گاها، همه آدمها یهو خسته میشن؛ اون لحظه هیچ نور امیدی رو نمیبینن و فکر میکنن دنیا تیره و تار شده.
دیگه، اون راهی که توش پر از آرزو و تلاش بود براش بی معنی میشه.
اما یهو، انعکاس خودش رو تو آیینه میبینه؛ با خودش میگه"دست بکش، اما نه از آرزوها و تلاشت، دست بکش روی تموم تاریکیهای زندگیت و بذار نور بتابه به این گل پژمرده از آلودگی روحت!"
دیگه، اون راهی که توش پر از آرزو و تلاش بود براش بی معنی میشه.
اما یهو، انعکاس خودش رو تو آیینه میبینه؛ با خودش میگه"دست بکش، اما نه از آرزوها و تلاشت، دست بکش روی تموم تاریکیهای زندگیت و بذار نور بتابه به این گل پژمرده از آلودگی روحت!"