Before the Betrayal


Channel's geo and language: not specified, not specified
Category: not specified


Memories of me and Mahsa before the betrayal.

Related channels

Channel's geo and language
not specified, not specified
Category
not specified
Statistics
Posts filter


شبی که تو سلول تنهایی‌ام؛
به جای نگهبان صدات می‌کنم.


امروز بیش از هر روز دیگری، به پایان فکر می‌کنم؛ به آن مرز خاموشی که همه‌ی آدم‌ها، دیر یا زود، به آن خواهند رسید؛ مرزی که هیچ‌کس نمی‌تواند از آن عبور نکند و هیچ‌کس نمی‌تواند زمان رسیدنش را برای همیشه به تعویق بیندازد.
مرگ برای من همیشه چهره‌ای هولناک نداشته است. گاهی در سکوتش چیزی از زیباییِ غم‌انگیز طبیعت هست؛ همان آرامشی که پس از غروب بر جهان می‌نشیند.
شاید زیبایی مرگ، پیش از هر چیز، در یادآوریِ فناپذیری باشد؛ در اینکه هیچ‌چیز مالکیت ابدیِ ما نیست؛ نه جوانی، نه عشق، نه اندوه، نه خشم و نه حتی نامی که سال‌ها برای ساختنش جنگیده‌ایم.
مرگ، پایانِ تمام ادعاهای انسان در برابر زمان است؛
امروز از تمامِ آنچه بودم خسته‌ام؛ از آن آدمی که زیادی باور کرد، زیادی بخشید، زیادی ماند، و هر بار تکه‌ای از خودش را در دست دیگری گذاشت و بازگشت؛ با قلبی کوچک‌تر، با سکوتی سنگین‌تر، و با زخمی که دیگر حتی توانِ شکایت کردن از آن را نداشت.
خسته‌ام از انتظار؛ از درهایی که باز نشدند، از پاسخ‌هایی که هیچ‌وقت نرسیدند، از خاطراتی که هر بار با لباسی تازه از تاریکی بیرون آمدند و دوباره همان زخم قدیمی را باز کردند.
امروز دلم می‌خواهد همه‌چیز خاموش شود؛ این انتظار، این تکرار، این عادتِ تلخ به شکست خوردن، این مرثیه‌ای که سال‌هاست نوشته می‌شود و هیچ‌کس نمی‌داند آخرین سطرش کجاست.
می‌خواهم برای یک لحظه، جهان دست از ادامه دادن بردارد.
من امروز به سوی مرگ می‌روم.


Forward from: ⏧‌Сгеерyраsta
این پیامو فور کنید .
چنل اصلیتون تا من یه پست ازتون فور کنم اینجا ۲۴ ساعت بمونه ویو و جذب بگیرید -
L: 1200


من هنوزم خواب میبینم


Forward from: Inside Alphagirl
اشتباه از من بود
همان روزی که سعی کردم آغوشم را برای گرفتن بازوان دیگری گشاد و گشادتر کنم و پا بلندی‌های مداومم برای در آغوش گرفتنش، انگشتان پایم را به زق زق انداخته بود.
باید یاد می‌گرفتم که خودم هم جان پناهی می‌خواهم؛ خودِ من نیز به دنبال شانه‌هایی برای تکیه کردن خواهم بود؛ من خودم را فراموش کردم.
تمام وجودم را به پای دیگرانی فدا کردم که بارها با شکسته‌های قلبم کاردستی‌های رنگارنگ درست می‌کردند و برایم پست می‌کردند.
من دوست داشتن‌های بی‌نهایتم را در انسان‌های محدود خلاصه کردم و خودم و جانم را فدای دیگران.
اشتباه از من بود که فراموش کردم بازوانم دیگر رمقی ندارند و می‌خواهند آرام بگیرند. البته می‌دانی، تقصیر من نبود؛ من بی‌نهایت دوستت داشتم، گمان می‌کردم دوست داشتن می‌تواند تمام چیزی که داریم باشد، تمام مشکلاتمان را آب و جارو کند اما اشتباه می‌کردم؛ دوست داشتن همه چیز نیست.


چشای همیشه گریون دیگه شستن نداره!


«گاهی انسان چنان به اندوهش خو می‌گیرد که اگر روزی آرامش از راه برسد، آن را غریبه‌ای بیش نمی‌بیند.»


همه ی بدبختی انسان ها از این است که به زبان صریح و روشن حرف نمی زنند.


شبای جوونی چه بی اعتباره !


«وجود شر شدید، بی‌دلیل و ظاهراً بی‌معنا، یکی از قوی‌ترین استدلال‌ها علیه تصور سنتی از خدای قادر مطلق، دانای مطلق و خیر مطلق است.»




پس از تو روح سرگردان موجم.


ای کاش حیوانی باشید در کمال حیوانی اش؛ اما تو کجا و دنیای پاک حیوان کجا!

-چنین گفت زرتشت


‏ما دیدیم در حقارت‌های غریبه زندگی کنیم کمتر درد می‌کشیم تا در حقارت‌ها و دروغ‌های خودمان.


نامه به سیمین
ابراهیم گلستان


دست تقدیر این زمانم، کرده همرنگ خزانم؛
اکنون هرچه در آینه می‌نگرم، نشانی از بهارِ دیروز نمی‌یابم. گویی سرنوشت، مرا هم‌رنگِ خزان آفریده است؛ فصلی که شکوهش در فرو ریختن است و زیبایی‌اش در وداع. دیگر در من از هیاهوی رویش خبری نیست؛ تنها سکوتِ برگ‌هایی مانده که یکی پس از دیگری از شاخه‌ی امید جدا می‌شوند.


Forward from: «چای‌وکاغذ»


ما نمی دانستیم مرگ ممکن است این قدر زیبا باشد. من تمام شب نخوابیدم. ساعت هشت صبح نظامیانی با ماسک های ضدگاز در خیابان ها در حرکت بودند. هنگامی که سربازان و ادوات جنگی را در خیابان ها دیدیم، نترسیدیم، بلکه برعکس، آرامش پیدا کردیم. حالا که ارتش به کمک مان آمده، همه چیز درست خواهد شد. ما هنوز درکی از آن نداشتیم که اتم صلح آمیز هم می تواند مرگبار باشد و این که انسان در برابر قوانین فیزیک ناتوان است.


صداهایی از چرنوبیل
- سوتلانا الکساندرونا الکسیویچ


به گرد دل همی‌گردی چه خواهی‌ کرد می‌دانم
چه خواهی‌ کرد دل را خون و رخ را زرد می‌دانم

یکی بازی برآوردی که رخت دل همه بردی
چه خواهی بعد از این بازی دگر آورد می‌دانم

به یک غمزه جگر خستی پس آتش اندر او بستی
بخواهی پخت می‌بینم بخواهی خورد می‌دانم

به حق اشک گرم من به حق آه سرد من
که گرمم پرس چون بینی که گرم از سرد می‌دانم

مرا دل سوزد و سینه تو را دامن ولی فرق است
که سوز از سوز و دود از دود و درد از درد می‌دانم

به دل گویم که چون مردان صبوری کن دلم گوید
نه مردم نی زن ار از غم ز زن تا مرد می‌دانم

دلا چون گرد برخیزی ز هر بادی نمی‌گفتی
که از مردی برآوردن ز دریا گرد می‌دانم

جوابم داد دل کان مه چو جفت‌وطاق می‌بازد
چو ترسا جفت گویم گر ز جفت‌وفرد می‌دانم

چو در شطرنج شد قایم بریزد نرد شش‌پنجی
بگویم مات غم باشم اگر این نرد می‌دانم





-مولانا


«از کنفوسیوس پرسیدند: برای رهایی از روزگاری سخت وسیاه  چه تدابیر عاجلی باید اندیشید؟»
او این جواب حیرت‌آور را داد: «باید کاری کرد که واژه‌ها در معنای درست خود به کار روند. باید محتوای آن‌ها را دریافت. بگذارید امیر امیر باشد، پدر پدر، و انسان انسان. اما مدام به زبان خیانت می‌شود، و واژه‌ها دیگر با مدلول خود مطابقت ندارند. هستی و زبان از یکدیگر جدا می‌شوند…
وقتی زبان آشفته گردد، همه چیز دچار آفت می‌شود. وقتی کلمات (نام‌گذاری‌ها و مفاهیم) دقیق نباشند، حکم‌ها روشن نیست، کارها رونق نمی‌گیرد، مجازات‌ها به‌جا اعمال نمی‌شوند و مردم سر از کارها درنمی‌آورند.»
«از این رو، انسان آزاده واژه‌ها را چنان برمی‌گزیند که هیچ ابهامی پیش نیاید، و حکم‌های خود را به صورتی درمی‌آورد که بتوان بی‌دودلی آن‌ها را به عمل درآورد. انسان آزاده کمترین ابهامی را در سخنان خود برنمی‌تابد.»

کارل یاسپرس، کنفوسیوس، احمد سمیعی، تهران، خوارزمی، ۱۳۸۸، صص. ۴۸-۴۹


تنهایی | بخش پنجم و پایانی

نزدیک سپیده‌دم است.

آسمان هنوز تیره است، اما تاریکی دیگر آن صلابت آغاز شب را ندارد. گویی خودِ شب نیز می‌داند که باید عقب بنشیند، هرچند هنوز چیزی از روشنایی قطعی نیست.

مرد همچنان پشت پنجره ایستاده است.

شهر آرام‌آرام بیدار می‌شود؛ چراغی روشن می‌شود، پنجره‌ای باز می‌شود، صدای موتوری از دور می‌آید، و زندگی دوباره آغاز می‌شود؛ همان زندگی‌ای که هر روز با شتاب از کنار بزرگ‌ترین پرسش‌هایش عبور می‌کند.

اما درون او، زمان هنوز ایستاده است.

مارتین هایدگر شاید می‌گفت انسان، تنها موجودی است که از پایان خویش آگاه است. سنگ نمی‌داند روزی فرو خواهد ریخت، درخت نمی‌داند روزی خواهد خشکید، اما انسان، از نخستین لحظه‌ای که معنای بودن را لمس می‌کند، سایه‌ی نبودن را نیز بر دوش می‌کشد.

شاید عمیق‌ترین تنهایی، از همین آگاهی زاده می‌شود.

هیچ‌کس نمی‌تواند به جای ما بمیرد.

هیچ‌کس نمی‌تواند آخرین تپش قلب ما را تجربه کند.

مرگ، خصوصی‌ترین حقیقتِ هر انسان است؛ حقیقتی که تمام عمر در کنار ما راه می‌رود، بی‌آنکه صدایی داشته باشد.

و شاید به همین دلیل است که هرچه انسان بیشتر به مرگ می‌اندیشد، کمتر می‌تواند به شلوغی‌های جهان دل ببندد.

زیرا ناگهان درمی‌یابد بسیاری از چیزهایی که برایشان می‌جنگید، در برابر زمان، تنها سایه‌هایی گذرا بوده‌اند.

در همین سکوت، امیل سیوران لبخندی تلخ می‌زند.

او باور داشت آگاهی، همیشه موهبت نیست؛ گاهی زخمی است که هرچه عمیق‌تر ببینی، عمیق‌تر می‌شود.

هرچه انسان بیشتر بفهمد، جهان برایش غریب‌تر می‌شود.

هرچه بیشتر بیندیشد، فاصله‌اش با آدم‌ها بیشتر احساس می‌شود.

نه از سر برتری.

بلکه چون چشم، چیزهایی را دیده است که دیگر نمی‌تواند ندیده بگیرد.

شاید انسان‌های عمیق، بیش از دیگران تنها هستند؛ زیرا آن‌ها سکوت میان واژه‌ها را می‌شنوند، خلأ پشت معناها را می‌بینند و می‌دانند که بسیاری از یقین‌ها، تنها پناهگاه‌هایی موقت برای ترس‌های ما بوده‌اند.

اکنون نخستین پرتوهای صبح بر شیشه‌ی پنجره افتاده است.

انعکاس چهره‌ی مرد آرام‌آرام محو می‌شود و جای خود را به تصویر شهر می‌دهد.

گویی جهان دوباره او را به زندگی فرا می‌خواند.

اما آیا واقعاً چیزی تغییر کرده است؟

شاید نه.

شاید تنها پرده‌ای برای لحظه‌ای کنار رفته و او چیزی را دیده که همیشه آنجا بوده است.

شاید تنهایی، نه دشمن انسان باشد و نه دوست او.

نه مجازاتی برای زیستن، و نه پاداشی برای اندیشیدن.

شاید تنهایی، خودِ حقیقتِ آگاهی باشد؛ بهایی که انسان برای فهمیدن می‌پردازد.

و شاید تمام عمر، آنچه عشق می‌نامیم، آنچه دوستی می‌نامیم، آنچه موفقیت، ایمان، شهرت یا امید می‌نامیم، تنها راه‌هایی هستند برای آنکه این حقیقت را اندکی دیرتر به یاد بیاوریم.

صبح از راه می‌رسد.

شهر دوباره شلوغ خواهد شد.

صدای آدم‌ها، خیابان‌ها را پر خواهد کرد.

کسی خواهد خندید، کسی عاشق خواهد شد، کسی خواهد جنگید، کسی رؤیایی تازه خواهد ساخت.

و با این همه، در جایی دور از چشم جهان، در ژرف‌ترین اتاقِ وجود هر انسان، همان سکوت نخستین همچنان پابرجا خواهد ماند؛ سکوتی که نه با حضور دیگری از میان می‌رود و نه با گذر سال‌ها.

و شاید پرسش نهایی هرگز این نباشد که چگونه از تنهایی رها شویم.

شاید باید پرسید:

اگر روزی تمام صداهای جهان خاموش شوند، تمام نقاب‌ها فرو بیفتند و انسان برای آخرین بار، بی‌واسطه در برابر خویشتن بایستد...

آیا آنچه روبه‌رویش ایستاده، «تنهایی» است؟

یا حقیقتی که تمام عمر، نام تنهایی را بر آن گذاشته‌ایم تا جرئت نکنیم به چشمانش نگاه کنیم؟

20 last posts shown.