Akhlys.


Channel's geo and language: not specified, not specified
Category: not specified


https://telegram.me/BChatsBot?start=sc-LWMSBE34jX

Related channels  |  Similar channels

Channel's geo and language
not specified, not specified
Category
not specified
Statistics
Posts filter




بعضی وقتها از خودم میپرسم: چطوری به اینجا رسیدم؟
مقابل تمامی اینها به قدری صبوری به خرج دادم، گاهی خودم هم باورم نمیشه.
معمولا متوجه نمیشم اما الان از نوک موهام تا مغز و استخوانم درد می‌کنه
احتمالا درنهایت پوستم رو با چیزی سوراخ میکنن تا مطمئن شن مرده‌ام.


امروز شلوغ و پرسروصدا بود، یک بشقاب شکستم. به چسناله های خانمی گوش کردم که دوبار طلاق گرفته بود و از تنها پیر شدن وحشت داشت.
ولی درنهایت فال گرفتم و بهم گفت «صبور باش.»






زمستون رو
همراه با سرما و حجم کثافتش دوست دارم. طوری که ایکاش همیشه زمستون بود تا صبح ها توی ظلمات و سرمایی که هزاران مرتبه شدید تر از تاریک ترینِ شب‌هاست تجربه کنم.


که یکی چراغ روشن ز هزار مرده بهتر

که به است یک قد خوش ز هزار قامت کوز


Forward from: The Imagist | ایماژیست
"A man who aviods suffering , is a slave to comfort"


Hafa mik sogit, ormar
I have been sucked in, snakes




اون روز خیلی دور نیست که از منظری به ذهنم خیره میشم تا گورستانی از خاطرات رو به چشم ببینم؛ چهره‌های کم‌رنگ که مثال ارواحی به آرومی حرکت میکنن، صداهای ناواضح که به یاد نمیارم متعلق به کدوم یک از این هاله‌هاست. اما درد و نفرتی که توی اون خاطرات خاکستری تجربه کردم هنوز تازه هست، طوری که انگار هر لحظه تکرار میشن.


زندگی. علتش فقط زندگی و زنده بودنه.
بارها شاید گفتم که گاهی با یک جسد فرقی ندارم، اما به همون اندازه احساس زندگی و اراده ای که در هر نفس توی تنم شعله ور می‌کنه من رو آزار میده.
Media in vita morte sumus"
(در میانهء مرگ زنده‌ایم)


Forward from: برنامه ناشناس
‌ ‌ ‌‌‌ ‌
دلیل اینهمه غمگین بودنت چیه؟ میدونم قطعا در حرف و چندتا جمله نمیگنجه، اما اگه بخوای یک کلمه، یا یک جمله کوتاه برا توصیفش به کار ببری چی میگی؟


لبریز از ناکامی‌ها هستم. این مدت کم می‌خوابم و میخورم اما خسته و گرسنه نیستم؛ در اوج آشوب احساس آرامش می‌کنم و از درد ناشی از زخم‌هام تسکین پیدا می‌کنم.




Eye of the sea, abalone shell 🩶


literally feel like a матрёшка


اون شب داشتم اشک می‌ریختم و متوجه شدم اشک‌هام روی گونه‌هام خشک شدن و پایین نمیریزن. صورتم منجمد شده بود، توی آیینه ماشین با چشم های قرمز خیره شدم و گفتم: درست میشه.


با این وجود ترجیحم سرما هست، اگر نمیتونم این باشم پس بهتره خون توی رگ هام منجمد بشه و گلوم رو خشک کنه تا بیشتر احساس جسد بودن داشته باشم.


هم از سرما هم گرما بیزارم، دلم میخواد هیچی حس نکنم، هیچ وزنی نداشته باشم یک هاله‌ی بی‌وزنِ نامرئی باشم.

20 last posts shown.

696

subscribers
Channel statistics