دوباره بیخبر رفتی. اینبار، رفتنت واپسین بود.
میدانستم؛ روزی میروی و ناپدید میشوی. بالاخره خیالهای سرگردانم را بیشرم تصدیق کردی — و رفتی. انگار از پیش میدانستم که این روز نحس فرا میرسد. کاش تمامی اینان افکار مریضالحال خودم بود که هیچگاه راهی به دنیای واقعیت نمییافت. دلیا، تو نیز چنین نمیخواستی؟ آیا دلت نمیطلبید که از چنگِ تقدیر بگریزیم و همدیگر را آرام کنیم؟ کاش رفتنت مزاح بود. امکان ندارد بازگردی؟ نمیشود به دیارمان بازگردی؟ میدانم که دیگر در اینجا جایی نداری، اما ریشههایت سخت در تن و جان من رسوخ کرده و مانده... با این حال، تمام جهان جمع شدهاند و به من میگویند نباید از واقعیت فرار کنم. میگویند تو دیگر نمیآیی و من بهتر است دست از هذیانهای بیانتهایم بردارم... بالاخره امیدی که در دلم لانه داشت را نشکفته، خشک کردم. اما آیا راست میگفتند که دیگر بازنمیگردی؟ رفتنت حقیقی بود؟... چه سخت است! این روزها به سختی حال نزارم را از چشم دیگران پنهان میکنم و خودم را ظاهراً بازمییابم.
حال دیگر تو را در خوابهایم رویا، و در بیداریهایم کابوس میبینم. خاطرات، شرابیاند که روز به روز تلختر و زندهترم میکنند و به وهمهایی که مرا احاطه کردهاند جانِ زندهتری میبخشند... انگار که طعم ملسشان روز به روز جا افتادهتر میشود و گیجیام را مدیدتر میکند. همهجا تو را میبینم و برخلاف این آدمیان تو هیچکجا نیستی. پس زیرلب میگویم: "بشر هیچکجا آباد، و تو—همهجا آباد!" میدانم... دیوانه میشوم. نگاهت میکنم، نگاهم میکنی، لبخند میزنی و یکباره نیستی.
امروز گنجشکی که نجاتش داده بودم رفت. درست مثل تو... بیخبر رفت، و خطی از خون بر روی نامههایت به جای گذاشت. وقتی تو هم رفتی، من تا ریلهای قطار پیاده میان برفها دویدم... و میتوانم قسم بخورم که پشت سرم، میان دشت سفید، ردی دراز از خون به چشم میآمد. من زخمی شده بودم و زخمهای سابقم نیز خونریزی میکردند؛ هر شبانگاه مانند جانوری وحشی فریاد میزدم و از درد به خود میپیچدم. سه روز تمام، در تب سوختم.
آخرین نگاهت را خوب در ذهنم حک کردهام. میخواستم آن را به تصویر بکشم اما رنگی برایم نمانده بود. پس با مداد طرحت را کشیدم؛ پرترهای بیچهره، بیرنگ، و بیجان. اما هر بار که به آن چشم میدوزم چهرهاش کامل میشود. میدانی... هیچکس نخواهد فهمید که آن پرتره دردِ یکتا روزگارِ من است و هربار مرا به مرز جنون میکشد... تصمیم گرفته بودم، کاملاً جدی، که دیگر آن نقاشی کذایی را از میان کاغذها بیرون نکشم. به خودم گفته بودم: "اگر دوباره آن را ببینی کارت تمام است." و هربار مقاوت میکردم تا دیگر نگاهش نکنم... اما مسئله این بود که آن پرتره در ذهنم چهره داشت و هرجا مقابلم میایستاد؛ درست در برابر چشمانم بود. همهجا به آن میاندیشیدم، خصوصاً هنگام خواب. در تمام دفترهایم خطوط نرم صورتش را میدیدم، با قلم رسم شده بودند. رسم شده بودند تا مشغلهی دائمی فکرم باشند و بس. از بخت سیاهم، بیاحتیاطی کردم، روزی میان خواب و بیداری آن صفحه را بیرون کشیدم و تمام شدم؛ سرم، دلم، تمام وجودم از دستم رفت.
چقدر غمگینم. دردمند هستم و راه نجاتی نیست. دیگر نمیتوانم به این شکل زندگی کنم. نمیدانم، زمان زیادیست که رفتهای یا فقط دو هفته گذشته است؟ زمان زیاد... زمان؟ دو هفته یا ده سال — آیا فرقی هم دارد؟ این احساسات برایم سنگین است. کاش از رفتنت میگفتی. کاش از جراحات و زخمهای تنت برایم میگفتی. کاش برایم از همهچیز میگفتی... مگر در دنیایی که زندگی میکردی تا چه حد غریبه بودم؟ تا چه حد در نظرت ناتوان بودم و ناچیز؟... هیچ کاری از دستم برنمیآمد؟ حتی کار کوچکی که کمی دلت را آرام کند؟ تا این حد مفلس بودم دلیا؟...
دلیا، دیگر خودم را نمیشناسم. این آدمیزادی که در آینه میبینم من نیستم. نگاهش کن، چشمهایش پف کرده و خیس است... آه، دلم نمیخواهد هلیوس این چهرهی نکبتبار را ببينيد و پیش خود داستان بسازد. بس است دیگر! دیگر گریه کافیست... دست کم برای امروز. دلیا... دلیا! باید چه کنم؟! هیچ راهی برای رهایی من نیست، همهچیز باید در این سینهی فرسوده بپوسد. دلیا، راستش را بگو؛ در دنیای تو، من چگونه جلوه میکردم؟
میدانستم؛ روزی میروی و ناپدید میشوی. بالاخره خیالهای سرگردانم را بیشرم تصدیق کردی — و رفتی. انگار از پیش میدانستم که این روز نحس فرا میرسد. کاش تمامی اینان افکار مریضالحال خودم بود که هیچگاه راهی به دنیای واقعیت نمییافت. دلیا، تو نیز چنین نمیخواستی؟ آیا دلت نمیطلبید که از چنگِ تقدیر بگریزیم و همدیگر را آرام کنیم؟ کاش رفتنت مزاح بود. امکان ندارد بازگردی؟ نمیشود به دیارمان بازگردی؟ میدانم که دیگر در اینجا جایی نداری، اما ریشههایت سخت در تن و جان من رسوخ کرده و مانده... با این حال، تمام جهان جمع شدهاند و به من میگویند نباید از واقعیت فرار کنم. میگویند تو دیگر نمیآیی و من بهتر است دست از هذیانهای بیانتهایم بردارم... بالاخره امیدی که در دلم لانه داشت را نشکفته، خشک کردم. اما آیا راست میگفتند که دیگر بازنمیگردی؟ رفتنت حقیقی بود؟... چه سخت است! این روزها به سختی حال نزارم را از چشم دیگران پنهان میکنم و خودم را ظاهراً بازمییابم.
حال دیگر تو را در خوابهایم رویا، و در بیداریهایم کابوس میبینم. خاطرات، شرابیاند که روز به روز تلختر و زندهترم میکنند و به وهمهایی که مرا احاطه کردهاند جانِ زندهتری میبخشند... انگار که طعم ملسشان روز به روز جا افتادهتر میشود و گیجیام را مدیدتر میکند. همهجا تو را میبینم و برخلاف این آدمیان تو هیچکجا نیستی. پس زیرلب میگویم: "بشر هیچکجا آباد، و تو—همهجا آباد!" میدانم... دیوانه میشوم. نگاهت میکنم، نگاهم میکنی، لبخند میزنی و یکباره نیستی.
امروز گنجشکی که نجاتش داده بودم رفت. درست مثل تو... بیخبر رفت، و خطی از خون بر روی نامههایت به جای گذاشت. وقتی تو هم رفتی، من تا ریلهای قطار پیاده میان برفها دویدم... و میتوانم قسم بخورم که پشت سرم، میان دشت سفید، ردی دراز از خون به چشم میآمد. من زخمی شده بودم و زخمهای سابقم نیز خونریزی میکردند؛ هر شبانگاه مانند جانوری وحشی فریاد میزدم و از درد به خود میپیچدم. سه روز تمام، در تب سوختم.
آخرین نگاهت را خوب در ذهنم حک کردهام. میخواستم آن را به تصویر بکشم اما رنگی برایم نمانده بود. پس با مداد طرحت را کشیدم؛ پرترهای بیچهره، بیرنگ، و بیجان. اما هر بار که به آن چشم میدوزم چهرهاش کامل میشود. میدانی... هیچکس نخواهد فهمید که آن پرتره دردِ یکتا روزگارِ من است و هربار مرا به مرز جنون میکشد... تصمیم گرفته بودم، کاملاً جدی، که دیگر آن نقاشی کذایی را از میان کاغذها بیرون نکشم. به خودم گفته بودم: "اگر دوباره آن را ببینی کارت تمام است." و هربار مقاوت میکردم تا دیگر نگاهش نکنم... اما مسئله این بود که آن پرتره در ذهنم چهره داشت و هرجا مقابلم میایستاد؛ درست در برابر چشمانم بود. همهجا به آن میاندیشیدم، خصوصاً هنگام خواب. در تمام دفترهایم خطوط نرم صورتش را میدیدم، با قلم رسم شده بودند. رسم شده بودند تا مشغلهی دائمی فکرم باشند و بس. از بخت سیاهم، بیاحتیاطی کردم، روزی میان خواب و بیداری آن صفحه را بیرون کشیدم و تمام شدم؛ سرم، دلم، تمام وجودم از دستم رفت.
چقدر غمگینم. دردمند هستم و راه نجاتی نیست. دیگر نمیتوانم به این شکل زندگی کنم. نمیدانم، زمان زیادیست که رفتهای یا فقط دو هفته گذشته است؟ زمان زیاد... زمان؟ دو هفته یا ده سال — آیا فرقی هم دارد؟ این احساسات برایم سنگین است. کاش از رفتنت میگفتی. کاش از جراحات و زخمهای تنت برایم میگفتی. کاش برایم از همهچیز میگفتی... مگر در دنیایی که زندگی میکردی تا چه حد غریبه بودم؟ تا چه حد در نظرت ناتوان بودم و ناچیز؟... هیچ کاری از دستم برنمیآمد؟ حتی کار کوچکی که کمی دلت را آرام کند؟ تا این حد مفلس بودم دلیا؟...
دلیا، دیگر خودم را نمیشناسم. این آدمیزادی که در آینه میبینم من نیستم. نگاهش کن، چشمهایش پف کرده و خیس است... آه، دلم نمیخواهد هلیوس این چهرهی نکبتبار را ببينيد و پیش خود داستان بسازد. بس است دیگر! دیگر گریه کافیست... دست کم برای امروز. دلیا... دلیا! باید چه کنم؟! هیچ راهی برای رهایی من نیست، همهچیز باید در این سینهی فرسوده بپوسد. دلیا، راستش را بگو؛ در دنیای تو، من چگونه جلوه میکردم؟