زندگی میتونه رنگهای مختلفی داشته باشه. بعضيها میتونن سیاه باشن، و بعضيها سفید. بعضيها ممکنه رنگهای شاد داشته باشن، مثل رنگهای مدادهای شمعی، و بعضي رنگهای مرده. زندگی میتونست هر رنگی باشه، و زندگی پارک سونگهون خاکستری بود. بیحس، کمی خسته کننده؛ البته نه برای خودش، و مقدار زیادی بیروح. زندگی میتونه برای هرکسي متفاوت باشه، و برای سونگهون؛ زندگی سادهی آمیخته شده به نوتهای پیانو، و گیاههای سبزی که زنده نگهش میداشتن، جدای از این قضیه نبود. زندگیِ پسرک، مثل نقاشیای بود هنرمندانه، از اشیا ودرختها و ساختمونها. بدون هیچ لبخندی، بدون هیچ انسانی. همهچیز توی زندگی سونگهونـ ۲۳ ساله ساده میگذشت، تا زمانی که لی هیسونگ، مرد عجیبِ خونگرمی که باعث میشد سونگهون بخواد حرف بزنه، وارد روزهای خاکستری ـش شد.