" من اونجام، درست وسط هزارتویی که هر جایی به جز آسمونش رو نگاه میکنم رنگ خاکستره. همون قدر کهنه، همون قدر خسته، همون قدر بی حس. وقتی سرمو بلند میکنم آسمونش انقدر نزدیک به نظر میرسه که دستامو برای گرفتن ستاره ها دراز میکنم، ولی هیچیه، هیچیِ خالی. میخوام از اون هزارتو بیام بیرون. نوشته های روی دیوار هر بار اولش کمکم میکنن. اون قدری دنبال نوشته ها راه ها رو طی میکنم که جونی برای دوییدن درونم نمیمونه... ولی میدونی همیشه چی میشه...؟ زمانی که از خستگی روی زانو هام خم میشم بعدِ بلند شدن درست نوشته ای روی دیوار ظاهر میشه که نشون میده تموم اون کمک ها دروغ بوده. پلک میزنم و میبینم برگشتم همون نقطه ی اول. نمیدونم... شاید هم نقطه ی اول نیست، ولی این اطراف همه جا یه شکله. هر بار همینه... "