Forward from: Paradox.
ماه را که دید به سرعت رخش را پنهان کرد،تن بی رمق اش را به تکه چوبی کهنه و گیسوان اش را به امواج باد سپرد، هوهوی باد لرزان توانی برای مزاحمت در خلوتش با مجری اسمان شب نداشت، چشمانش خجل زده از دیدار با مهتاب شب فرار میکرد و روی زمین، آن آبی بی کران و امواجش را برمیگزید، عطر شن های نمکی ساحل بر بینی اش خیمه میزد و نوک انگشتانش گزگز میکرد، تمنا داشت معشوقی نامش را صدا زند ولی امشب، گویا تنها آسمان و هزاران فرزند نورانی اش صدایش میزدند، بازدمی لرزان از میان لبان پر ترک اش خارج شد و غنچه لبانش از همکاری تئاتر آسمان شکفت، حرارت در بدنش به ناگه خودنمایی کرد و جاذبه را به سوی سرافکندگی برد، با آرزویی محال که لمس پرده خلقت جزوی از آن بود پنجه پاهای لرزانش را بر نرده چوبی کوبید و یک گام به آسمان نزدیک تر شد، گرَد ماه آویخته بر پیکرش اورا گرم میساخت ، ماه معشوق خیالاتش بود و اکنون خیالات حرارتی محقق شده بر بازوان بی ریای او بود،آرام با خود زمزمه کرد..
"لیلی من،مجنون تو در نبودت با باد همرقص و با ماه از وسعت جهان چشمانت همکلام شد، لیلی!، مبادا لحظه ای گمان بر این بگذاری که این دیوانه دیوانگی نکرد".
Authors
Time laps
#AM?¿
"لیلی من،مجنون تو در نبودت با باد همرقص و با ماه از وسعت جهان چشمانت همکلام شد، لیلی!، مبادا لحظه ای گمان بر این بگذاری که این دیوانه دیوانگی نکرد".
Authors
Time laps
#AM?¿