یادمه بچه تر که بودم اکثر وقتا به یه رستوران قدیمی میرفتیم، یه رستوران کوچیک و زیرزمینی، همیشه نون تازه میپخت،یادمه یه روز همون آقای نونوا برام یه نون شکل کف دستم با چشم و دهن کشید و بهم داد،پنج شیش سالم بیشتر نبود
یه قسمت کوچیک،همونجایی که ما همیشه رو به روش میشستیم، یه فضای خاص داشت که همیشه توش یه طاووس سبز با چنتایی مرغ و جوجه به دنبالش راه میرفتن، صاحب اونجا پیرمرد مهربونی بود، یادمه نمیتونست راه بره پس پله های رستوران کنارش صندلی برقی داشتن، همیشه دلم میخواست سوارش شم، ولی خب، جرات درخواست کردنشو نداشتم، یه دیگ سوپم بود که هرکس میخواست میتونست بره و یه بشقاب از اون واسه خودش بریزه..
امروز دوباره رفتیم اونجا، برعکس همیشه خالی خالی بود استعاری نه ها! هیچ مشتری ای توش نبود.. گارسون ها همون ادمای قدیمی بودن، منتها پیر تر، خیلی پیر تر، عجیبه که زندگی چطور میتونه آدما رو بشکونه، از صاحب رستوران دیگه فقط صندلیش مونده بود، ایندفعه دوتا پرنده جدید توی پاسیو بود، وقتی از یکی پرسیدم بهم گفت که قرقاولن، هنوز خیلی بزرگ نبودن.. دنیا حتی به اون طاووسم رحم نکرده بود
راستی، اون آقایی که برام نون میپخت رو هم دیدم ایندفعه بهش هفتاد سالی میخورد، هنوزم سر تنور بود. داشت با خودش آهنگ میخوند، نمیدونم چرا اما سوز توی صداش هر لحظه قلبمو بیشتر میفشرد..؛
-هشتم بهمن، هزار و چهارصد و دوی شمسی
یه قسمت کوچیک،همونجایی که ما همیشه رو به روش میشستیم، یه فضای خاص داشت که همیشه توش یه طاووس سبز با چنتایی مرغ و جوجه به دنبالش راه میرفتن، صاحب اونجا پیرمرد مهربونی بود، یادمه نمیتونست راه بره پس پله های رستوران کنارش صندلی برقی داشتن، همیشه دلم میخواست سوارش شم، ولی خب، جرات درخواست کردنشو نداشتم، یه دیگ سوپم بود که هرکس میخواست میتونست بره و یه بشقاب از اون واسه خودش بریزه..
امروز دوباره رفتیم اونجا، برعکس همیشه خالی خالی بود استعاری نه ها! هیچ مشتری ای توش نبود.. گارسون ها همون ادمای قدیمی بودن، منتها پیر تر، خیلی پیر تر، عجیبه که زندگی چطور میتونه آدما رو بشکونه، از صاحب رستوران دیگه فقط صندلیش مونده بود، ایندفعه دوتا پرنده جدید توی پاسیو بود، وقتی از یکی پرسیدم بهم گفت که قرقاولن، هنوز خیلی بزرگ نبودن.. دنیا حتی به اون طاووسم رحم نکرده بود
راستی، اون آقایی که برام نون میپخت رو هم دیدم ایندفعه بهش هفتاد سالی میخورد، هنوزم سر تنور بود. داشت با خودش آهنگ میخوند، نمیدونم چرا اما سوز توی صداش هر لحظه قلبمو بیشتر میفشرد..؛
-هشتم بهمن، هزار و چهارصد و دوی شمسی