اولین نامه ،
بیست و سه فوریه ی ۱۹۵۶ .
هیچوقت نتونستم به طور کامل آرامش رو احساس کنم، حتی وقتی کنار تو بودم. شاید این افکار و صداهای بیرحم مغزم نشات میگرفت از کوچیکترین و قدیمی ترین خاطره های بچگیم. خاطرات بیاهمیتی که مثل زخم روی مغزم به جا مونده بودن و مهم نبود چقدر ترمیم بشن؛ تا ابد جاشون باقی میموند.
من کنار تو بودم، دستات رو میگرفتم، به آغوش میکشیدمت و میبوسیمدت؛ اما باز هم اون صدا ها خفه نمیشدن؛ صدا هایی که فقط ترس های من رو به یادم میانداختند و یادآوری میکردن که تو هم ممکنه یه روز ترکم کنی.
متنفرم ازاینکه بگم اون صدا ها راست میگفتن، شاید هم تقصیر خودم بود, نه؟ میگن از هر چیزی که بترسی سرت میاد. منم ترسیدم، وحشت کردم، آشفته شدم. ترسیدم از اینکه از دستت بدم، از اینکه تنهام بزاری؛ و حالا تو رفتی و صدا های توی سرم دارن هر دقیقه بلندتر میشن و فریاد میزنن که من عزیز ترین فرد زندگیم رو هم نتونستم کنار خودم نگه دارم.
من تاابد گناهکارم، برای اینکه ترسیدم. ترسیدم از چیزهایی که اتفاق نیفتاده بود و زیبایی لحظه هایی که داشت گذر میکرد رو نادیده گرفتم. چطوری قراره خودم رو ببخشم؟
_Cy
بیست و سه فوریه ی ۱۹۵۶ .
هیچوقت نتونستم به طور کامل آرامش رو احساس کنم، حتی وقتی کنار تو بودم. شاید این افکار و صداهای بیرحم مغزم نشات میگرفت از کوچیکترین و قدیمی ترین خاطره های بچگیم. خاطرات بیاهمیتی که مثل زخم روی مغزم به جا مونده بودن و مهم نبود چقدر ترمیم بشن؛ تا ابد جاشون باقی میموند.
من کنار تو بودم، دستات رو میگرفتم، به آغوش میکشیدمت و میبوسیمدت؛ اما باز هم اون صدا ها خفه نمیشدن؛ صدا هایی که فقط ترس های من رو به یادم میانداختند و یادآوری میکردن که تو هم ممکنه یه روز ترکم کنی.
متنفرم ازاینکه بگم اون صدا ها راست میگفتن، شاید هم تقصیر خودم بود, نه؟ میگن از هر چیزی که بترسی سرت میاد. منم ترسیدم، وحشت کردم، آشفته شدم. ترسیدم از اینکه از دستت بدم، از اینکه تنهام بزاری؛ و حالا تو رفتی و صدا های توی سرم دارن هر دقیقه بلندتر میشن و فریاد میزنن که من عزیز ترین فرد زندگیم رو هم نتونستم کنار خودم نگه دارم.
من تاابد گناهکارم، برای اینکه ترسیدم. ترسیدم از چیزهایی که اتفاق نیفتاده بود و زیبایی لحظه هایی که داشت گذر میکرد رو نادیده گرفتم. چطوری قراره خودم رو ببخشم؟
_Cy