Churg-Strauss


Channel's geo and language: not specified, not specified
Category: not specified


هیچ وقت توصیف کردنم خوب نبود چنل همینیه ک هست در واقع توضیحی نیست بدم 😄
برای دل خودم تیکه هایی از زندگیم رو که میخوام ثبت کنم میذارم اینجا :)
ترم ۸ پزشکی در واقع ترم یک استاجری پزشکی
🚶🏻‍♀️
گاهی لینک ناشناس میذارم 🦦

Related channels  |  Similar channels

Channel's geo and language
not specified, not specified
Category
not specified
Statistics
Posts filter


بتمن 2022 رو دیدم و خیلی دوسش داشتم
نمیدونم چرا همه خوششون نمیاد ازش
من خیلی کیف کردم باهاش
البته اینکه بتمن نولان رو هم ندیدم تا حالا بی تاثیر نیست

البته کلا نولان رو نمیدونم چرا ارتباط نمیگیرم با فیلماش
مثلا tenet رو اصن دوست نداشتم 🚶🏻‍♀️

#فیلم






Video is unavailable for watching
Show in Telegram
پیراهن سفیدم هستن :)

#ولاگ


البته یه پیراهن سفید دارم ریا نباشه باید بگم که اونو خودم از لباس مردونه فروشی خریدم 🦦😆


جونم برات بگه که از کمد برادرم 😆❤️


Forward from: @BiChatBot
‌ ‌ ‌‌‌ ‌
خانم چرج اشتراوس عزیز، میشه بگی پیرهن مانتوییتا از کجا میگیری؟🥲




فکر کردن به این قضیه که یه روزی ۲۰ کیلومتر توی سراشیبی و سربالایی و گل و زمین خیس جنگل مثلا راه میرفتم و سرشار از خوشی بودم حس بدی بهم میده
اذیتم میکنه
حس میکنم قرار نیست دیگه پام خوب بشه و دیگه نمیتونم برگردم به اون خوشی های سابقی که داشتم


پا درد من در نظر بقیه آدما شوخی میاد
کلا هر وقت درد داری هیچ کسی نمیتونه بفهمه چقدره
تا وقتی خودش اون درد رو نکشه

دلم برای تورای روز جمعه و ۵ ..۶ ساعت پیاده روی توی جنگل
رودخونه نوردی
کوه رفتن
و کلی چیزای دیگه تنگ شده
و قسمت زیادیش تقصیر این زانوی زیبای لج درارم شده
اردیبهشت باشه و من همه ی جمعه ها توی خونه باشم ؟

خودم کنار اومدم با این قضیه امیدوارم بقیه هم کنار بیان


این کتاب رو یکی از دوستای مجازیم برام خریده بود فرستاده بود
از وقتی وارد دانشگاه شدیم یعنی سال ۹۷ با هم حرف میزنیم و گهگاه از وضعیت دانشگاهامون صحبت میکنیم
قرار شد هر وقت تمومش کردم
دوباره خودم این کتاب رو بخرم و به یه دانشجوی پزشکی دیگه هدیه بدم
و قرار شد این چرخه ادامه داشته باشه

خیلی وقته برام فرستادتش
ولی تازه امشب شروعش کردم
دوسش دارم
ولی من ادم کتابخونی نیستم فکر کنم خیلی طول بکشه تموم بشه
خیلی خیلی خیلی
چون نمیتونم استمرار داشته باشم برای خوندن کتاب

حالا هر وقت تموم شد
یکی میخرم و هدیه میدم به یکی که این چرخه ادامه پیدا کنه فقط نمیدونم به کی 😆
احتمالا اون موقع یه پست میذارم براش
اینجا که فکر نمیکنم زیاد دانشجوی پزشکی باشه

#کتاب


قصه اون روزی که توی بیمارستان گریه کردم :

از فرط خستگی و در انتظار رزیدنت راهروی بلندی که بخش را به اوژانس وصل میکرد را بارها رفتم و آمدم
اورژانس همیشه پر از هیاهو است
هرکسی که آنجاست به این خاطر است که به نحوی آسیب دیده و شکسته و زخمی شده است
چند دقیقه بعد با صدای فریادی ناخودآگاه برگشتم پشتم را نگاه کردم
صدای ضجه مردی در راهرو میپیچید
میدانستم چه اتفاقی افتاده آنجا اتاق cpr بود و فریاد برای وقتی است که کسی این دنیا را ترک کرده
هرکسی این را میداند
ولی آن لحظه دوست داری اتفاقی غیر از آن چیزی که به آن یقین داری رخ داده باشد
پس از هرکسی که آنجاست سوال میپرسی که چه اتفاقی افتاده صدای فریاد برای چیست و صدایی در درون مغزت میپیچد و دعا میکنی که نه نگو که کسی مرده است
واقعیت اما همان چیزیست که بدان یقین داری
اتاق cpr و فریاد یعنی کسی رفته است
چند لحظه اینکه به دنبال مهر رزیدنت راهروی منتهی به اورژانس را طی کرده بودم فراموشم شد
دلم به شدت برای برادرم مادرم و پدرم و ....تنگ شده بود و در لحظه دوست داشتم در آغوششان بگیرم
گویی بار آخر خواهد بود
در راهروی وروردی روی صندلی نشستم سرم را بالا گرفتم و به سقف خیره شدم و اشک ریختم
اولین بار بود ولی میدانستم که آخرین بار نیست
استیصال را با تمام وجودم حس میکردم
بلند شدم جوری که کسی از همگروهی هایم متوجه نشود که اشک ریختم همان راهروی بلندی که به بخش وصل میشد را برگشتم
دوباره صندلی ای برای نشستن پیدا کردم
عکسی گرفتم که این لحظه را ثبت کنم
بعد کمی فکر کردم و غرق در افکارم بودم که دوستم از راه رسید و شروع کردیم حرف زدن
چند دقیقه ای حرف زدیم
که دو نفر از خدمات بیمارستان که افراد متوفی را جا به جا میکردند درحالی که جسد بی جانش روی تختی افتاده بود و رویش پارچه ای کشیده شده بود از جلوی ما رد شدند

چند لحظه بین ما سکوت برقرار شد
و بعدش انگار که از اساس اتفاقی نیفتاده دوباره گرم صحبت شدیم
و به دنبال امضای رزیدنت به بخش رفتیم


دلم چای آتیشی با شکلات میخواد
و یه مکان مطبوع و هوای خوب


فیلم حال خوب کن اگه میشناسید معرفی کنید لطفا 🥲

https://t.me/BiChatBot?start=sc-738883-VhEwnEQ


مامان بزرگم آلزایمر داره
همش بهانه میگرفت که بچم خونه تنهاست و منو ببرین خونم
چند روز پیش اتفاقی عروسکی که توی طاقچه خونه شون بود رو برای نتیجه هاش اوردیم پایین
وقتی بچه ها رفتن
دیدیم عروسکه دستشه داره باهاش حرف میزنه
و از اون روز دیگه ارومه و بهانه بچه هاشو نمیگیره

خیلی عجیبه برام حقیقتا این بیماری
یجوریه انگار دوباره ادم برمیگرده به بچگیش
بهونه گیر میشه
این عروسک هم دیگه تهش بود برام
جدی جدی تو این بیماری ادم برمیگرده به بچگیش


چرا تیک تاک برای من باز نمیشه :(((((((((

میگه نت وصل نمیشه :((((


برای بار شونصدهزارم گریه کردم امروز


جواب mri زانوم رو گرفتم
ولی یه دکتر ارتوپد کوفتی تو این شهر نوبت نداره امشب




تا حالا اینو تا اخر نشنیده بودم
@churgstrauss

20 last posts shown.

100

subscribers
Channel statistics