_کافه یاس.
اکتبر 1986_غروب دوشنبه، ساعت 6 در کافه یاس.
تو چه میدانی، به هر کجا که پا گذاشتهام، هر مکانی نشانیای از تو بود.
سخت است، با هربار نوشیدن این کاپوچینوی شیرین، شیرینی دو مردمک چشمانت در ذهنم خطور کند.
و کجاست، این دو مردمکی که با بوسه های تلخ من جان میگرفت؟
هنوز به یاد دارم، هنوز هم به همان اندازه زیباست، اما تلخیای چاشنی این گذشته شیرین است.
تو به آرامی در غروبِ دلانگیز میدرخشیدی، درست همان گوشه دنج کافه یاس.
کاپوچینویی که هر غروب آن را سفارش میدادی را به آرامی مزه مزه میکردی.
و در همان لحظه، من به این زیبایی دل باخته بودم.
با جان و دل پذیرفته بودم که قلبم تسلیم توست.
پس حقیقت داشت، عاشق شدن نمونهای از اسارت است.
و میدانستم، ناخواسته روح و قلب ضعیف و بی دفاعِ من در بند نگاهِ تو شد.
من تورا میخواستم، به همان اندازه که تو کاپوچینو را دوست داشتی.
اما هیچگاه خبر نداشتم، قرار نیست عاشقانهای که با تو ساختم دور از چشم باشد، پنهانی و زیبا.
نمیدانستم آن لاته تلخ، حسادت دستان در هم گره شده ما را میکند.
آن لاته تلخ، حسود و تاریک بود.
برای جدا کردن ما، مرا برای تو بد کرد.
من قهوه بدِ تو نبودم، من عاشقت بودم.
از آن ماه شیرین میگذرد، حتی سال ها گذشته است، اما هرگاه که پا در این کافه میگذارم تو را حس میکنم.
دستان گرم تو، بوی عطر شیرینِ کاپوچینوی تو..
نه این از یادم میرود، و نه خاطرات تو..!
اکتبر 1986_غروب دوشنبه، ساعت 6 در کافه یاس.
تو چه میدانی، به هر کجا که پا گذاشتهام، هر مکانی نشانیای از تو بود.
سخت است، با هربار نوشیدن این کاپوچینوی شیرین، شیرینی دو مردمک چشمانت در ذهنم خطور کند.
و کجاست، این دو مردمکی که با بوسه های تلخ من جان میگرفت؟
هنوز به یاد دارم، هنوز هم به همان اندازه زیباست، اما تلخیای چاشنی این گذشته شیرین است.
تو به آرامی در غروبِ دلانگیز میدرخشیدی، درست همان گوشه دنج کافه یاس.
کاپوچینویی که هر غروب آن را سفارش میدادی را به آرامی مزه مزه میکردی.
و در همان لحظه، من به این زیبایی دل باخته بودم.
با جان و دل پذیرفته بودم که قلبم تسلیم توست.
پس حقیقت داشت، عاشق شدن نمونهای از اسارت است.
و میدانستم، ناخواسته روح و قلب ضعیف و بی دفاعِ من در بند نگاهِ تو شد.
من تورا میخواستم، به همان اندازه که تو کاپوچینو را دوست داشتی.
اما هیچگاه خبر نداشتم، قرار نیست عاشقانهای که با تو ساختم دور از چشم باشد، پنهانی و زیبا.
نمیدانستم آن لاته تلخ، حسادت دستان در هم گره شده ما را میکند.
آن لاته تلخ، حسود و تاریک بود.
برای جدا کردن ما، مرا برای تو بد کرد.
من قهوه بدِ تو نبودم، من عاشقت بودم.
از آن ماه شیرین میگذرد، حتی سال ها گذشته است، اما هرگاه که پا در این کافه میگذارم تو را حس میکنم.
دستان گرم تو، بوی عطر شیرینِ کاپوچینوی تو..
نه این از یادم میرود، و نه خاطرات تو..!