من آدم دشواری بودهام، از همان دورهی آغاز؛ بیمیل به بسیاری از موضوعات و خسته برای توجه به آدمیان. اما برای تو عزیزم، چنین چیزی در وجودِ من وجودیت نداشت یا حتی اگر بود در خردترین حالتش به سر میبرد...
آغازی برای ما نبوده. وقتی به دنبال سالها یا ساعتها و تواریخ میگردم نشانی نیست. ما از ازل با هم بودیم، من و تو.
من و تو انسانهایی هستیم نزدیک به هم، نزدیک از بعدِ شخصیتی و روحی. ما میتوانیم یکديگر را بیلمس در آغوش بکشیم و با نگاهی تسکین دهیم. میتوانیم در فاصلهای دور و روزها بیخبری باز هم یکدیگر را دوست بداریم. ما سکوت هم را فهميديم و گوش سپردیم... همه هیاهو را بلدند اما هرکسی نمیتواند سطوح سکوت را زیر و رو کند و بفهمد عزیزم. ما ایدهآل ترین هستیم، یا بهتر است بگویم تو برایم ایدهآل ترین هستی. حتی در اوج دلخوریها و دلزدگیهایم تو را محو از زندگانیام نمیبینم، و خیالش را هم در سر ندارم! میدانم چند روزی به حال خود باشی خوب میشوی یا اگر بخواهی گوشهایم که هیچ، خودم را هم برایت به عاریه میدهم. آه نمیدانید چه شعفیست داشتن کسی در دنیا. نمیدانید او چقدر برایم عزیز است.... او کاری کرده است که در دورههای بیزاریام نیز به چشمانش نگاه کنم و بی نگرانی خودِ حقیقیام را ابراز کنم... تنها اوست که میتواند سیاهترین رازهایم را بداند. تنها اوست که بر جهالتها و احساسات خامم آگاه است و تنها اوست که مهربانیام را با چیز دیگری به قهقهرا نمیبرد. ما میتوانیم ادعا کنیم عاشق هم هستیم و بیبرنامه پشت دست هم بازی کنیم. ما فراتر از تمامی اینها هستیم. و بعد این نیز فراتر خواهیم رفت عزیزم.
او مینویسد، من مینویسم. او صحبت میکند، من گوش میدهم. او میخندد، من خوشحال میشوم... نمیدانید چه ساعتهایی بیدار ماندم و با وسواسی عجیب کادوهایش را کادو کردم؛ میخواستم کمی لبخند زدنش بیشتر طول بکشد تا من نیز خوشبختی را بیشتر حس کنم. اصلا نمیدانید! صحبت از یک آدم نیست، بلکه صحبت از یک دنیاست! دنیایی که در وجودش خوابیده و من گهگاهی میتوانم بیداریاش را به چشم ببینم و حیرت بکشم. چه دنیایی هستی عزیزِ من! چه دنیایی!
میدانم هیچ آدمی به حد کمال نرسیده، اما دست کم یقین دارم او به کمال نزدیکترین است. و هیچ تشریحی نیست... او برایم بسیار عزیز است. عزیزی که دشواریام را فروکش کرده و منِ کنونی در کنار او به هرحالتی شکل گرفتم... هیچ چیز دیگری نمیتوانم بگویم، چرا که کلمات در اینجا ناکافیاند و بسیار حقیر...
آغازی برای ما نبوده. وقتی به دنبال سالها یا ساعتها و تواریخ میگردم نشانی نیست. ما از ازل با هم بودیم، من و تو.
من و تو انسانهایی هستیم نزدیک به هم، نزدیک از بعدِ شخصیتی و روحی. ما میتوانیم یکديگر را بیلمس در آغوش بکشیم و با نگاهی تسکین دهیم. میتوانیم در فاصلهای دور و روزها بیخبری باز هم یکدیگر را دوست بداریم. ما سکوت هم را فهميديم و گوش سپردیم... همه هیاهو را بلدند اما هرکسی نمیتواند سطوح سکوت را زیر و رو کند و بفهمد عزیزم. ما ایدهآل ترین هستیم، یا بهتر است بگویم تو برایم ایدهآل ترین هستی. حتی در اوج دلخوریها و دلزدگیهایم تو را محو از زندگانیام نمیبینم، و خیالش را هم در سر ندارم! میدانم چند روزی به حال خود باشی خوب میشوی یا اگر بخواهی گوشهایم که هیچ، خودم را هم برایت به عاریه میدهم. آه نمیدانید چه شعفیست داشتن کسی در دنیا. نمیدانید او چقدر برایم عزیز است.... او کاری کرده است که در دورههای بیزاریام نیز به چشمانش نگاه کنم و بی نگرانی خودِ حقیقیام را ابراز کنم... تنها اوست که میتواند سیاهترین رازهایم را بداند. تنها اوست که بر جهالتها و احساسات خامم آگاه است و تنها اوست که مهربانیام را با چیز دیگری به قهقهرا نمیبرد. ما میتوانیم ادعا کنیم عاشق هم هستیم و بیبرنامه پشت دست هم بازی کنیم. ما فراتر از تمامی اینها هستیم. و بعد این نیز فراتر خواهیم رفت عزیزم.
او مینویسد، من مینویسم. او صحبت میکند، من گوش میدهم. او میخندد، من خوشحال میشوم... نمیدانید چه ساعتهایی بیدار ماندم و با وسواسی عجیب کادوهایش را کادو کردم؛ میخواستم کمی لبخند زدنش بیشتر طول بکشد تا من نیز خوشبختی را بیشتر حس کنم. اصلا نمیدانید! صحبت از یک آدم نیست، بلکه صحبت از یک دنیاست! دنیایی که در وجودش خوابیده و من گهگاهی میتوانم بیداریاش را به چشم ببینم و حیرت بکشم. چه دنیایی هستی عزیزِ من! چه دنیایی!
میدانم هیچ آدمی به حد کمال نرسیده، اما دست کم یقین دارم او به کمال نزدیکترین است. و هیچ تشریحی نیست... او برایم بسیار عزیز است. عزیزی که دشواریام را فروکش کرده و منِ کنونی در کنار او به هرحالتی شکل گرفتم... هیچ چیز دیگری نمیتوانم بگویم، چرا که کلمات در اینجا ناکافیاند و بسیار حقیر...