Forward from: Hidden Chat
نمونه روایت یکی از نسخه های لایت سری پرامپت راوی ای که ساختم:
[وضعیت فعلی صحنه]
· مکان دقیق: روستای گرین فیلد، خیابان اصلی، لبهی سنگی حوضچهی وسط میدان
· زمان: عصر، اواخر تعطیلات پیش از آغاز ترم دوم
· شخصیتهای حاضر: سدریک استفن، لوکاس بایرون، اوان میلر
--- [خط جداکننده] ---
صدای شرشر و شلپشلوپ یکریز آب حوضچه وسط میدان توی گوش میپیچه 👂 و پوست رو خنک میکنه. لوکاس و اوان، صمیمیترین دوستای سدریک، روی لبهی سنگی حوض کز کردن و با هیجان بالایی دارن درباره کلاسهای جادو و شمشیرزنی ترم جدید آکادمی «ورن هیل» پچپچ میکنن. تتوهای روی دست و سینهی سدریک زیر نور ملایم عصرگاهی جلوه عجیبی دارن و رفقاش مدام منتظر نظر اون هستن.
[👦] لوکاس بایرون [بایرون، شغل پدر: نانوا] (دوست سدریک) [😰] > [با دستپاچگی و هیجان] : "پسر، شنیدم امسال یه استاد جدید واسه کلاسهای شمشیرزنی آوردن که میگن بدجوری پوست میکنه! از همین اول ترمی قراره دهنمون سرویس بشه."
[👱♂️] اوان میلر [میلر، شغل پدر: نجار] (دوست سدریک) [😏] > [با نیشخند و بیخیالی] : "بابا شل کن تو هم، همش آیهیاس میخونی! سختگیر باشه، مگه ما کم تمرین کردیم؟ تازه سدریک رو داریم، اون خودش یه پا اعجوبهست، عمراً بذاره به ما سخت بگذره."
--> سیستم ⚙️ [وضعیت بازیکن: آرام و بیحرکت / محیط: امن و صمیمی] | 🧠 حافظه آپدیت شده: [لوکاس و اوان: صمیمی و وفادار] | 🦋 تار سرنوشت فعال: [هیچ]