딸기 소녀🍓


Channel's geo and language: not specified, not specified
Category: not specified


🍓ܥ‌‌ܟ۬ߺࡅߺ߳ܝ‌ ࡅߺ߳❟ࡅߺ߳ࡉ‌ ܦ߭ܝ‌ࡅ࣪ߺࡏަܨ
🍓به چنل من خیلی خوش اومدید
🍓روزهای زوج یه پارت #رمان
🍓روزهای فرد یه #فیلم
🍓هر روز #متن و...
💪🏻انگیزشی، روانشناسی، کنکوری

Related channels

Channel's geo and language
not specified, not specified
Category
not specified
Statistics
Posts filter


یه افسانه ی خیلی قشنگی هست که میگه:«اگه لایقش باشی بهت تعلق میگیره و اگه لیاقتِ بیشتر از اونو داشته باشی ازت گرفته میشه…»

پس بیخود برای چیزای که از دست دادید ناراحت نباشین، حتما قراره بهترش گیرتون بیاد.


#رمان
#دختر_یا_رباط ؟
#نیوشا
#پارت1

همیشه، تو کل جهان، افرادی بودن که تو چشم بودن. تو کوچه و محله و شهرشون مشهور بودن، اما تعداد کمی هستن که فراتر از شهرشون میرن و یه جهان اونا رو می‌شناسه.

من نیوشا صدر، دختر یکی از سهام دارای بزرگ‌ترین شرکت صنایع تولیدی لباس. دختری که همه به پدرش و برادراش چشم دوختن و هرگز شناخته نشدم. دختری که از همون لحظه‌ی متولد شدنم به شهری دور از خانوادم فرستاده شدم و تنها دلیلش این بود که پدرم دختر نمی‌خواست!

از همون بچگی سعی کردم از فامیلیِ خانوادم و قدرتشون استفاده نکنم و رویِ پایِ خودم وایسم و الان به اجبار وارد دانشگاهی شدم که پدرم در نظر گرفت برام. دانشگاهی که از رتبه و درجات بالایی برخوردار بود و در کمال تأسف دو برادرم هم در اونجا تحصیل می‌کردند.

یه خونه‌ی جدا و مستقل از خانوادم تو گرون‌ترین منطقه خریدم. از اون خانواده‌ی به اصطلاح شاد من فقط پولشون رو دیده بودم. پرده‌ی سالن رو به کناری کشیدم و به شهرِ تاریک روبه‌روم نگاه کردم. لیوان شربتم رو تو دستم چرخوندم و زمزمه کردم: سلام شهر من!

من از این شهر، تنها ارثی که داشتم، یه شناسنامه بود! شناسنامه‌ای که نشون می‌داد اهل اینجام، اما در اصل بار اولم بود که به اینجا پا می‌ذاشتم.

صدای گوشیم باعث شد دست از افکار مزاحم بردارم و پا به‌رهنه به سمت میز برم، خم شدم و گوشیم رو برداشتم، مثل همیشه یه شماره‌ی آشنا پشت خط بود.

روی مبل نشستم و تماس رو برقرار کردم، بدون اینکه من چیزی بگم اون مرد گفت: فردا رأس ساعت هشت یه ماشین جلو آپارتمانتون هست، سوار بشید و به دانشگاه برید. اونجا با هیچ کسی حرف نمی‌زنید و فراموش نکنید شما هیچ نسبتی با آقایون صدر ندارید. ساعت ۱۲ هم با همون ماشین برمی‌گردید خونه.

و در نهایت بوق‌هایی که نشان از قطع شدن تماس می‌داد. گوشی رو از صورتم فاصله دادم و رویِ مبل گذاشتم و با چند ثانیه مکث از سرجام بلند شدم و به سمت اتاقم رفتم. من در تمام این هجده سال مثل یه رباط عمل کردم، هرگز با کسی حرف نزدم، از همون دوران کودکی بهم یاد دادن چطور سنگ باشم و تنها صدایی که شنیدم، همون صدایی بود که زنگ می‌زد و دستور می‌داد!

لباس خوابم رو برتن کردم و به زیر پتو رفتم و دست بردم و گوشیمو روشن کردم و وارد پلی لیستم شدم و صداهایی که در تمام این مدت از مادر و دخترهایی که اطرافم بود، ضبط کرده بودم رو پخش کردم. چشم‌بندم رو زدم و سعی کردم بخوابم...

#ادامه_دارد ...
#کپی_ممنوع


به قصد پرواز بال‌هایم را میگشایم، انتهای راه نامشخص نیست، اما من از مسیر لذت خواهم برد، حتی اگر انتهایش بد شود!

1401/07/13



4 last posts shown.

2

subscribers
Channel statistics