⌜ᴀ ᴍɪʟʟɪᴏɴ ᴛɪɴʏ ᴛʜɪɴɢs ⌟


Channel's geo and language: not specified, not specified
Category: not specified


I'ma let these thoughts talk.
♩ 𝖸𝗈𝗎𝗋 𝗎𝗇𝗄𝗇𝗈𝗐𝗇 𝗆𝖺𝗂𝗅𝗌 :
http://t.me/HidenChat_Bot?start=1829986586

Related channels

Channel's geo and language
not specified, not specified
Category
not specified
Statistics
Posts filter


ساده های زیبا.


It gets me everytime when, everything's changed just in 1 freaking second.


میل عجیب به نوشتن متن آهنگ روی کاغذ.


💜


امروز بهش افتخار کردم، زیباییش رو ستایش کردم، حسرت دوریمون رو خوردم با این حال از پشت گوشی براش لباس انتخاب کردم، با ویدیو مسیج بهش یاد دادم چطور جلوی موهاش رو درست کنه، قرار شد وقتی رسید بهش زنگ بزنم تا صحبت کنیم و نزارم استرس داشته باشه اما اونقدر هیجان زده بود که فراموش کرد بهم خبر بده رسیده و یکم نگرانش شدم، اما دو سه ساعت بعد که پیام داد وقتی پرسیدم چطور بود با اون "خوب" که چندین واو داشت باعث شد لبخند بزنم و خیالم راحت بشه...
تو نزدیکترین دورِ منی.


من نه میان بازوهایت بودم، نه میان قلبت، نه پسِ کوچه های ذهنت، نه حتی میان ملحفه های رنگ پریده ی تختت.
اما کافی بود کالبد و روحم را بشکافند، تو حتی در اعماق ژن های خاموشم هم رسوخ کرده بودی.


Forward from: K
این پیام رو داخل چنل هاتون فوروارد کنید تا بر اساس برداشتی که از شما می کنم، توصیفتون کنم و بگم یادآور چه فضایی هستید.


تو سالم بودن تاکسیک ترینم...


Video is unavailable for watching
Show in Telegram


برخلاف میلم توی جاده سکوت کردم و به خودم نهیب زدم که سعی کن به جای فکر کردن از همین لحظه لذت ببری نه یک ثانیه جلوتر نه یک ثانیه عقب تر. از بادی که به صورت و موهای خیسِ تازه از حموم دراومدت میخوره، از سبزی درختای کنار جاده، از خورشیدی که زرد و نارنجی و در آخر قرار بود تا فردا صبح پنهون بشه و...
به بلندی که رسیدیم، به چایی نه نگفتم و با بیسکوییت های شبیه به اورئو های آلبالویی به معده ام فرستادمش، تخمه هندونه هامون رو باهم شریک شدیم و من یواشکی چند تاش رو با پوست جویدم، بعدش هم به خودم که اومدم یه هلوی بزرگ پرز دار مثل بقیه توی دستم قرار گرفته بود و من با اینکه میدونستم بعدش زبون و لب هام بخاطر پرز ها قراره حال عجیبی پیدا کنن یا تشنه بشن با لبخند دندون هام رو باهاش آشنا کردم و وقتی که از بلندی به پایین برمیگشتیم، شیشه رو تا آخر پایین آوردم، موهای خیسم رو باز کردم تا با باد سشوار بشن، موبایلم رو به ماشین وصل کردم و آهنگ های مورد علاقم رو گذاشتم و دسته جمعی همخونی کردیم.
درست حدس زده بودم. اگر بتونی مغزت رو برای یک ساعت هم خاموش کنی، زندگی توی لحظه بهترین چیز بود.




ولی قرار بود زندگی هر روزش فرق کنه...


کتاب جدید پر از ریکشن هام موقع خوندنشه. اموجی های کوچولو و عجیب غریب یا جمله های کوتاه و بلندی که موقع خوندن داستان کنار متن های کتاب نوشتم.




هر چقدر بهش بگم لیاقت دنیارو داره، بازم کمه.




بچگی خوره ی کتاب بودم.
شاید توی یک ماه بیشتر از یکی دوبار میرفتیم کتاب فروشی و من یک ساعتی رو بین قفسه ها میچرخیدم و بعد دست هام رو پر از اون مجموع برگه های کاغذی میکردم و وقتی مامان با چشم های باریک اما لبخند کج گوشه لبش نگام میکرد و با خنده میگفت: "چه خبره؟" فقط ۳۲ تا دندونم رو به نمایش میزاشتم. تا آخر ابتدایی، که یکدفعه مامان بخاطر ژانر کتاب های ترسناکم نگران شد و تا یمدت دسترسیم به کتاب رو بست.
بزرگتر که شدم، نزدیک ۱۴ سال، نگار نوشته هاش رو نشونم داد. اون موقع فازش سنگین بود و متن های دپ و دیس لاوی که توی فضاهای مجازی میدید رو مینوشت و من مثل بچه ای که اولین بار دریا رو میبینه، شگفت زده شده بودم، حتی اگر اون متن ها محتوای درست و جالبی نداشتن.
بعد از اون بود شروع کردم که بنویسم. روز اول رو یادم میاد. پشت میز نشسته بودم، و به برگه ی جلوم نگاه میکردم و تلاش میکردم چند تا جمله ی یک خطی شبیه به نگار بنویسم. مامان و بابا خونه نبودن، و وقتی برگشتن بدو بدو برگه رو برداشتم تا نشونشون بدم، و خب... اون ها با دیدن متن هایی که شبیه نوشته های نگار بود، چهره هاشون تو هم جمع شد و ناراضی به برگه نگاه کردن و خب یکسری حرف ها هم رد و بدل شد که درست یادم نیست. اما یادمه ناراحت نشدم. یکم گیج تر به اتاقم برگشتم و فکر کردم شاید باید بهتر بنویسم تا نظر بقیه رو جلب کنه. و این اوج شجاعت یه بچه ی ۱۴ ساله میتونه باشه که با "نه" شنیدن، ناامید نشه.
راهنمایی با تلاش برای نوشتن رمان و خوندن عاشقانه های سایت نود و هشتیا درگیر بودم و تو اون دوران یکدفعه با جدی شدن بسکتبال روز پنجشنبه ها و مسابقات کشوری بعدش، نوشتن رقیب جدیدی پیدا کرد.
با این حال، با ورود به دبیرستان، بسکتبال کنار رفت و ماجرای کنکور وارد بحث شد. اما نوشتن انگاری زورش بیشتر از این حرفا بود که کنار بکشه. انشاهام از بهترینای مدرسه بود و یادمه دوستام حتی مجال پاکنویس کردن رو هم بهم نمیدادن و وادارم میکردن از روی چرک نویس متنی که سر کلا نوشته بودم رو بخونم. اما... یه آپشن دیگه اضافه شده بود. نقاشی!
تقریبا مدام در حال نقاشی بودم. رو کاغذای خورده ریزه، روی دستای بچه ها به عنوان تتو با خودکارای رنگی مریم، روی دفتری که یکی از دوستام با دیدن علاقم به ماندلاها، برام گرفته بود. اگر تنها بودم و حوصله نداشتم و نیاز داشتم فکر کنم، با راپید کلی نقشی درهم برهم و شلوغ مشکی میکشیدم و اگر برای دوستام بود تلاش میکردم نقاشی رنگی باشه تا رنگ بده به ذهن هاشون. و این شده بود که کاغذ دیواری های اتاقم، به خاطر تعداد زیادی نقاشی و نامه ها و عکس و شعر های فروغ و سهراب، مشخص نمیشد.
خب... برای کنکور به توصیه ی نزدیکان و بقیه که میگفتن ذهنم رو درگیر میکنه، مجبور شدیم از دیوار بکنیمشون و عملا تا چند وقت نه خبری از نقاشی بود، نه نوشتن و انشا و نه کتاب غیر درسی. فاکتور بگیریم که گاهی خلافِ دوپین میکردم و روحم رو زنده نگه میداشتم. البته با کمی ارفاق و غرغر، موسیقی دردسترس بود ولی درواقع اونقدرا هم غذایی برای روح نداشتم.
یکم بعد کنکور، هنوز درگیر اتفاقات اون یکی دو سال اخیر بودم و انگار وسط چندین راه ایستاده بودم و نمیدونستم باید دوباره سمت کدوم یکی برگردم. کلمات توی قلم و انگشت هام خشک شده بود ولی سرم نه، تصویر هارو میدیدم ولی نمیتونستم بکشمشون، قوه ی ورزش که کلا از بین رفته بود، کتاب هم که فیزیک و شیمی و زیست و ریاضی و.. توی مغز بیچاره ام خونه ساخته بودن و نهادینه شده بودن. طول کشید. چندین ماه طول کشید تا دوباره شروع کنم. اما یه چیز جدید رو. ایندفعه با عکس ها حرف میزدم. تلاش میکردم اون زیبایی رو که با چشم میبینم توی عکس ها نشونشون بدم‌ ولی خب یوقتایی نمیشد. دقیقا مثل نوشتن، نقاشی، و کتاب خوندن بود و همین عکس گرفتن ها بود که آتیش زیر خاکستر رو روشن کرد و وقتی به خودم اومدم دیدم دوباره متن مینویسم، دوباره خرد خرد نقاشی میکشم، و کتاب میخونم. هرچند یوقتایی اون طنابی که باهاش خودم رو بهشون متصل میبینم نخی بیشتر بنظر نمیاد ولی همین که مطمئنم هیچوقت قطع نمیشه باعث میشه نترسم و به خودم وقت بدم.
تو هر دوره بخشی از حس ام از هر هنر به هنر دیگه ای انتقال پیدا میکرد و الان انگار که توجهم بینشون تقسیم شده، ذهن شلوغ تری دارم. و حتی هنوز هم دوست دارم چیز های جدید رو امتحان کنم و ببینم...
آدمیزاده دیگه... دیوونست!


Forward from: 𝙍𝙚𝙣𝙙𝙚𝙯𝙫𝙤𝙪𝙨・
"The relationship between me and black clothes is a love story that can’t be explained."


ما همه از درد لذت میبریم.


Video is unavailable for watching
Show in Telegram

20 last posts shown.

21

subscribers
Channel statistics