A chance encounter³
دو هفته از آخرین باری که یونجون را دیده بود میگذشت. هر چقدر که با اون تماس گرفته بود یا پیام داده بود همه بیجواب مانده بودند. نگران بود و از این میترسید که اتفاقی برای پسر افتاده باشد. نفسهایش با فکر به این، سنگین و سخت میشد. تلفن در جیب شلوار جینش لرزید. - الو؟ _ یا چوی سوبین... بالاخره تونستم...