میگویند دچار مشکل هستم. مشکل؟ کدام مشکل؟
هرگاه میگویم فلانی سپیدهی صبح را نمیبیند، با تشر میگویند زبانت را گاز بگیر و در دل دچار شادی مرگِ دیگری میشوند؛ همان مرگی که برای خودشان نیست. هرگاه میگویم زبانتان به دروغ میچرخد، کشیدهای با طعم منفعت به صورتم میزنند و میگویند آدمی نباید کفر بگوید. هرگاه نقابهایم را برمیدارم، دست و پایم را میبندند و بر صورتم میخهای تابوتی صورتک میکوبند...
من میدانم، آن پسرک جوان را دیدهام، آنان با من نیز چنین خواهند کرد، مرا چون او مشکل میپندارند...؛ چندی بعد که دیدههایم را تشریح کنم میخواهند پلکهایم را بدوزند و وقتی صدایم رسا میشود در دهانم پاره روزنامه میکنند تا صدایم در گلو خفه شود. اگر احساساتم را بالا بیاورم دور قلبم سیمخاردار میکشند تا مدخلی برای خروج نباشد و روزی که منطقم را بدانند نور عقلم را خاموش میکنند.
این چگونه مشکلیست؟ کدامین مشکل است که به دیگری جواز اعدام بشر را میدهد؟ چرا ریش سفیدان قبیله مرا مشکل میپندارند؟... جانم در چنگال مرگ است یا خیر؟
هرگاه میگویم فلانی سپیدهی صبح را نمیبیند، با تشر میگویند زبانت را گاز بگیر و در دل دچار شادی مرگِ دیگری میشوند؛ همان مرگی که برای خودشان نیست. هرگاه میگویم زبانتان به دروغ میچرخد، کشیدهای با طعم منفعت به صورتم میزنند و میگویند آدمی نباید کفر بگوید. هرگاه نقابهایم را برمیدارم، دست و پایم را میبندند و بر صورتم میخهای تابوتی صورتک میکوبند...
من میدانم، آن پسرک جوان را دیدهام، آنان با من نیز چنین خواهند کرد، مرا چون او مشکل میپندارند...؛ چندی بعد که دیدههایم را تشریح کنم میخواهند پلکهایم را بدوزند و وقتی صدایم رسا میشود در دهانم پاره روزنامه میکنند تا صدایم در گلو خفه شود. اگر احساساتم را بالا بیاورم دور قلبم سیمخاردار میکشند تا مدخلی برای خروج نباشد و روزی که منطقم را بدانند نور عقلم را خاموش میکنند.
این چگونه مشکلیست؟ کدامین مشکل است که به دیگری جواز اعدام بشر را میدهد؟ چرا ریش سفیدان قبیله مرا مشکل میپندارند؟... جانم در چنگال مرگ است یا خیر؟