نمیدونم منظورم رو دقیقا چطوری بیان کنم، ولی خیلی از اوقات آرزو میکنم که منم والدین سمی داشتم. اونطوری هر لحظه به اینکه "نکنه دارم ناامدیشون میکنم" یا "نکنه براشون کافی نیستم"
فکر نمیکردم. اون موقع اینقدر برای خوشحالی و راضی کردنشون تلاش نمیکردم و با خودم میگفتم "خب اونام من رو خوشحال نکردن که من بخوام این کار رو متقابلا انجام بدم". یا مثلا وقتی به انتخاب هام احترام نمیذاشتن، منم دیگه مسئول چیزی نبودم و میتونستم بگم "این از اولم چیزی نبود که میخواستم". اونجوری همه چیز برای رها کردن و اهمیت ندادن آسون تر بود. خیلی آسون تر.
فکر نمیکردم. اون موقع اینقدر برای خوشحالی و راضی کردنشون تلاش نمیکردم و با خودم میگفتم "خب اونام من رو خوشحال نکردن که من بخوام این کار رو متقابلا انجام بدم". یا مثلا وقتی به انتخاب هام احترام نمیذاشتن، منم دیگه مسئول چیزی نبودم و میتونستم بگم "این از اولم چیزی نبود که میخواستم". اونجوری همه چیز برای رها کردن و اهمیت ندادن آسون تر بود. خیلی آسون تر.