Forward from: novocaine
نمیدانم برای چه آمده ام.
وجودم برای چیست؟ چه کسی میداند؟ چه کسی راهی را جلوی پاهایم قرار میدهد؟
چرا هیچکس نیست؟ چرا کسی نیست که مرا از باتلاق نجات دهد؟
میگذرند، مرا میبینند که چگونه دست و پا میزنم؛ اما برای آنها مهم است؟ آنها از جمجمه سر من به عنوان سنگی برای گذر استفاده میکنند.
نمیدانم چه از من مانده.
مگر من چه خواسته بودم؟ من فقط دستی میخواستم، دستی که مرا محکم بگیرد.
اما آن دست هیچوقت نیآمد..
حال من مانده ام و باتلاقی که روز به روز بیشتر در آن فرو میروم.
بار ها سنگ های این باتلاق را شمرده ام. گاه از آنها تعریف کرده ام اما زمانی که به درون خود نگاه انداختم فهمیدم آنها فقط سنگ هستند.
شاید تو زمانی بازگردی؛ اما من همان آدمم؟
آنگه که تنهایی و درد، استخوان های سینه ام را شکافت، نمیتوانی دنبال قلبی میان آن آشفته بازار گردی.