من خستهام؛ خسته از نصفه و نیمه بودن. خسته از گیر افتادن در تلاطم گذشته و آدمهای میرا. خسته از به زبان آوردن خستگی و هجا کردن واژهاش. خسته از روزهایم، اعمالم، امیالم و خودم.
به خود میگویم عیبی ندارد، تجربیات بسیاری کسب کردم و آدمها در آن به شکستن قلب و روح نمیمیرند. چرا که مرگ فرآیند است، مرحله به مرحله پیش میرود و در اينجا معنای دیگری مییابد.
هر داستانی میخوانم تکراریست. تمامی نویسندگان و شاعران حول عشق و عشاق قلم زدند و کمتر کسی از عهدهی غیر آن بر آمده. آدم، آدم است و تا آدم بماند به این عواطف و احساسات عقده شده است؛ پس بیشک عشق سرلوحهی قابل توجهی در دنیای انسانیست. اما چه کسی معنای آن را میداند و بر آن آگاهی مییابد؟
شاید ایراد از من است و ناباوریهایم. هیچ چیز قابل باور نیست، هیچ چیز بیشک و شبهه نیست. و بیشتر از همه ادعاهای پوچ آدمی را میآزارد... چطور میتوانند به راحتی ادعا کنند؟ یا چطور میتوانند بیفکر و آیندهنگری کلمات را به بیرون تف کنند؟
شنیدهام که آدمی اگر بد و اشتباه فکر کند اما خودش فکر کند بهتر از آن است که خویش را در بردگی و تملک فکرهای آماده در آورد. شاید راست باشد. با فکر کردن مغز آبدیده میشود و اگر بیکار گوشهای بیوفتد به زوال میرود و ضبطصوتی میشود فرسوده. عدهی بسیاری فکر نمیکنند، غذایی مناسب به ذهن خود نمیدهند و تلاشی برای عرف نمیکنند.
زیبانویسی هرگز برای من اولويت نبوده، یا اگر بوده باعث بیزاریام شده و من دیگر از نوشتن بازایستادم. نوشتههای نویسندگان باید جرقهای باشد در راستای اندیشیدن، نه تکرار مکتوبات قرنها پیش. نویسندگان نباید در رابطه با نوشتهی خود نظری دهند زیرا از ارزش کار کاسته میشود و این برداشت خصوصی آنهاست، همان غذای فوری و آماده، که سبب ورم معده میشود. من از نویسنده خطاب شدن هم خستهام. من از عناوین خستهام. از همهچیز خستهام، چرا که من هیچ نیستم. فقط انسانم و این خود تمامی بدبختیست. میدانید انسان بودنم میان دیگران به حالتیست که انگار در جمعی زنانه نشستم و از آنچه میشنوم هیچ تصویری ندارم، به همین اندازه گیجیآور و حال بهم زن است. اما برخلاف این محفل من نمیتوانم انسان بودنم را ترک کنم... باز هم پراکندهگویی کردم! دیدید؟ وقتی قلم به دست میگیرم و قصد نوشتن میکنم کلمات از هر سو در سرم سرازیر میشوند، من میمانم و دنیایی از حرفهای کمارزش. هرچه که مینویسم بیربط است و تکراری. موضوعات جدید میان موضوعات همیشگی رنگ نامرئی میگیرند و من به تکرار مکرراتی که از آنان نفرت دارم میپردازم. من دیگر از بیان تمامی اینان خسته شدم. خسته...!
به راستی چه حیف است انسان. و چه مسخره و ابلهانه است آنچه آدمی را در برگرفته و در پیرامونش قرار دارد. همیشه از خود میپرسم: اینها چه هستند؟ از کجا میآیند؟ به کجا میروند؟ ما که هستیم؟ کجا هستیم؟ و غیره و غیره... این پرسشها ابتدایی و پیشپا افتادهاند که اکثر انسانها فراموش کردهاند اینچنین سوالاتی را از خود بپرسند. آنها چنان به زندگی خود ادامه میدهند که گویی کاملاً طبیعیست زنده بودن و زیستن. گویی کاملاً طبیعیست که دنیایی موجود باشد. گویی کاملاً طبیعیست که آدمها حرف بزنند، بخندند، گریه کنند، یکدیگر را دوست داشته باشند و دیگری را بکشند... یکدیگر را بکشند!... آه خدای من. در نظرم مسائل عمیق همواره در خردترین رویدادها به نمایش در میآیند و من خستهام از آدمهایی که همهچیز را طبیعی میپندارند و هرگز به خود زحمت فکر کردن ندادهاند. بهرحال فرد فرد ما به تنهایی دلهرههای اساسی زندگی را به دوش میکشد. شاید ما آموختهایم چگونه با دلهره زندگی را سپری کنیم و از خستگیهای وقت و بیوقت خود را بیرون بکشیم. اما این دلیل نمیشود که من از آدمها، زندگی و خودم در این لحظه خسته نباشم. پس باز هم از خستگی انگشتم را به حلق میبرم و آنچه مورد نفرتم است را بالا میآورم... هیچگاه دانستن برای من برابر پذیرفتن نبوده و نیست.
به خود میگویم عیبی ندارد، تجربیات بسیاری کسب کردم و آدمها در آن به شکستن قلب و روح نمیمیرند. چرا که مرگ فرآیند است، مرحله به مرحله پیش میرود و در اينجا معنای دیگری مییابد.
هر داستانی میخوانم تکراریست. تمامی نویسندگان و شاعران حول عشق و عشاق قلم زدند و کمتر کسی از عهدهی غیر آن بر آمده. آدم، آدم است و تا آدم بماند به این عواطف و احساسات عقده شده است؛ پس بیشک عشق سرلوحهی قابل توجهی در دنیای انسانیست. اما چه کسی معنای آن را میداند و بر آن آگاهی مییابد؟
شاید ایراد از من است و ناباوریهایم. هیچ چیز قابل باور نیست، هیچ چیز بیشک و شبهه نیست. و بیشتر از همه ادعاهای پوچ آدمی را میآزارد... چطور میتوانند به راحتی ادعا کنند؟ یا چطور میتوانند بیفکر و آیندهنگری کلمات را به بیرون تف کنند؟
شنیدهام که آدمی اگر بد و اشتباه فکر کند اما خودش فکر کند بهتر از آن است که خویش را در بردگی و تملک فکرهای آماده در آورد. شاید راست باشد. با فکر کردن مغز آبدیده میشود و اگر بیکار گوشهای بیوفتد به زوال میرود و ضبطصوتی میشود فرسوده. عدهی بسیاری فکر نمیکنند، غذایی مناسب به ذهن خود نمیدهند و تلاشی برای عرف نمیکنند.
زیبانویسی هرگز برای من اولويت نبوده، یا اگر بوده باعث بیزاریام شده و من دیگر از نوشتن بازایستادم. نوشتههای نویسندگان باید جرقهای باشد در راستای اندیشیدن، نه تکرار مکتوبات قرنها پیش. نویسندگان نباید در رابطه با نوشتهی خود نظری دهند زیرا از ارزش کار کاسته میشود و این برداشت خصوصی آنهاست، همان غذای فوری و آماده، که سبب ورم معده میشود. من از نویسنده خطاب شدن هم خستهام. من از عناوین خستهام. از همهچیز خستهام، چرا که من هیچ نیستم. فقط انسانم و این خود تمامی بدبختیست. میدانید انسان بودنم میان دیگران به حالتیست که انگار در جمعی زنانه نشستم و از آنچه میشنوم هیچ تصویری ندارم، به همین اندازه گیجیآور و حال بهم زن است. اما برخلاف این محفل من نمیتوانم انسان بودنم را ترک کنم... باز هم پراکندهگویی کردم! دیدید؟ وقتی قلم به دست میگیرم و قصد نوشتن میکنم کلمات از هر سو در سرم سرازیر میشوند، من میمانم و دنیایی از حرفهای کمارزش. هرچه که مینویسم بیربط است و تکراری. موضوعات جدید میان موضوعات همیشگی رنگ نامرئی میگیرند و من به تکرار مکرراتی که از آنان نفرت دارم میپردازم. من دیگر از بیان تمامی اینان خسته شدم. خسته...!
به راستی چه حیف است انسان. و چه مسخره و ابلهانه است آنچه آدمی را در برگرفته و در پیرامونش قرار دارد. همیشه از خود میپرسم: اینها چه هستند؟ از کجا میآیند؟ به کجا میروند؟ ما که هستیم؟ کجا هستیم؟ و غیره و غیره... این پرسشها ابتدایی و پیشپا افتادهاند که اکثر انسانها فراموش کردهاند اینچنین سوالاتی را از خود بپرسند. آنها چنان به زندگی خود ادامه میدهند که گویی کاملاً طبیعیست زنده بودن و زیستن. گویی کاملاً طبیعیست که دنیایی موجود باشد. گویی کاملاً طبیعیست که آدمها حرف بزنند، بخندند، گریه کنند، یکدیگر را دوست داشته باشند و دیگری را بکشند... یکدیگر را بکشند!... آه خدای من. در نظرم مسائل عمیق همواره در خردترین رویدادها به نمایش در میآیند و من خستهام از آدمهایی که همهچیز را طبیعی میپندارند و هرگز به خود زحمت فکر کردن ندادهاند. بهرحال فرد فرد ما به تنهایی دلهرههای اساسی زندگی را به دوش میکشد. شاید ما آموختهایم چگونه با دلهره زندگی را سپری کنیم و از خستگیهای وقت و بیوقت خود را بیرون بکشیم. اما این دلیل نمیشود که من از آدمها، زندگی و خودم در این لحظه خسته نباشم. پس باز هم از خستگی انگشتم را به حلق میبرم و آنچه مورد نفرتم است را بالا میآورم... هیچگاه دانستن برای من برابر پذیرفتن نبوده و نیست.