پیراهن موردعلاقهات را تن میکنم، با عطری که دوست داری دوشمیگیرم و همان لبخند همیشگی را میزنم و از خانه خارج میشوم.
در همان راه همیشگی قدم برمیدارم و پساز دهدقیقه تاخیر به همان کافهی همیشگی میرسم.
بدون چشم چرخاندن بهطرف همان قسمت دنج قدم برمیدارم و پشت میز همیشگی مینشینم، با دلخوری روبرمیگردانی و از تاخیرم میگویی؛
اما تمام فکر من پرت چشمای زیبایتاست، پرت دلبریهایت، پرت قشنگیهای همیشگیات!
مانند همیشه دستش را فرو میکند بینموهایم و آنهارا بهم میریزد؛
باد خفیفی میوزدو موهای بلندش را بهم میریزد!
باهمان اخمی که دوست دارد موهایش را مرتب میکنم و بوی لطیف عطرش را میبلعم، قهقه میزندو محو خطوط لبخندش میشوم، محو چشمهای جمع شدهاش، محو لبهایش و حتی برق درون چشمانش!
به همراهش میخندم، آنقدر میخندم و میخندم تا پردهای از اشک دیدم را تار کند و تصویرش را تارتر.
اشکهایم را پس میزنم و جای خالیاش سیلیی برگونهام مینشاند.
چشمم به کودک ترسیدهی روبهرویم میافتد، با دیدن نگاه خیرهام پا به فرار میگذاردو ازمن دور میشود.
دلم میخواست فریاد بزنم من دیوانه نیستم، من فقط با خاطرات کسی زندهام که سنگ قبرهمیشگیاش این روزها عجیب به قلبم دهن کجی میکند.
در همان راه همیشگی قدم برمیدارم و پساز دهدقیقه تاخیر به همان کافهی همیشگی میرسم.
بدون چشم چرخاندن بهطرف همان قسمت دنج قدم برمیدارم و پشت میز همیشگی مینشینم، با دلخوری روبرمیگردانی و از تاخیرم میگویی؛
اما تمام فکر من پرت چشمای زیبایتاست، پرت دلبریهایت، پرت قشنگیهای همیشگیات!
مانند همیشه دستش را فرو میکند بینموهایم و آنهارا بهم میریزد؛
باد خفیفی میوزدو موهای بلندش را بهم میریزد!
باهمان اخمی که دوست دارد موهایش را مرتب میکنم و بوی لطیف عطرش را میبلعم، قهقه میزندو محو خطوط لبخندش میشوم، محو چشمهای جمع شدهاش، محو لبهایش و حتی برق درون چشمانش!
به همراهش میخندم، آنقدر میخندم و میخندم تا پردهای از اشک دیدم را تار کند و تصویرش را تارتر.
اشکهایم را پس میزنم و جای خالیاش سیلیی برگونهام مینشاند.
چشمم به کودک ترسیدهی روبهرویم میافتد، با دیدن نگاه خیرهام پا به فرار میگذاردو ازمن دور میشود.
دلم میخواست فریاد بزنم من دیوانه نیستم، من فقط با خاطرات کسی زندهام که سنگ قبرهمیشگیاش این روزها عجیب به قلبم دهن کجی میکند.