۲۰ سالم که شد میام اینجا رو دوباره میخونم؛ از فاطمهای که هنوز با احساسات خامش دنیا رو جدیتر از حد لازم میگرفت، از نگرانیهایی که شاید اونقدرها هم بزرگ نبودن ولی تو دلش سنگینی میکردن، از شبهایی که دیر میگذشتن و فکر میکرد تموم نمیشن. از دختری که بین امید و تردید گیر کرده بود و هی میخواست همهچیزو بفهمه، حتی چیزایی که هنوز وقت فهمیدنشون نرسیده بود. از احساسات عجیبوغریب دو سالهش نسبت به گرهی زردو که این روزا بدترین و واقعیترین شکلش رو نشون داده. شاید اون موقع به خودِ الانم لبخند بزنم، شاید هم دلم برای این حجم از احساس تنگ بشه. ولی هرچی باشه، اینجا ردِ واقعی من میمونه؛ همون دختری که بلد نبود بیاحساس زندگی کنه.