"چیزی راجع به -نفرین نامهها- شنیدی؟" پرسید، بدون هیچ مقدمهای. چشمهام به سمت ساعت کشیده شد تا مطمئن بشم؛ 02:10، هروقت خوابش نمیبرد شروع میکرد به دادن اطلاعات و تعریف کردن چیزهایی که درموردشون مطالعه میکرد. نه که شکایتی از این عادتش داشته باشم، سرگرم کننده بود مخصوصا که باعث میشد فکر کنم من تنها آدمیام که اون انقدر بیپرده باهاش حرف میزنه و خودش رو پشت نقاب تظاهر قایم نمیکنه. فقط هدفون رو پایین کشیدم تا بتونم صداش رو واضح بشنوم، زیر چشمی نگاهش کردم؛ صورتش هیچ حسی رو منتقل نمیکرد، دیوارهاش رو فراموش کرده بود. حواسم رو به دفتر رو به روم برگردوندم "نه، چیه؟". چند ثانیه به سکوت گوش کردم. "اینطور میگن که اگه برای کسی نامه بنویسی ولی به دستش نرسونی و پیش خودت نگهش داری نمیتونی هیچوقت از احساساتی که بهش موقع نوشتن اون نامه داشتی خلاص بشی. ممکنه اون آدم تبدیل به یه روح از گذشته بشه اما باز هم اون روح تسخیرت میکنه." نمیخواستم بگم همچین چیزی وجود نداره، چون برای اون داشت و به شکل احمقانهای هرچیزی که میگفت رو باور میکردم حتی اگه منطقم قبولش نمیکرد. به سر انگشتهام خیره شدم، از خودکار رنگ گرفته بودن. "پس چی به سر نامههایی که به مقصد میرسن میاد؟" صدای ناواضحی که ناشی از فکر کردنش بود توی اتاق پیچید. "این رو جایی ندیدم ولی فکر میکنم... نفرین از نویسنده به دریافت کننده منتقل میشه. حالا این به اون بستگی داره که بخواد تحت تاثیر طلسم عواطفی که براش نوشته شده قرار بگیره یا فقط خب... بندازه تو شومینه." وقتی اسم شومینه رو میگفت صداش آهسته شد. یاد خاکسترهای شومینهی سالن افتادم که هیچکس نمیدونست از کجا میان، بین تمام افرادی که اینجا زندگی میکردن هیچکس علاقهای به نشستن توی اون سالن تاریک و سرد نداشت. گردنم رو به کنار تخت تکیه دادم، خب، انگار یکی از اون سالن استفاده میکرد. پرسید : "به نفرین نامهها دچار شدی؟". چشمهام به سمت جعبهی داخل کمد کشیده شد "نه."