فـرشته‌ی‌نگهبان؛


Channel's geo and language: not specified, not specified
Category: not specified


مــرگ، تـنها حقیقتـےسـت که همه ما را برابر مـےکند.
@SetiyaaaBot

Related channels

Channel's geo and language
not specified, not specified
Category
not specified
Statistics
Posts filter








Intj


-


Forward from: 𝑫𝒆𝒔𝒔𝒊𝒓𝒆 𝒗𝒌🎻☕
فور کنید پین چنلتون رو فور کنم +100 ویو بگیرید‌
جوین نبودی فور نکن، چک میشه.




می‌گویند قو پرنده‌ای‌ست که مرگش را پیش از آمدنش می‌فهمد.
تمام عمرش را در سکوت می‌گذراند، بی‌صدا، بی‌ادعا،
اما درست در لحظه‌ای که پایان را حس می‌کند،
به جایی بازمی‌گردد که برای نخستین‌ بار عشق را شناخته بود.
همان جایی که برایش آغازِ زندگی بود و حال، پایانش خواهد شد.


آنجا، در میان مهِ صبح و نرمیِ آب،
بال‌هایش را می‌گشاید، نگاهی به آسمان می‌کند،
و آوازی می‌خواند که هیچ‌کس چون او نمی‌خواند؛
آوازی از عشق، وداع و جاودانگی.

قو، پیش از مرگ می‌خواند،
چون می‌داند صدای آخرش در جهان خواهد ماند.
می‌داند که عشق، حتی در پایان، معنا دارد.

آواز قو، فریاد عاشقی‌ست که نمی‌میرد،
بلکه به شکلی آرام و سفید،
در دل دریا، در نور مهتاب، جاودانه می‌شود.








Video is unavailable for watching
Show in Telegram




و او رفت، نه با فریاد و هیاهو، که همچون رؤیایی سپید، درست پیش از بیدار شدن محو شد؛
مثل آرزویی خاموش که سال‌ها در خلوت جانم می‌پروراندم و هیچ‌گاه به قامت حقیقت نایستاد. حسرتش، چونان گرد و غبار زمان، در تک‌تک شیارهای مغزم نشست و جاودانه شد.

او جدا شد؛
مثل برگی که در سکوت خزان از شاخه‌ی کهنه‌ی درختی جدا شود و در آغوش بادهای خشمگین شب پرواز کند؛
و بعد، با خستگی و بی‌پناهی، خود را به رودخانه‌ای ناشناس سپرد.
رودخانه او را گرفت، در آغوشی سرد و بی‌مرز؛
و او را با خود برد، به جایی دور؛ دورتر از دریاها، جنگل‌ها، بیابان‌ها.
دور از هر چیز و هر کس.

و ناگهان، من بیدار شدم؛
با قلبی خالی‌تر از تاریکی شب، قلبی که در میان نبض‌های بی‌صدا، خلائی بزرگ حس می‌کرد؛
گویی تکه‌ای از وجودم، بی‌آنکه بفهمم، در دل شب لغزیده و بی‌صدا از من جدا شده بود.
مرا جا گذاشته بود؛
در کلبه‌ای تنها، در میان خاطراتی که هنوز بوی نفسش را می‌داد.
در حالی که می‌رفت خاطراتم را نیز همراه خود به دور‌دست‌ها برده بود. جایی که دستم به آنها نرسد.
تمام دارایی‌‌‌ای که داشتم را برد و من خالی از هرچیز شدم.

او روزگاری همانند گلی سرخ در قلبم ریشه داشت؛
گلی که من با هر تپش قلبم آبش می‌دادم، از او مراقبت می‌کردم و برایش سایه می‌ساختم.
در قلبم لانه کرده بود، آن‌قدر عمیق که گویی با خون من عجین شده است.
اما آن شب، با رفتنش، سلول‌های قلبم را خراش داد و زخمی کرد.
آن گل بیچاره را، که با دستان خود پرورده بودم، ذره‌ذره از ریشه خشکاند و در قلبم به خاک سپرد.

من پژمرده‌شدنش را دیدم؛
با چشمانی باز و دستی بسته، بی‌آنکه بتوانم کاری کنم.
او نفس کم می‌آورد، آهسته آهسته رنگ می‌باخت، و من درمانده بودم.
هرچه آبش دادم، هرچه دستش را گرفتم، فایده‌ای نداشت؛
عمرش کوتاه بود، کوتاه‌تر از آنچه گمان می‌کردم.
او رفت، زودتر از موعد، بی‌آنکه وداعی کند.

گل بیچاره‌ی من با سرنوشت یار نبود.
او رفت، و من رفتنش را تماشا کردم؛ تماشاگری بی‌صدا برای مرگی بی‌نام.
او آرام آرام در افق محو شد، آن‌قدر دور که دیگر تنها نقطه‌ای مبهم بود؛
نقطه‌ای که در سایه‌ها گم شد.
و من ماندم؛ با باغی بی‌گل، با قلبی بی‌تپش، با شب‌هایی که به جای ستاره، حسرت می‌بارند.




وقتی او بمیرد؛
او را از میان غبار جهان بردارید، آرام و بی‌صدا، چنان‌که نسیم برگِ آخرِ پاییز را از زمین برمی‌چیند. بگذارید روحش در باد حل شود، در نور ذوب گردد، و او را به ستاره‌های کوچک تبدیل کنید؛
ستارگانی که هر یک، نفسِ جاودانِ مهربانی و حضور اویند.

بگذارید او در قامتِ نور بر آسمان بتابد و چهره‌ی شب را بیاراید.
آن‌گاه آسمان دیگر تنها آسمان نخواهد بود، بلکه لبخند اوست که در تاریکی می‌درخشد.
و جهانیان، سر در گریبان حیرت، عاشق شب خواهند شد؛
شبی که به جای سردی، گرمای او را در خود دارد.

آن زمان، خورشید با همه‌ی سوز و شکوهش رنگ می‌بازد، چرا که درخششِ او در تاریکی، از هزار طلوع دروغینِ روز زیباتر است.
و آدمیان خواهند فهمید که جاودانگی، در نور خالصِ عشق است، نه در گرمای خسته‌ی خورشید.

آری، وقتی او بمیرد، پایان نخواهد بود؛
تنها شکلی دیگر از حضور آغاز می‌شود.‌
حضوری درخشان در دلِ بی‌نهایت شب، جایی که مرگ نیز در برابر نورش سر تعظیم فرود می‌آورد.




If you treat me right baby, I'll give you everything


Come closer, I'll give you all my love


Something i never felt

20 last posts shown.

241

subscribers
Channel statistics