میدانی، شاید اگر زمان دیگری تو را میدیدم در نگاهم زیبا میآمدی. مثلا من نشسته بودم و رهگذران را برانداز میکردم و تو آنطرف خیابان، رهگذری بودی و در سرما انتظار آمدن کسی را میکشیدی، همانطور که من انتظار تو را در هر هوایی به دوش کشیدم. یا مثلا روزی به یتیمخانه میرفتم و تو را در حال دلداری دادن به دخترکی غمین میدیدم، همانطور که من تو را بارها و بارها به آغوش کشیدم و سعی داشتم دردهایت را برای خودم بردارم. شاید هم تو را در حال گریستن میدیدم، گریستن برای زخمی که ردش روی تنت نیست، همانطور که من برای جای جای کبودیها و زخمهایت بوسه کنار گذاشته بودم... احتمالاً در این حالات برایم زیبا به نظر میرسیدی. حالاتی که تو را زیبا میکند اما ابداً به تو نمیآیند. به من هم نمیآیند، دیگر نه.
اما تمامی اینان خیالی پوچ و واهیست، زیرا زیبایی برای تو ساخته نشده، تو برای زیبا بودن ساخته نشدهای. بنظرم زیبا نمیآیی، اما کریه هم نیستی، بلکه هیچی هستی... ظرفی تهی، بادکنکی بیباد، رودی خالی، گلدانی بیگل و آسمانی بیماه. با این حال زمانی زیبا بنظر میآمدی، درست قبل از اینکه به تمامی اینان آگاه شوم. ولی دیر است، زمان دیگری نیست.
اما تمامی اینان خیالی پوچ و واهیست، زیرا زیبایی برای تو ساخته نشده، تو برای زیبا بودن ساخته نشدهای. بنظرم زیبا نمیآیی، اما کریه هم نیستی، بلکه هیچی هستی... ظرفی تهی، بادکنکی بیباد، رودی خالی، گلدانی بیگل و آسمانی بیماه. با این حال زمانی زیبا بنظر میآمدی، درست قبل از اینکه به تمامی اینان آگاه شوم. ولی دیر است، زمان دیگری نیست.