گاهی امید شبیه نور انتهای تونل نیست؛
گاهی خود تونل است. همان دیوارهای سرد و مسیر طولانی که هر قدم در آن یعنی جرأت برای ادامه.
امید آن لحظهای است که چمدانت را میبندی و نمیدانی کجا میروی، اما میدانی اینجا دیگر جای ماندن نیست. امید بهانه صبح است برای کسی که شب را با چشمهای باز دیده.
امید یعنی هنوز توان دوست داشتن را داشته باشی، حتی بعد از اینکه چند بار شکسته باشی. یعنی وقتی همه برگهها «نه» میگویند، تو باز هم «شاید» را امتحان کنی.
عزیز دلم، امید فقط خوشبینی نیست. امید شجاعت است. شجاعتِ بستن زخم، شجاعتِ باز کردن پنجره، شجاعتِ گفتن «فردا» وقتی دلیلی برای باور به فردا نیست.
و راستش... گاهی بزرگترین امید، در همان لحظههایی زاده میشود که ما از ته دل میگوییم: «دیگر امیدی نیست.»