Even after having a beautiful family and some amazing friends, I sometimes feel like loneliest person of the world. I feel like something is missing in me, and like I am incomplete. I have been judged and left alone so many times in my life that now I feel like I don't deserve love. The constant fear that I have in my heart feels heavy and I can't sleep at nights because of my over-thinking. I feel like a trapped soul who is helpless and trying its best to get out of it, which never happens and every day repeats the same story.
حتی با وجود داشتن یه خانوادهی قشنگ و چندتا دوست و رفیق خوب، گاهی حس میکنم که تنهاترین آدم دنیام.
حس میکنم از درون کمبود یه چیزی دارم، و یه جورایی انگار کامل نیستم.
توی زندگیم بارها قضاوت شدم و تنهام گذاشته شدم که حالا باعث شده فکر کنم لیاقت دوست داشته شدن رو ندارم.
اون ترس دائمی که همیشه توی قلبم دارم احساس سنگینی میکنه و شبا به خاطر زیادهروی تو فکر کردن نمیتونم بخوابم.
حس میکنم یه روحم که تو تله افتاده و درموندهست و تموم تلاششو میکنه که از اون وضع بیاد بیرون، که هيچوقت موفق نمیشه و هر روز همین داستان هی تکرار میشه...
حتی با وجود داشتن یه خانوادهی قشنگ و چندتا دوست و رفیق خوب، گاهی حس میکنم که تنهاترین آدم دنیام.
حس میکنم از درون کمبود یه چیزی دارم، و یه جورایی انگار کامل نیستم.
توی زندگیم بارها قضاوت شدم و تنهام گذاشته شدم که حالا باعث شده فکر کنم لیاقت دوست داشته شدن رو ندارم.
اون ترس دائمی که همیشه توی قلبم دارم احساس سنگینی میکنه و شبا به خاطر زیادهروی تو فکر کردن نمیتونم بخوابم.
حس میکنم یه روحم که تو تله افتاده و درموندهست و تموم تلاششو میکنه که از اون وضع بیاد بیرون، که هيچوقت موفق نمیشه و هر روز همین داستان هی تکرار میشه...