𝐚𝐫𝐦𝐞𝐡𝐫 𝐥𝐢𝐛𝐫𝐚𝐫𝐲


Channel's geo and language: not specified, not specified
Category: not specified



Channel's geo and language
not specified, not specified
Category
not specified
Statistics
Posts filter


اینم یه داستان دیگست هنوز کامل نشده


پسرک

پسرک، نوجوانی پر از آرزو و شوق به دنیای جدید، همیشه در دل خود جستجو می‌کرد. او در تهران زندگی می‌کرد و هر روز در میان ازدحام خیابان‌ها و زندگی پرهیاهوی شهری، به دنیای دیگری فکر می‌کرد. دنیای آمریکایی‌ها؛ جایی که سینما، موسیقی، و تکنولوژی در آن همه‌چیز را می‌ساختند. او عاشق فیلم‌های هالیوودی و موسیقی‌های پاپ آمریکایی بود و همیشه رؤیا می‌دید که روزی به آن سرزمین سفر کند.

در دل شب‌های تاریک، پسرک در میان خواب و بیداری همیشه در پی راهی بود که بتواند فرهنگ ایران را به دنیا معرفی کند. او می‌خواست همه مردم جهان بدانند که در سرزمین او نیز فرهنگ و هنرهای بزرگی وجود دارد. در ذهنش این سوال همیشه بود که: «چطور می‌توانم فرهنگ ایران را به همه‌جا معرفی کنم؟»

یک روز، در یکی از روزهای شلوغ تهران، او به مردی دانا برخورد کرد. مردی که در نگاهش تجربه‌های سال‌ها زندگی نهفته بود. پسرک به او گفت: «چطور می‌توانم فرهنگ ایران را به دنیا معرفی کنم؟»

پیرمرد لبخندی زد و گفت: «تو دنبال فرهنگ آمریکا هستی، اما چرا به اطرافت نگاه نمی‌کنی؟ چرا به چیزی که در دستان خودت است توجه نمی‌کنی؟ فرهنگ ایران در انتظار توست.»

پسرک لحظه‌ای سکوت کرد. مرد دانا ادامه داد: «هر جا که هستی، از آنجایی که در آن زندگی می‌کنی، می‌توانی شروع کنی. فرهنگ ایران در دل توست، در این سرزمین که هزاران سال تاریخ و ادب در آن نهفته است. کافی است از همین امروز، با قدم‌های خودت، فرهنگ سرزمینت را به دنیا معرفی کنی.»

پسرک به حرف‌های مرد فکر کرد و به آرامی لبخند زد. او فهمید که برای تحقق آرزویش نیازی نیست که در جستجوی دوردست‌ها باشد. او از همان جایی که بود می‌توانست شروع کند و فرهنگی که در دلش پرورش یافته بود را به جهانیان نشان دهد.

#پارت1


فعلا چندتا داستان دارم هنوز تکمیل نیستند ولی به زودی کاملشون میکنم

اگه میخواین بخش اولشون تو کانال بفرستم
ری اکشن بزنید


این داستان وطن اجباری هنوز تکمیل نیست
ولی اوکیش میکنم


وطن اجباری

در دنیای امروز، جایی که زندگی روز به روز به سرعت تغییر می‌کند و فناوری به سمت آینده پیش می‌رود، آرمان مردی بود با رویای بزرگ: تغییر نحوه‌ی ساخت انیمیشن در ایران و دنیا. آرمان از کودکی عاشق هنر و انیمیشن بود، اما در محیطی که بیشتر مردم به دنبال شغل‌های ثابت و امن بودند، او همواره احساس می‌کرد که در جایی که باید باشد نیست. او می‌خواست دنیای انیمیشن را تغییر دهد، یک سبک جدید بسازد، سبکی که نه تنها در ایران بلکه در دنیا شناخته شود.

برای رسیدن به این هدف، آرمان تصمیم گرفت در مسابقات انیمیشن سازی ملی شرکت کند. او ساعت‌ها و روزها را برای ساخت انیمیشن‌هایی بی‌نظیر و متفاوت صرف کرده بود و از تمام توان خود برای خلق آثار هنری منحصر به فرد استفاده کرد. آرمان یقین داشت که در این مسابقه، او لیاقت اولین مقام را دارد. اما آنچه که در انتظارش بود، چیزی فراتر از آنچه که فکر می‌کرد.

او برنده نشد.

در نهایت، او به مقام دوم رسید. این شکست سنگین بود، اما آنچه او را بیشتر آزرد، چیزی بود که از پس این شکست به دست آورد: فساد سیستماتیک در دنیای انیمیشن ایران.

آرمان با تحقیقی دقیق متوجه شد که در پشت پرده، مافیای انیمیشن ایران وجود دارد. افرادی که تنها به دنبال منافع شخصی خود بودند و هیچ ارزشی برای هنر و ابتکار نداشتند. آن‌ها در صدد نابودی هر چیزی بودند که تهدیدی برای سلطه آن‌ها ایجاد می‌کرد. از این رو، آرمان هدف قرار گرفت.

کم‌کم، اسناد ساختگی برای او درست کردند: اتهام خیانت به وطن و ساخت محتوای نامناسب مذهبی. هیچ چیزی از این اتهامات حقیقت نداشت، اما سیستم به گونه‌ای بود که نمی‌توانست در برابر این فشارها مقاومت کند.

پس از دادگاهی طولانی و پر از ظلم، آرمان محکوم به تبعید از ایران شد. برای او که همیشه به وطن خود عشق می‌ورزید، این حکم سخت‌ترین ضربه بود. اما او مجبور بود به ژاپن برود، به کشوری که هیچ‌وقت در آن زیسته بود، به دور از خانه و در فضایی که او هیچ آشنایی با آن نداشت.

در راهی که از ایران به سمت توکیو می‌برد، آرمان در ماشین نشسته بود. سفری پر از اضطراب، استرس و حس‌های مختلط. از یک سو احساس غرور داشت که تصمیم گرفته بود راهی جدید را برای خود انتخاب کند، از سوی دیگر، احساس می‌کرد که هیچ‌کسی در دنیای خود نمی‌تواند او را درک کند. این تبعید نه تنها به معنی دوری از خانه بود بلکه به معنی گم کردن بخشی از هویت خود بود.

اما در دل شب، زمانی که هواپیمای او از اصفهان به توکیو پرواز می‌کرد، با خود می‌اندیشید که شاید این تبعید فرصتی باشد برای شروع دوباره. شاید در ژاپن او بتواند به رویاهایش شکل دهد. شاید در آنجا فضایی برای خلق یک سبک جدید در انیمیشن سازی پیدا کند.

وقتی آرمان به ژاپن رسید، نخست به خانه عمویش رفت. عمویش، که سال‌ها پیش به ژاپن مهاجرت کرده بود، مردی مهربان، اما سختگیر بود. او و خانواده‌اش در یک خانه کوچک زندگی می‌کردند. آرمان مجبور بود با خانواده عمویش زندگی کند و برای یافتن شغل و شروع دوباره تلاش کند.

کم‌کم، آرمان در یک شرکت انیمیشن سازی کوچک شغلی پیدا کرد. هر روز ساعت‌ها کار می‌کرد، تلاش می‌کرد تا چیزی جدید خلق کند و سبک خود را در انیمیشن‌سازی پیدا کند. اما هیچ‌چیز به سادگی پیش نمی‌رفت. مشکلات مالی، بی‌توجهی به ایده‌های جدید و تفاوت‌های فرهنگی باعث می‌شد که او هر روز بیشتر از پیش در حس تنهایی فرو رود.

یک روز، یکی از همکارانش که وضعیت روحی خوبی نداشت، او را به یک آکادمی شمشیربازی دعوت کرد. آرمان، که همیشه علاقه‌مند به هنرهای رزمی بود، قبول کرد. اما در آنجا، چیزی که انتظار نداشت، اتفاق افتاد. همکارش، به شکلی تند و بی‌رحمانه، شمشیری چوبی به سوی او گرفت و گفت:
ــ "ای موش کثیف، برگرد به کشورت!"

آرمان، که در آن لحظه هیچ‌چیز جز سردرگمی نمی‌دید، هیچ وقت تصور نمی‌کرد که در این کشور غریب، جایی که به امید فرصت‌های جدید آمده بود، با چنین نفرتی مواجه شود. اما درست در لحظه‌ای که همکارش می‌خواست ضربه را وارد کند، شخصی دیگر، فردی ناشناس، از جلوی او گذشت و ضربه شمشیر را متوقف کرد.

زندگی آرمان، که روزی پر از امید و رویا بود، اکنون در دل یک دنیای تاریک و پیچیده قرار گرفته بود، جایی که دشمنان به راحتی می‌توانستند او را از پا درآورند. اما با این حال، آرمان همچنان در تلاش بود، چرا که در اعماق دلش می‌دانست که روزی بازخواهد گشت.

#پارت1


عنوان داستان: پلی بر بهشت زیرین جنهم

در یک شب تاریک و بی‌پایان، امیر در گوشه‌ای از دنیای خود گیر افتاده بود. او پسری بود که روزها در برابر همه زورگویی‌ها و فشارهای زندگی سکوت می‌کرد، و شب‌ها در دنیای خود می‌جنگید. زندگی برای او هیچ معنای واقعی نداشت. هیچ امیدی برای آینده نبود و هیچ چیزی نمی‌توانست او را از این وضعیت رها کند. اما این شب، شب خاصی بود. شب سرنوشت‌ساز.

همه‌چیز وقتی شروع شد که در یک لحظه مرگبار، به نقطه‌ای رسید که همه‌چیز را از دست داد. وقتی از دنیای فیزیکی رها شد و وارد دنیای دیگری شد، هیچ‌چیز قابل لمس نبود. در میان سیاهی مطلق، ناگهان صدای آسمانی به گوشش رسید. صدا از دور، آشنا و در عین حال ناشناخته بود. آن صدای فرشته بود که او را از مرگ نجات داد.

فرشته به او گفت:
"تو از این به بعد برای پیدا کردن بهشت باید پله‌ها را بسازی و هر آنچه می‌خواهی بسازی یا نابود کنی، در دستان توست."

امیر به‌طور ناخودآگاه قدرت خود را کشف کرد. او به زودی متوجه شد که قدرتی بی‌حد و مرز دارد؛ قدرتی که می‌تواند دنیای اطرافش را بسازد یا نابود کند. اما هیچ‌کس به او نگفت که این قدرت، چه هزینه‌ای دارد. به او گفته نشده بود که هرگز نباید از قدرت خود برای تخریب استفاده کند. اما امیر با هر قدم که به سوی ساختن می‌برد، قدم به دنیای تاریکی می‌گذاشت.



روزها گذشت و امیر هرچه بیشتر به دنیای قدرت‌های خود وابسته شد. او از قدرت‌هایش برای تغییر جهان استفاده کرد، اما کم‌کم دنیا برایش به یک بازی بی‌پایان و بی‌معنی تبدیل شد. او به‌جای ساختن، بیشتر به تخریب و نابودی تمایل پیدا کرده بود. احساساتش سردتر و بی‌رحم‌تر شد، و در این مسیر، انسانیتش را از دست داد.

اما آن لحظه سرنوشت‌ساز فرا رسید. زمانی که او دست به آخرین نابودی بزرگ زد، در آستانه تمام کردن همه چیز، صدای فرشته دوباره به گوشش رسید. فرشته، با لحن سرد و بی‌رحمانه‌ای گفت:
"تو احمق‌ترین موجودی هستی که من دیده‌ام. هر چه خواستی به دست آوردی، اما با گول خوردن و نابود کردن، هیچ‌چیز جز نابودی برایت باقی نگذاشتی. تمام گناهان به دوش توست، و اکنون باید خودت پاسخگو باشی."

امیر با خود اندیشید: "آیا من فرشته‌ام؟ آیا من شیطان؟ چرا باید این‌گونه ادامه دهم؟" در دلش تردیدها و ترس‌ها به هم می‌پیچید. اما ناگهان نگاهش به منشور کوروش افتاد، و کلمات فردوسی در ذهنش تکرار شد.
"به یاد کسی که به زمین راه برد، به پیش کسی که در دل خود جهاد کرد..."

امیر با دل شکسته از خدا خواست که او را ببخشد. او نمی‌خواست بیشتر از این در دنیای تاریکی فرو برود. ناگهان صدای خدا از آسمان به گوشش رسید:
"اگر می‌خواهی این همه را درست کنی، باید جانت را فدای آن کنی."

امیر پاسخ داد: "باشه، هرچه باشه..."

در همان لحظه، نورهای سفید و سیاه در اطرافش شروع به درخشیدن کردند. منشور کوروش در کنار او به‌طور مداوم بالا می‌رفت، و او به سمت بالا کشیده می‌شد. در همین لحظه، صدای شعر فردوسی در گوشش می‌پیچید:
"اگر در دل تاریکی گم شوی، به یاد کن نور همیشه‌خواهی یافت."

چشمان امیر را برهم زد. وقتی آن‌ها را دوباره باز کرد، همه‌چیز به حالت طبیعی برگشته بود. دنیای قبلی در آتش و خرابی باقی مانده بود، اما او اکنون در جهانی جدید ایستاده بود. همه‌چیز درست شده بود، اما او خود را بهتر از قبل درک می‌کرد. از آن لحظه، می‌دانست که تنها با پذیرش اشتباهاتش و تغییر مسیر، می‌تواند حقیقت را پیدا کند و به آینده‌ای روشن‌تر گام بگذارد.

#تموم_شده


امروز من آرمهر اینجارو ساختم که ایده های داستان هامو برای عموم بزارم
شاید خیلی بچگونه بیاد ولی خب
داستان هارو قول میدم خوشتون میاد

7 last posts shown.

7

subscribers
Channel statistics