می کنم.
-تو با لیلا حساب کتاب داری؟
با اخم و متحیر جواب می دهم:« نه...چطور؟»
کمی خودش را جابجا می کند و پایش را دراز می کند:« این پا سالمه درد داره بی مروت...من ادم پنهون کاری نیستم. یعنی اصلا بلد نیستما...» بعد نفسی رها می کند:« این کارتو لیلا پُر کرد...گفت با این قیمتها مغازه گیر نمیاد و اگه گیر نیاد تو می ری»
مبهوت می گویم:« اما لیلا که اصلا پول نداره. خودِ شما اون پولم بهش دادید»
-منم همینو میخوام بگم...مطمئنم این پول مال لیلا نیست...
سکوت می کند و من در همان چند ثانیه ، همه ی جملات ترسناک را مصور سازی می کنم. آن هم به رنگی ترین شکل ممکن!https://t.me/parisanovel
Читать полностью
پستهای امروز خدمت نگاه مهربون شما نازنین های صبور❤️❤️❤️❤️ گپ و گفت یادتون نرهhttps://t.me/joinchat/JRBiVBEVKgn1wGYH8Qs7jw
#پست178 خسته و هلاک با ناامیدی ِ تمام به لیلا نگاه می کنم. کل صبح را میان تپه ها بالا و پایین رفته ایم و حالا دست از پا درازتر روبروی یکدیگر نشسته ایم و حسرت می خوریم که چرا صاحب مغازه ی داخل پاساژ، آن چند وجب غرفه را به فامیل اجاره داد و ما دیر رسیدیم.
-حالا غمباد نگیر!
ابرویم کج شده است:« الان باید دقیقا چه غلطی کنیم خب؟»
-فردا رو که ازَمون نگرفتن. ..
-دیگه مگه قیمت مناسب جایی پیدا می شه؟...اصلا فامیلِ اینا از کجا پیداش شد یهو؟ تو که می گفتی صاحب مغازه بی کس و کاره...
شانه ای بالا پرت می کند:« منم نمی شناسمش که...بنگاهیه می گفت ...»
بعد با حالت امیدوار کننده ای که اتفاقا تاثیری هم نخواهد داشت ، اضافه می کند:«پاساژ که قحط نیست...یکی دیگه...تازه شاید تونستیم پولمونو بیشتر کنیم ... منو دست کم نگیرا»
سری تکان می دهم . طفلی از من دست خالی تر است و بازهم امیدوار.
آه ناخواسته ای می کشم.بعد از هشت روز جستجو ، احساس می کنم این شهر برای آرزوهای من زیادی کوچک و جمع و جور است اما بی انصافی است اگر نگویم که برای شروع دوباره می تواند یک نقطه ی طلایی باشد.
بلند می شود:« منم برم خونه.نیما اینا شب میان خونه مون»
لبخند می زند. من هم برای دل خجسته اش لبخند می زنم.
-تو هم تنها نمون برو بالا پیش خاله ...منم یه سر می زنم بهش و می رم
می داند حوصله ی این کارها را ندارم و ادامه می دهد:« ثواب داره »
باز هم سری می جنبانم و او می رود. می شنوم که چند دقیقه ی بعد با بدرقه ی خاله اش می رود.
و من می مانم با شصت متر فضای خالی از زندگی.
کل اثاثیه ی خانه ام، یک قفسه ی فلزی رنگارنگ ، دو عدد ساک ، دو دست رختخواب و یخچال و گاز است. البته لگن سفید رنگی که در همان لحظه ی اقامت خریدیم ، تنها دارایی من بعد از چندین سال کار کردن است. نه از سر نداری که از سر درجا زدن و در صفر ماندن، بغضم قلنبه می شود. یک گوش ناشنوا برای شنیدن فحشهایم می خواهم.
به سمت گوشی ام می روم. الان وقت مناسبی ست که پیامهای نامردترین خواهر دنیا را بخوانم.
سه پیام داده است. از آخر باز می کنم:
«جواب نده ...اشکال نداره »https://t.me/parisanovel
Читать полностью
#پست179 پیام وسطی را باز نکرده به سراغ اولی می روم ببینم چه چیز را باید جواب بدهم:
«فواد دنبالته...نمی فهمم با تو چه حسابِ صاف نشده ای داره که خونه به خونه بو می کشه ببینه کجایی...ولی آدم خطرناکیه ...»
روی لبم پوزخند نشسته است. سراغ پیام بعدی می روم:
«با اینکه فکر می کنی بدترین خواهر دنیام اما نگرانتم. اون عکسها...راجع به عکسها...حرف دارم. بهم زنگ بزن اگه هنوزم منو به خواهری قبول داری»
پوزخندم شدیدتر می شود. اما نه از سر ریشخند کردن که از سر وهم و ترسی ست که به جانم افتاده است. حس می کنم در هزارتویی گم شده ام.
روی تصویر تلفن می زنم و منتظر پاسخگویی مریم بوق ها را می شمارم.
-افرا ؟
-به خواهری قبولت ندارم اما دوست دارم حرفاتو بشنوم
-الان نمی تونم حرف بزنم.
-صابر خونه ست؟
-اره ...
صدایش لرزان می شود:« خوبی سارا جان؟ احسان خوبه؟»
صدای صابر را کمی ضعیف تر تشخیص می دهم که می گوید:« سراغ افرا رو بگیر ازش»
-از افرا خبر نداری؟ مامان که حرفی نمی زنه. فقط می گه تو یکی از دانشگاها ثبت نام کرده مشغول درسه به ماهم نمی گه که زخم زبون نزنیم بذاریم درسشو بخونه
دلم برای مادرم تنگ می شود. ریز ریز برایم آبرو می خرد.
سرد می گویم:« حرفاتو برام اس ام اس کن» تماس را قطع می کنم.
گوشی را زمین می گذارم و روی موکتی که زیادی کهنه است دو زانو می نشینم و به صفحه ی خاموش آن زل می زنم.
پیامهای مریم ذهنم را مشغول کرده است. اینکه فواد دنبالم باشد آن هم تنها برای جبران خطایش ، یک مقدار هندی ست. سخت است باور کنم. اما همان اندازه که دلم می خواهد پیگیری های از روی جبرانش را باور کنم، همان اندازه هم دلم می خواهد داستانی پشت خطاهایش باشد و بتوانم او را ببخشم. لبخند کم جانی روی لبهایم می آید. طفلی افرای درونم همان قدر که سخاوتمند و بخشنده است ، احمق و رویایی هم هست.
-افرا خانوم!
صدای خاله طاووس ، تکانم می دهد. میان حیاط ایستاده و صدایم می کند.
با عجله بلند می شوم و در را باز می کنم. غروب های این روزها به دلگیری غروب پاییز است. هوا زودتر تاریک می شود و سرمای ملوس روزهای شهریورِ این شهر ، نوید پاییز را می دهد.
با شال بافتی دور شانه ها و عصایی که میان دستش بیکار و علاف مانده ، مقابل پله ها ایستاده است.
-خوبی خانوم؟
لبخند می زنم. در نگاهش ، دو تیله ی توسی و یک دریا محبت موج می زند. از آن نگاههایی که به دل می چسبد حتی اگر تفلون ترین دل دنیا را داشته باشی.https://t.me/parisanovel
Читать полностью
#پست180 -تنها نمونی ؟ غربت نگیرتت یهو؟
لبخند دوم را می زنم:« بفرمایید داخل»
سری می جنباند:« تو بیا بالا...کارت دارم»
مخفیانه نفسی رها می کنم:« چشم الان میام»
او می رود و من دوباره داخل زیر زمین می شوم. در و دیوار این خانه ی جمع و جور طوری مرا می خورد انگار بیست و چندسال از عمرم را در قصر زندگی کرده ام.
با تمسخر از افکارِ افسرده ام، شالی را از میان ساکم بیرون می کشم و تنها برای پیروی از صاحب خانه که در تنهایی اش هم محجبه است ، آن را روی سرم می اندازم و از پله ها بالا می روم.
با سینی چای میان چند دست پشتی که روی هم سوار و کنار دو تخته قالی ِ دست بافت فشرده کرده ، منتظرم نشسته است.
-بیا عزیزم
روبرویش می نشینم.
-مامانت می گفت قصد ادامه تحصیل داری...چی می خوای بخونی؟
به آرزوی کوچک اما محال شده ی مادرم لبخند تلخی می زنم.
-اول باید کار و بارمو درست کنم .فعلا برنامه ای برای درس...
سری می جنباند:« انشالا...کار و بارت که درست شده ست شک نکن.همونی که تورو کشونده اینجا همونم ردیفش می کنه»
منظورش هستی بخشِ مهربان است اما وسیله اش قطعا فوادِ نامهربان است.
-همسایه بغلی مون از کارمندهای دانشگاست. شنیدم اون روز می گفت زمان ثبت نامه و سرشون شلوغ...
لبخند می زنم:« فعلا وقتی برای درس خوندن و کنکور ندارم و...»
میان حرفم می پرد:« از این دانشگاها که کنکور نمی خواده...اسمشون چی بود...چی چی کاربردی»
مودبانه لبخند می زنم:« کارم درست بشه بعدش ...»
مانند مادری که سالهاست عادت کرده حرفش را به کرسی بنشاند، برگه ای را از کنارش بر می دارد و به سمتم می گیرد:« مشخصاتتو اینجا بنویس بدم فردا ثبت نامت کنه. »
می خندم. از آن خنده هایی که از روی استیصال است.
-من هنوز تصمیم ندارم که اینجا بمونم اگه کارم درست نشه باید برگردم و...
مثل شعبده بازی که کنار یک جعبه ی جادویی نشسته است از سمت دیگرش ، از زیر قالیچه ی گردِ کوچکی ، چیزی بیرون می کشد و به سمتم می گیرد
-اینو بگیر!
به کارت اعتباری نگاه می کنم و متحیر می گویم:« این چی هست؟»
-معلوم نیست؟https://t.me/parisanovel
Читать полностью
#پست181 کارت را روی زانویم می گذارد:«یه مقدار پوله. بالاخره منم سی سال معلم مملکت بودم. بچه نداشتم براش پول جمع کنم اما ارث و میراث که می تونم به جا بذارم. میراث من ، کمک به تحصیلات تو باشه .خوبه؟! این مقدار پول هم علاوه بر اون مقداری که دست لیلا دادم کمکتون می کنه یه جای بهتر مغازه پیدا کنید. کارو که راه بندازی موندگار می شی. موندگار که بشی یعنی باید درس بخونی ! درسم که بخوای بخونی یعنی وقت ثبت نامش الانه»
بعد خودش را به سمت تلفن می کشد. تازه متوجه می شوم که یک پایش مصنوعی ست. بهت زده تماشا می کنم.
-الو پسرم ! بیکاری مادر؟ یه تُک پا بیا اینور!
تلفن را می گذارد و به سمتم می چرخد:« به فواد گفتم بیاد. الان میاد» اسم فواد چهار ستون تنم را می لرزاند. بی اختیار بلند می شوم و حواسم از پای مصنوعی و از کارت اعتباری پرت می شود.
-چی شد ؟کجا؟
لبهایم به هم چسبیده است. نمی چسبید هم، قدرت تکلم نداشتم.
-رنگت چرا پریده؟ خوبی افرا جان؟
چه بگویم؟ اصلا گم شده ام. میان توهم و واقعیت گم شده ام. شاید هم خوابم.
سوت بلبلیِ زنگ در که در فضای خانه می پیچد ، تکان می خورم.
خاله طاووس به سختی بلند می شود و طوری با پای مصنوعی اش راه می رود که انگار نه انگار. آیفون را بر می دارد و لحظاتی بعد نمای قامت مردی در میان چهارچوب اتاق ، نفسِ گیر کرده ام را رها می کند.
به بلند قامت فوادِ شیرازی نیست. به جذابی او هم نیست اما نگاهش هم طلبکار و گستاخ نیست.
آرام و سر به زیر سلام می دهد.
خاله طاووس لبخند زنان جوابش را می دهد:« علیک سلام پسرم. خوبی مادر؟بیا با افرا خانوم ما آشنا شو. قراره یه مدت مهمون من و مهمون این شهر باشن»
بعد اورا به سمت مبلمان راحتی ِ راحت مانده در کنجِ ال خانه، راهنمایی می کند:« بیا بشین کارت دارم. افرا جون شماهم بیا . چایی ت هم بیار یخ نشه تا منم یه چایی برای آقا پسرم بریزم»
آقا فوادشان می گوید:« میل ندارم خانم سجودی»
خاله، تعارف باز نیست ، سری می جنباند و به جمع ما می پیوندد.
-پسرم ! رشته های دانشگاهتون رو برای دختر ما بگو می خواد ثبت نام کنه
پسر جانش ، کوتاه به من نگاه می کند:« چه عالی»
بعد رو به خاله می گوید:« خودشون تو سایت برن می تونن رشته هارو ببینن«
خاله مصمم می گوید:« نه ...وقت سایت مایت نداره. رشته هارو بگو و مشخصاتش رو بگیر و زحمت ثبت نامش با خودت. مهمانه و نابلدِ شهر...»
فواد جانشان لبخند می زند. مهمان بودن و نابلدِ شهر بودن چه ربطی به سایت دارد؟
مجبورم لبخند بزنم و مودبانه لبهای قفل شده ام را باز کنم:« مرسی من خودم ثبت نام می کنم»
فواد جانِ خاله طاووس ، نگاهم می کند:« وقتی خانم سجودی چیزی از من بخوان محاله بگم نه..شما هم ظاهرا بدحالید...رنگ و روتون ...»
خاله با مهربانی می گوید:« اره یهو ناخوش شد ...»
بعد رو به آقای موقر همسایه می گوید:« رشته ی خوبتون چیه؟»
فواد جانش می گوید:« بستگی به علاقه داره. شما چی دوست داری ؟»
بی هوا ، بی مقدمه و بی فکر می گویم:« وکیل بشم»
-پس حقوق دوست دارید!
حقوق؟ من و حقوق؟ من یک عمر در حق و ناحق روز و شبم مانده ام. این چه جوابی بود که دادم!
خاله بی معطلی می گوید:« دارید تو رشته هاتون؟»
-بله اما کاردانیه ...
خاله بلند می شود:« مهم نیست. میخونه بازم ادامه می ده...برم یه کیک یزدیِ خونه پز بیارم بخورید»
-خانم سجودی من با اجازه تون می رم. دخترم منتظرمه. قراره بریم خرید
-باشه مادربرو...https://t.me/parisanovel
Читать полностью
ممنون عزیزم❤️❤️❤️
بازم ممنون از لطف شما🌹🌹🌹