نتها آنچنان خوب میرقصیدند و با هم جفت میشدند که به نظر میرسید
آرتی سالها این قطعه را تمرین کرده و حال با انبوهی تجربه آن را اجرا میکند. قطعهی زیبایی بود؛ آنچنان زیبا و دلفریب که هنگامی که آن را یافت دلباختهش شد. قطعه به اوج رسید و تماشاگران مجذوب و شیفته خاموش شدند. تمام رویاهای آرتی در افکارش به رقص آمده بودند و با فکر به پایان لبخندی گرم بر لبهایش مینشست اما هیچچیز به خوبی پیش نرفت. به محض تمامشدن قطعه امپراطور دارسی از جا برخاست و سربازان به دستور او آرتی را دستگیر کردند. امپراطور دارسی با انزجار به درون چشمهای آرتی نگریست.
- تو به جرم اغفال و اغواکردن مردم به وسیلهی آواز شیاطین به اعدام محکوم میشی.
آرتی تلاش کرد تا خودش را از دست سربازان نجات دهد.
- من این آهنگ رو ننوشتم... من فقط این نتها رو توی دفترچه پدربزرگم پیدا کردم...
امپراطور دارسی هیچگاه برنگشت تا به حرفهای آرتی گوش بسپارد و سربازان او را به محل مرگش راهنمایی کردند.
#scenario 7