- باید بپری.
- اگه بیوفتم چی؟
- اگه پرواز کنی چی؟
- اما اگه بیوفتم...
لبهاش رو به گوشش چسبوند و با اطمینان زمزمه کرد:
- اونوقت من میگیرمت.
- قول میدی؟
- قول میدم.
- چطوری؟
نفس عمیقی کشید و مطمئن تر از همیشه حرفی رو زد که میدونست پسر روبروش رو به آسمون میبره.
- میپرستمت...
این اخرش بود...اخر راه... پرستیده شدن توسط تهیونگ.
- اگه بیوفتم چی؟
- اگه پرواز کنی چی؟
- اما اگه بیوفتم...
لبهاش رو به گوشش چسبوند و با اطمینان زمزمه کرد:
- اونوقت من میگیرمت.
- قول میدی؟
- قول میدم.
- چطوری؟
نفس عمیقی کشید و مطمئن تر از همیشه حرفی رو زد که میدونست پسر روبروش رو به آسمون میبره.
- میپرستمت...
این اخرش بود...اخر راه... پرستیده شدن توسط تهیونگ.