داستان از تنه سبز و نازه و جوانی شروع شد که به رسم یاد بود به دستان من از بانویی از مهربانی های تمام نشدنی سپرده شد . روز ها به عبادت زیبایی و شب ها به مستی از عطر پیراهنش طی میکردم ک از قلب آبی ترین نهنگ دوران و زرد ترین سنجاقک قلبم آبی به تن به جمع ما اضافه میشد. و کاکتوس ها کم کم نوای دل کویرشان را با ما همصدا کردند و سپس عشق راستین سبزینه رو میان کشیده شد. گربه ایی از میان چمن های تازه در کالبدی از گیاه درون این خانه متولد شد و کم و بیش نور خانه بی صفای ما شد. قامت زرد گل های سبز دل از یک سو و دختر بچه ایی با چشمان آهو از سوی دیگر دلگرمی را به خانه اوردند . و برگ هایی به پهنای قلب اقیانوس و بی نامی میان خانه امد و مسیر افکار مارا جا به جا کرد. و زیبا همانطور که فکرش را میکردیم عزیزدل ما شد . و این داستان گلخانه ایی بود ک همه انسان بودند.